مهر 88

 

چه شانس بزرگی بود که امروز این فیلمو دیدم !!!

little miss sunshine

یه موضوع ساده ، با آدمای ساده ... که دو تاشون افسرده ن و یکیشون وسط فیلم می میره ، یه پسر که به عنوان اعتراض اصلا" حرف نمی زنه ، یه مردی که فقط می گه این کار بازنده هاس این کار برنده ها ، با یه دختر فسقلی با شکم گنده که می خواد تو مسابقه میس سان شاین برنده هم بشه و روی سن به جای رقص درست حسابی ، ج/ن/د/ه بازی در می یاره ! وای فیلمه نامزد 9 تا اسکار شده ...

آخرای فیلم داشتم بالا پایین می پریدم و کل ناخونامو کندم و همزمان گریه کردم و خندیدم ... بعد که تیتراژش داشت پخش می شد احساس می کردم واسه یه زندگی چهل ساله ، حتی پنجاه ساله هم انرژی دارم !

عاشق فیلمایی هستم که کلش تو یه روز می گذره ، فیلمایی که همش دیالوگه ...

می دونین ، زندگی می تونه تلاش یه خونواده ی شیش نفری واسه به موقع رسوندن یه دختر 7 ساله به یه مسابقه ی مسخره باشه که هزار مایل اون ورتر برگزار می شه ...

 


روزای آخر ماه خیلی خوشحال می شم ، دوس دارم زودتر ماه تموم شه و کل مطلبای اون ماهو خصوصی کنم ! آرامش می گیرم این جوری ... می دونم آدم وقتی این جوریه درستش اینه که اصلا" ننویسه . ولی من افسردگی خفیف دارم! وضعم فرق می کنه!!!

   + رامونا ; ۱٠:۳۴ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸

ته یه فنجون خالی ...

 

یکی از فامیلای اشلی روانپزشکه ، در حد اون چیزایی که اشلی از اخلاقای من بهش گفته تشخیص داده من افسردگی خفیف دارم (من که تعجب نکردم تازه بهش گفتم خفیفم نیست همچین) ، ولی گفته با یه دوره درمان خوب می شه مثل سرماخوردگی ...

احساس می کنم اینکه هیچی راضیم نمی کنه هم مربوط به همین قضیه س. این دوس*پسر عوض کردنای مداومم همین طور ... من حالم خوب نیس و شاد نیستم ، فکر می کنم اگه مثلا" با طرفم تموم کنم بهتر می شم ،  ، همش یه احساس بی قراری داشتم ، می خواستم همه چی درست شه ... خیلی سخته آدم نتونه کسی رو دوس داشته باشه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیشب مانی بعد سه ماه ای میل زد و دوباره رفتم تو فکرش ، تو فکر اون نیروی جادوییش که باعث می شد نتونم ازش چشم بردارم ... یه لحظه گفتم با اشلی تموم کنم دوباره برم با مانی !!! بعد فکر کردم دیدم آدمش فرقی نمی کنه ، تا وقتی این افسردگی لعنتی باهامه با هر آدمی بعد یه هفته اون احساس خوب اولیه رو از دست می دم ...

این وسط بابامم مقصر می دونم ! اینکه من اون طوری مرده ی یه مرد خیلی گنده تر شدم به خاطر محبت نکردنای بابامه. یعنی کودک درونم می خواد یه نفر نقش پدرو براش بازی کنه (من برم تو نقش کودک مطیع و اون بره تو نقش والد حمایت کننده! اینا رو تو کارگاه TA یاد گرفتم) ال هم باباش این جوری بوده و الان یکی از دوس*پسراش یه مرد 36 ساله س ! یعنی قشنگ رفته با باباش دوس شده ...


آهان روانپزشکه گفته اینکه من کلا" با صکص مشکل دارم و نمی خوام هیچ رابطه ای داشته باشم هم به خاطر سرد بودن و از این جور چیزا نیست ، به خاطر همون افسردگیمه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا اشلی هم به مامانم اضافه شده ! اونم مثل مامانم ازم می پرسه رامونا اون وضعیتی که توش کاملا" احساس خوشحالی می کنی رو توصیف کن ، شاید بتونیم درستش کنیم ...

و من نمی تونم هیچ حرفی بزنم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این بغض گنده ی لعنتی که همیشه تو گلومه آخرش تبدیل به سرطان حنجره می شه.می دونم ...

تو این چند روزی که نبودم یه روز اومدم آپ کردم درباره ی یه چیز خصوصی مربوط به مانی (حلال زاده!) بعد همون چهار پنج تا کامنت اول باعث شد مغزم سوت بکشه! حذفش کردم ... ولی با نوشتنش خیلی خالی شدم ، خیلی ... هدفمم همین بود

نمی دونم دوره ی درمان درست حسابی رو از کی شروع کنم ... نمی دونم به مامانم اینا بگم یا نه ... هیچ پدر مادری قبول نمی کنن بچه شون افسرده س ، چون فک می کنن بهترین پدر مادر دنیا بودن و بچه شون قاعدتا" خوشبخت ترین ...

آهنگ وبلاگم از شادمهره ... دیوونه ی همه ی آهنگای آلبوم آخر لعنتیشم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با همه ی این حرفا هنوزم دنبال دنیایی با بدی کمترم ...

هنوزم بهم امیدی هست

 

 

   + رامونا ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸

گوشواره

 

داشتیم با ال می رفتیم سمت کلاس تاریخ اسلام ، بعد استاده رو دیدیم که دقیقا" پشت ما داشت می یومد ... ال گفت اوه اوه هیچی دیگه ، تاریخ اسلامم افتادیم ، یارو ۵ دقیقه س داره باسنمونو می بینه از پشت ...

استرس گرفتم !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این هفته مثلا" خواستم درس بخونم اما همش یا دانشگاه بودم یا بیرون ، حالا فقط فردا وقت دارم کل ٢۵ درصد اولو واسه پارسه بخونم ! فک کن ... همه ی کارام همین جوریه دیگه ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وای یه پولیور دیدم انقدرررررر ناز بود ! تا حالا دلم نخواسته بود واسه دوس*پسرام لباس مباس بخرم ، ولی احساس کردم این چقدر به اشلی می یاد ، خیلی استایل اشلیمو دوس دارم ... هفته ی دیگه می خرمش ! (تابلو شد که امروز پول نداشتم ؟!)

ال می گفت من فقط پولیورا رو نگاه داشتم می کردم تحریک شدم !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وای امروز تو کل این یه ماه ، بهترین روز بود ... انقدر تو دانشگاه خندیدیم چهارتایی که نفسمون برید ، تربیت بدنی هم که داشتیم و سر هر حرکتی نیم ساعت غش می کردیم (زنه هی این سه تا رو دعوا می کرد که به جای ورزش کرکر می کردن جز منو ، فکر کنم می دید تقصیر من نیس ، بدنم نمی کشه! )

بعد رفتیم گیشا . عاشق اینم که تو گیشا راه بریم و هوا تاریک شه و باد سرد بیاد و ما بریم تو پاساژ گیشا ، کلشو بالا پایین کنیم و هی شال و حلقه و بدلیجات قیمت کنیم و من حسرت اون گوشواره های باحال و متنوعو بخورم و دق کنم ...

( آخه گوشام سوراخ نیست. قصدم ندارم سوراخش کنم ! نمی دونم چرا ! حس می کنم خراب می شم ... این جور وقتا اشلی می گه دیدی من می گم مثل عروسکا می مونی ! )


 

 

   + رامونا ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸

نظرسنجی

 

برعکس بیشتر بچه ها ، من زیاد نظر خوشی نسبت به این نظرسنجیه ندارم ... مطمئنم بیشتر نفرای برتر جزء دوستای خودم و وبلاگای مورد علاقه م هستن ... اما اصلا" دلم نمی خواد اونا رو تو یه سالن و در حال بالا رفتن از اون پله ها ببینم!

دلم نمی خواد اونا از این چاردیواری مجازی بیان بیرون و شناسایی شن ...

خدا می دونه ته دلم چقدر می خوام نونوش و دخی بیس ساله و صدف و الیو و کارامل و سپیده و ورونیکا و شمیم و بقیه ی بکس! رو ببینم ... اما فوبیای عجیبی از دیدنشون دارم ... دوس دارم همه شون تو یه جنگل جمع شن و من از پشت درختا ، یه لحظه فقط ببینمشون و زود برگردم به اتاقم ...

برگردم به زندگیم ، پشت پنجره م بشینم و ترس شادمهرو بذارم و باد سرد نصفه شب بخوره تو صورتم ...


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی بهم گفت قسمت آخر درباره ی وبلاگت دزدیه! از وبلاگ مهندس خسته یا همچین چیزی ! من که روحمم خبر نداشت اما چون از تکراری و قلابی بودن متنفــــــــــــــــــــــــــرم ، عوضش کردم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ال بیش از حد مادی هست یعنی می گه یه پسر در درجه ی اول فقط باید پول داشته باشه ، منم قبلا" مثل اون بودم ولی سرم به سنگ خورد ، بعد حالا ال هنوز داره حرفاشو ادامه می ده ، خودش رابطه ی جدی نداره و از این موضوع خیلی هم ناراحته

می دونم که ته دلش حاضر نیست یه پسر خوب و درست حسابی رو به پول بفروشه ... اما حرفاش خیلی می ره رو اعصابم ، من آدم اسگل و ضعیفی هستم ، حرفای دیگران خیلی بدجور روم تاثیر می ذاره ...

آخه نمی شه که آدم با همه قطع رابطه کنه

کاش می تونستم یه دختر ایرانی پیدا کنم که ویژگی های حسادت و نیش و کنایه زدن رو نداشته باشه ...

هوش زیادی لازم نیست تا آدم فرق یه پسر در جا زن و اسگل رو با یه پسر با قابلیت  پیشرفت کردن بفهمه ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیگه تصمیم گرفتم نذارم حرف کسی روم تاثیر بذاره ، نمی خوام از زندگی آینده م هم نتونم لذت ببرم ،‌ نه حرفای پر از حسادت دخترا ، نه زرهای مثلا" دلسوزانه ی پدرمادر ، هیـــــــچی ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می خوام برم یه جایی که هیشکی نشناسدم ، هیشکی کاری باهام نداشته باشه ... ٢١ سال زندگی کردم و هنوز خودمو نمی شناسم ... چرا انقدر باید عذاب بکشم ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بهم می گن به همه چیز و همه کس تو وبلاگت پارس می کنی ، یادم نمی یاد حتی یه بار تو وبلاگی نوشته باشم : بهم سر بزن! خودمم نمی دونم این ٢٠٠ تا بازدید کننده ای که هر روز می یان اینجا کی هستن ...



 

وبلاگ خوندن بدون کامنت گذاشتن ، دو سوم در زمان صرفه جویی می کنه! تا جمعه که آزمون پارسه هست مثلا" می خوام درس بخونم ، اما وبلاگ که نمی تونم نخونم ... حیف که مجبورم کامنتامو برای خودم نگه دارم

   + رامونا ; ۶:۴٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۵ مهر ۱۳۸۸

pain

 

نشانه های اولیه افسردگی انزواست ، اینکه فرد از دیگران می بره و فقط تو خودشه . تو مراحل پیشرفته تر فرد دیگه از خودش هم بدش می یاد ...

حوصله ی حموم رفتن و درست کردن موهامو ندارم ، تمام لاکام پریده و زشت شده ، وقتی صورتمو می شورم سعی می کنم به آینه نگاه نکنم ...


اشلی می گه فردا بیا خونم با هم ناهار بخوریم ، می گم بعد از ظهر می یام که آرشم خونه باشه(برادرش) ...  از تنهایی متنفرم.

 دوس ندارم با اشلی تنها باشم ، یه لحظه هم نمیذاره از بغلش در بیام ، می گه حق نداری به هیچ چیز منفی ای فکر کنی ... فکر می کنه با فشار دادن من می تونه فکرای منفی و افسردگی رو بندازه بیرون ... فکر می کنه من از این دختر تین ایجرا هستم که وقتی یه پسر بغلشون می کنه می رن تو آسمون هفتم


دو روزه صبحا ، وقتی دارم چاییمو هم می زنم ، میزنم زیر گریه و چاییم اشکی و دماغی می شه .

دوباره روانپزشک وقت گرفتم ...



 

   + رامونا ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۴ مهر ۱۳۸۸

درس

 

چند روزه دارم درس می خونم ، سردرد شدید گرفتم و باز وزن کم کردم ... تو سرم انگار غده دراوردم

امروز لخ لخ با هزار بدبختی خودمو می کشونم امیرکبیر ، کارت پارسه رو بگیرم ، نصف کسایی که اومدن کارتشون صادر نشده و هزار ساعت باید وایسیم تو آفتاب تا برامون کارتای مسخره شونو پیرینت بگیرن ...

بعد اون بدبختایی که انتقالی گرفتن که کلا" بهشون کارت ندادن ، فکر کن یارو از همدان انتقالی گرفته بود بهش گفت اصلا" ثبت نشده هیچی  باید بری همون همدان کارت بگیری !!!

اصلا" پارسه به کل از چشمم افتاد ... همون روز اول که واسه ثبت نام رفته بودم فهمیدم همشون اسگلن اینجا هم نوشته بودم که یه عده دختر دیپلمه رو گذاشته بودن اونجا کار کنن. همین می شه دیگه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اون مستند منصوب به ابراهیم ح... درباره روزای درگیری رو دیدم یعنی دو ساعت داشتم گریه می کردم. من فکر می کردم فقط فیلم ن د ا درومده که مرده وسط خیابون ولی از اون مرده که کله ش منفجر شده بود و اشکان و اونی که جلوی دوربین زدنش و اونی که تیر خورد لای پاهاش خبر نداشتم ... چقدر حرص خوردم خدا ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دانشگاه آزاد تهران مرکز چند روز پیش چه باحال شده بود !!!!!!! فیلماشو دیدیم کلی خدیدیم بچه ها همین جور که داشتن پفک می خوردن و لاس می زدن یه میرحسینم می گفتن و شعار می دادن ... به قول خامنه ای یه کاریکاتوری از انقلاب ۵٧ هستیم دیگه!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وای حالا ١۶ آذر چه حالی می ده دانشگامون ... البته فکر کنم اون موقع من و ال بترسیم و اصلا" نریم سمت انقلاب ... هر سال می ترسیم آخه ، پارسال کلی شلوغ شده بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا که فکرشو می کنم می بینم بدجوری محافظه کاریم ... شاید چون نمی خوایم همین دو سه تا چیزی که تو زندگیمون داریم هم از دست بدیم ...

 

 

   + رامونا ; ۶:۵۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸

توهین !!!

 

یه حرفی هست که تو این سه سال و خورده ای ، خیلی شنیدم و بدجوری آزارم می ده !!!

اونم وقتیه که یه نفر ازم می پرسه کدوم دانشگاه درس می خونی

من می گم دانشگاه تهران .

بعد اون می پرسه : تهران شمال یا تهران جنوب؟


   + رامونا ; ٩:۵۶ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸

رفتن ...

 


چقدر تعجب کردم و خوشحال شدم از اینکه دیدم دوستای وبلاگیم چقدر خوب منو شناختن !!!

خودمم با شناختی که از خودم دارم می دونم دوای اصلی دردم رفتن از این خراب شده س.

اشلی که از همون روز اول بهم گفت قصد رفتن داره (مثلا" فکر کرده بود من از این دختر لوسا هستم که نمی تونم دوری خونوادمو تحمل کنم ! عق! می خواست از اول در جریان همه چی باشم) کلی هم پیش این مشاوره ها و اینا رفته بود و الانم باهاشون در تماسه ، خوشبختانه رشته و زبان و چندتا چیز دیگه ش خیلی خوب بوده و امتیازش از حداقل هم خیلی بالاتر شده ... مهاجرت به استرالیا از طریق تخصص ظاهرا" از این امتیاز بندی هاس معیارش کلی چیز میز هست ، من درست نخوندم شرایطشو ، مغزم نمی کشه ...

من که همش منفی بافی می کنم و می گم تا کسی خفن مایه دار نباشه نمی تونه بره و امتیاز و مدرک و زبان و اینا هم همش کشکه ... ولی اون همش خوشحاله و واسم لیست دوستای هم دانشگاهیشو که اخیرا" رفتن ردیف می کنه ، میگه این هدف یه هدف درازمدته از الان نباید هی براش حرص بخوری و اینا (درس زندگی می ده)

نمی دونم چی می شه ، زیاد خوشبین نیستم ... اما از یه طرفم می بینم آدمای خیلی سطح پایینتر از ما با پول کمتر حتی ، تونستن برن ... چرا ما نتونیم ؟

حاضرم چند سال اول ، اونجا سختی بکشم ولی حداقل آدم دلش خوشه که بعدا" درست می شه ، نه مثل این خراب شده که هر روز وحشتناک تر از دیروزه ... (تازه من می دونم احمدی می شه رئیس جمهور ابدی ، ببینین کی گفتم )

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آرزومه جایی باشم که دو نفر تحصیلکرده با روزی 8 ساعت کار به معنای واقعی زندگی کنن ، نه اینکه زندگی بکندشون ... آرزومه جایی باشم که یه شهروند تلقی شم ، به خاطر جوون بودن و دختر بودن و دانشجو بودن و هزارتا چیز دیگه دهنمو سرویس نکنن ...

آرزومه با آرامش و حس خوب تو خیابونا راه برم ... آرزومه بچه م افسرده نباشه ، عاشق جایی که توش زندگی می کنه باشه ، فکر خودکشی هیچ وقت بهش دست نده ، هزارتا عقده و مرض روحی و جن/سی و جسمی نداشته باشه

آرزومه جایی باشم که توش خنده و شاد بودن گناه نباشه ، تمیزی و خوشگل بودن مترادف ج/نده بودن نباشه ، یکی از اساسی ترین نیاز های یه انسان توش تابو نباشه

وقتی مردای هرزه تو خیابون به با/سنت دست می مالن حداقل ـ حداقل مردم امل و داهاتی همشهری خودت بر نگردن بگن به خاطر ج.نده بودن تو بوده که اون دست کرده تو ک.و.ن تو ....

وای دوباره اعصابم ریخت به هم ...

بغض تو گلومه همش ... از دست این ایرانیا خسته شدم به خدا ... تو این وبلاگم ولم نمی کنن ، راحتم بذاریـــــــــــــن !

 


   + رامونا ; ٩:۳۶ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸

بی پولی

 

یه چیزی هست که خیلی منو از ازدواج می ترسونه ، یعنی یه مدت  برام بی اهمیت شده بود (سر قضیه فرزاد مرفه بی درد) اما حالا دوباره یادم افتاده ، اونم بی پولی یا به عبارتی کم پولیه ...

یعنی چطور بگم ، به زندگی الانم نگاه می کنم ، درآمد مامان بابام روی هم خب چیز بدی نیس یعنی خیلی از خط فقر و اینا بالاتره !!! اما ما اصلا" پولدار نیستیم !

این قضیه خیلی حرصم می ده همشم به خاطر وضعیت ایرانه ، چرا دو تا آدمی که تا آخرین حد تحصیلات رفتن و از صبح تا شب کار می کنن  نمی تونن پولدار باشن ؟   اینجا تو تهران فقط کسایی پولدارن که از قبل خونه های گنده تو زعفرانیه داشتن !!!  ... از این تبعیض خیلی بدم می یاد ... چرا نمی شه با تلاش کردن به جایی رسید ؟

راستش یکی از کامنتا منو به فکر برد ، اینکه گفت چرا من ماشین ندارم !!! الان بابام اینا به خاطر بچه بودنم زیاد قضیه ی ماشینو جدی نمی گیرن اما وقتی فکرشو می کنم می بینم شاید خریدن سومین ماشین زیادم براشون آسون نباشه ...

راجع به ازدواج ... هرچی فکرشو می کنم می بینم مگه درآمد یه مهندس تازه کار چقدره ؟ خودم و طرفم با همدیگه کار کنیم نهایتش 1 تومنه ... آخه با این پول چطوری می شه زندگی کرد؟

شخصیتم اون طوری نیست که بخوام با کسی به خاطر پول ازدواج کنم یا حتی با کسی که خیلی از خودمون بالاتره ... واقعا" سر قضیه فرزاد بهم ثابت شد که چقدر این قضیه آزاردهنده و مسخره است ...

شخصیتم اون طوری هم نیست که بخوام بسازم با همه چی و این حرفا ... یعنی اگه اوضاع اون جوری که تو فکرم بوده پیش نره یهو جنون بهم دست می ده ، مثلا" بعضی زنها هستن که یه مدت با بی پولی شوهراشون می سازن و سنگ صبورن و اینا ، من اگه باشم همون روز ترکش می کنم ...

هنوز راجع به این قضیه با اشلی صحبت نکردم ، اما می دونم اون چقدر خوشبین و خوشحاله ، همه چی رو آسون می گیره ، کفرمو در می یاره ... حس می کنم این آدمای امیدوار واقعیت های زندگی رو نمی بینن ... شایدم مشکل از من و این شخصیت داغونمه.

فوبیای بی پولی بعد ازدواج هم به ترس های دیگه م اضافه شد ... همینو کم داشتم فقط

 

می دونم الان یه عده شروع می کنن به نصیحت که با تلاش می شه به همه جا رسید و از این حرفا ... مامان بابای منم نسبت به اول زندگیشون که واقعا" از صفر شروع کردن الان به خیلی جاها رسیدن درسته . اما این اصلا" اون چیزی نیست که من می خوام ، من نمی خوام مثل مامانم زندگی کنم ...

 

   + رامونا ; ۶:۴٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸

دور تند

 

زندگیم خیلی افتاده رو دور تند ، یه جورایی خستگی مزمن گرفتم ، همه ی وقتم یا دانشگاهم یا مشغول پروژه های دانشگاه و این ور اون ور رفتن

دوباره شروع شد ۶ صبح از خونه بیرون رفتن و نشستن تو ون اونم تو ترافیک بوگندوی صبح (ترافیک صبح یه بوی خاصی داره آخه) طبق معمول یه مرد سیبیل کلفت کنار من می شینه تو تاکسی و مثلا" خوابش می بره و جالبه هیچ وقتم به طرف در متمایل نمی شن! می افتن رو آدم و بعد شروع می کنن به خمیازه و فین فین ...

من جدیدا" به یه موضوع حساس شدم : تو ترافیک به مردای سیبیل کلفت راننده نگاه می کنم ، نود درصد دستشون تو دماغشونه ! این قضیه خیلی اعصابمو داغون می کنه اول صبحی ...

انقدر پشیمون شدم پارسه ثبت نام کردم ، آخه همش دانشگاهم اصلا" وقت درس خو

/ 46 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک عدد وکیل نیمه دیوانه

ببییییییین رام واقعا خیلی خوشحال کننده بود اوووووووووووووووپس بشر بعد از این همه افسردگی و رخوت چه حال خوبیه وقتی میبینی داره از یکی خوشت میاد هاها پرنس چی چی بود!؟چارمییینگ!؟ خیلی حس گوگولیانه ای بود ادامه بدددده... جالب میشه اگه به جای خوبی ختم شه ! [چشمک]

من که اهل رفتنم

1. سلام 2. تولدت مبارک دختر خوجل من. تو هم که دخمل بهاری گل گلی 3. یادت باشه هرگز و هرگز نمی تونی همه آدمها رو راضی نگه داری. سعی کن همیشه دوستهایی داشته باشی که برات بمونن و باقی افراد هم لق بزنن بهتره!!! 4. من که می خونمت و حال هم می کنم و درک هم می کنم. حتی وقت هایی که هی دلت می خواد پشت هم بگی نفت و گاز . خب بگو. خودم قربونت می رم 5. رفتم اون وبلاگه. نظری که درموردت داده بود باعث شد برم باقی وبلاگ هایی که معرفی کرده بود رو سیو کنم که بعدا بخونم . احتمالا وبلاگهای خوبی هستند! 6. اگر یه روزی در معرض انتقاد بودی بدون که اونقدر خوب بودی که به عده تصمیم گرفتند نقدت کنند. 7. یه عالمه حرف های دیگه هم دارم در مورد چارمینگ و اینها که باشه واسه بعد. خیلی حرف زدم. 8. لبخند لطفا. یادت نره

من که اهل رفتنم

راستی سیزن 6 به بعد دسپرد اومده؟ من تا 6 رو دیدم و الان دسپردم که چرا مابقیش نیست

خانوم میم

چرا رامونا؟ چرا به خاطر مامانای همدیگه با هم حرف زدنتونو تغییر میدین؟اون به خاطر اینکه لج تورو در بیاره تو برای اینکه دل اون نشکنه... این چه جور رابطه ایه؟

پریسا

سلام ...چه باحال خودت اشاره کردی یکی از کامنتدونی ها بازه اومدم یافتمش!! رامونا هرروز وبت رو میخونم ... نوستالوژی شیرینی هست یاد 5-6 سال قبل خودم میوفتم من زیاد هم پیر نیستم ها متولد 61 هستم ولی خیلی خیلی خیلی زندگیم شبیه تو بوده ... الان ازدواج کردم یه نی نی هم دارم ... خنده ام میگیره اینقدر شبیه منی! حالا من اینقدر بعد از ازدواج تغییر کردم که نگوووووووو ... همسرم خیلی روی من تاثیر گذااشت بعدش هم نینی ! اصلا فکرش رو هم نمی کردم! خیلی قلمت خوبه ... آفرین ... من که وبلاگ خونی رو اصلا دوست ندارم و ترجیح میدم کتاب و مجله بخونم ولی وب تو رو باید بخونم !! دچار وسواس شدم دیگه!:D اوکی خب حرفام رو زدم! خیلی باحالی... بوس بوس

م ی ل ا د

راستی من کامتتامو دوس دارم خصوصی فقط به دست خودت برسونم،میرسه دیگه؟

مسعود

سلام "گریز از سرزمین امن" رو که خوندم، یه حس خاصی داشتم. خیلی وقتها می شه به این سوالها فکر می کنم. بعد می رم تو خودم. افسرده به نظر می یام، ناامید به نظر می یام. ولی من فقط دارم فکر می کنم. خیلی قشنگ می نویسی. به دل می شینه. [لبخند]