فروردین

تردیدای من هنوز ادامه داره. ف

تردیدای من هنوز ادامه داره. فکر می کردم با نوشتن پست قبل حالم بهتر می شه ولی نشد

راستش از نظراتون خیلی خوشحال شدم ولی بعضی ها جوری نوشته بودن که انگار من یه ج/ن/د/ه ی اساسیم!!! یا مثلا" گفته بودن تو تو این سه ماه همه ی کارا رو کردی و مصرف شدی و چه می دونم از این حرفا!!!

وای نمی دونم چی بگم.

کامان ، الان قرن بیست و یکه !!!! یعنی شما با یه پسر دوس می شین و حتی یه لبم نمی دین؟ مثلا" اگه این کارا رو بکنین تموم می شین؟ یعنی کل وجود ماها همینه؟

به نظر من مشکل ما دخترا اینه که از بچگی یاد گرفتیم هر لذتی رو انکار کنیم و بگیم ما نمی خوایم. ما نیازی نداریم. وقتی من تفکرم اینه که از هرچیزی که اون لذت می بره منم لذت می برم دیگه وقتی رابطه تموم شد حس نمی کنم ازم سواستفاده شده. 

من چندتا کارگاه ازدواج شرکت کردم و کلی کتاب تو این زمینه ها خوندم. تو همشون گفتن عشق سه جز داره: میل ، صمیمیت ، تعهد. فکر کنن وقتی تو ایران دیگه کم کم دارن اینا رو می گن یعنی چی؟اگه قرار باشه ما میل رو حذف کنیم واسه اینکه یه چیزی تو چنته داشته باشیم و به موقعش رو کنیم  ، این دیگه اسمش عشق نیست. اسگل بازیه!


بعدشم اعتقاد من اینه که یه آدم باید چیزای دیگه ای داشته باشه واسه جذابیت. یعنی چی که مثلا" طرفتو تو کف یه لب نگه داری که هر روز تشنه تر شه و چه می دونم به عشق اون بیاد جلو؟ وااااااااااای خیلی مسخره س.

یه جورایی هم بد نیست. بالاخره کبوتر با کبوتر باز با باز.

مثلا" فر میگه من حاضر نیستم با دختری که دوس پسر نداشته حتی دوس شم چه برسه به ازدواج. می گه خیلی تو تفکر دخترا تاثیر داره و اونایی که بار اولشونه یه حالت جنون آوری دارن! یعنی اصلا" تفکراتشون یه جوریه که کاملا" اشتباهه!

من و ال وقتی فکر کردیم دیدیم درسته و هر دو تو رابطه ی اول جدا" اسگل بودیم و دهن طرفو سرویس کردیم.

خیلی با ال حرف زدم . اونم گفت تو این ایران خراب شده بهتره آدم فقط ص/ک/س نداشته باشه قبل ازدواج. منم گفتم نه پس می خوای دیگه اونم داشته باشیم!

ال خیلی اعصابش چند وقته خورده. چون تا چند سال پیش ملت می یومدن پیشنهاد دوستی می داد مام که آفتاب مهتاب ندیده سریع قات می زدیم. ولی حالا خیلی جدی می یان جلو پیشنهاد ص/ک/ص می دن. اونم تو دانشگاه!!! خب آدم حس خیلی بدی بهش دست می ده

البته ال می گه همون طور که تو دبیرستان از پیشنهاد دوستی می ترسیدیم الانم از این جور پیشنهادا میترسم وگرنه اینم عادی می شه.

پ.ن: دوباره با مامانم آشتی هستم!

پ.ن 2: کرم موبر کذایی مارکش veet بود .انداختمش تو آشغالی...

پ.ن 3: عاشق کلمه ی پتیاره شدم. ولی مورد استفاده ش خیلی کمه !



+ تاریخ دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 9 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

5-6 روزه که دانشگاه نرفتم. نمی دونم چرا انقدر کرخت شدم. اصلا" تصور نشستن سر کلاس رو اون صندلی های ایکبیری سفت ، حالمو بد می کنه. یه جاییم درد می گیره!

به شدت در دام روزمرگی افتادم. از فر می پرسم چطوری می تونی به زندگی ادامه بدی؟ یعنی با چه امیدی هر روز بیدار می شی؟ جواباش اصلا" قانع کنده نیست. آخه چطور ممکنه یه آدم بیدار شه فقط برای اینکه باید زندگی کنه بعد سعی کنه اون روزو به بهترین شکل بگذرونه؟؟؟؟!!!

وقتی اینا رو می گفت می خواستم بگم پوووووف جمعش کن.... یه جورایی دارم می فهمم مرفه بی درد که می گن درسته. یعنی قسمت بی دردش هم کاملا" به قسمت مرفهش مربوطه!

حیف که مجبورم جلوش نقش یه دختر شاد و اسگلو بازی کنم! و همه ی بدخلقیامو بندازم گردن پ*ریود. اما خدایی بهانه ی خوبیه. وقتی افسرده ای ، وقتی می خوای غر بزنی ، وقتی می خوای گریه کنی ، وقتی حوصله ی ارایش و اینا رو نداری ، وقتی نمی خوای به هیچ جات دست بزنه ، وقتی کل غذات می مونه و هزارتا کار دیگه رو می شه باهاش توجیه کرد.فر بیچاره گیج شده می گه تو چقدر مگه پ*ریود می شی؟

با مامانم آشتی کردم اما باز دعوامون شد... خب این یعنی چی؟ یعنی ما نمی تونیم با هم ارتباط برقرار کنیم. خسته شدم دیگه ...

دلم می خواد فقط چند روز دیگه این سرما ادامه پیدا کنه... بابا بسه دیگه. چقدر؟ از آبان تا الان دارم می لرزم .... خسته شدم

وای یه وقت گول این کرم موبرا رو نخورین! همه جای بدن آدمو پر جوش می کنه لعنتی ... ال می گه تو لیاقتت همون اپی لیدیه که درد بکشی...

دیوونه ی دیگه ای هم هست ؟ مثل من ؟ که وقتی پسری بغلش کرده و تو هوا محبت و تیریپ لاو موج می زنه و اون تو گوشش حرفای باحال می زنه ، و کلی چیز میز براش خریده ، و قضیه داره به جاهای خفن نزدیک می شه ، یهو استرس بگیره و اونو پس بزنه و بخواد بره خونه....تو تختش .....

چطور می شه از حرفای یه پسر مطمئن شد؟ چطور می شه قبول کرد دوستم داره؟ می شه در عرض سه ماه بشی مهمترین آدم زندگی یه نفر؟




+ تاریخ پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 8 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

جالبه

یه شب اونقدر حالت بده که همه ی خوشیا به نظرت مسخره و زهر ماری می یاد و باورت نمی شه چند روز قبل دلتو به چه کوفتایی خوش کرده بودی و فقط دلت می خواد آخر دنیا و تموم شدن همه چی رو ببینی ،

و بعد فردای همون شب اون قدر سرخوشی که باورت نمی شه چه حال مزخرفی داشتی و بیخود به زمین و زمان فحش می دادی ، خلاصه همش شادی و می خوای قرش بدی .... آدمیزاده دیگه !

البته ما که انگار فرق داریم با همه ! به قول ال : هیچی نیستیم ... !

این جمله رو چند روز پیش یه جا خوندم انقدر خوشم اومد :

" آنجا که ازدواج بدون عشقی صورت گیرد ، حتما" عشقی بدون ازدواج در آن رخنه خواهد کرد. "

البته من با اینکه آدم عاشق شه و زرتی ازدواج کنه موافق نیستم اما طرف باید حداقل یه چیزایی داشته باشه (صدالبته پول در درجه ی اول!!!) چه می دونم آدم درست و خوش اخلاقی باشه  خونواده و کلا" تیریپش به آدم بیاد و یه تفاهمی هم اون وسط باشه ، که بعد از یه مدت عشق هم به وجود بیاد ... فکر کن یه سال با یکی زندگی کنی اما هنوز حسی بهش نداشته باشی.... ترسناکه !

یکی از دوستام راجع به قانون جذب پرسید و گفت تا حالا اجراش کردی؟ گفتم نه

اما یه بار اجرا کردم و جواب داد! اونم در مورد فر ... واقعا" تصویر ایده آلیه که تو ذهنم بود. بعضی وقتا اون قسمت دل آدم که خصوصی ترین چیزاشو اونجا می ریزه ، بهم می گه کاش هیچ وقت تموم نشه! حتی گاهی که خیلی پررو می شه می گه این فر چرا قصد ازدواج نداره!!!! اما بعد سریع اون قسمت دلم که منطقی ترین چیزا رو ریختم توش ، می گه : خفه شو !


+ تاریخ یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 8 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

دوباره یه مقنعه ی کپک زده رو می کشم رو سرم ، یه خودکار و یه ورق پاره می ندازم تو کیفم  و لخ لخ راه می افتم طرف دانشگاه ...

تمام روز با ال چایی می خوریم و غر می زنیم. وای بعد از 20 روز غر نزدن ، چقدر چسبید !!!

وقتی بر می گردم دوباره با مامانم عوا می کنم و تا نصفه شب گریه می کنم. بهش می گم ازت متنفرم. بعد آرزو می کنم تا فردا بمیره...

نمی دونم با این چی کار کنم دارم از دستش دیوونه می شم. می خوام دیگه اصلا" حرفی بهش نزنم. انگار نمی بینمش. حداقل این جوری اونم دیگه زجر نمی کشه از دستم. 

صبح بلند می شم و یه لحظه از تصور اینکه مرده باشه بدنم یخ می کنه

بعد این همه روز فر رو دیدم. پوف چقدر دلم براش تنگ شده بود. منو برد شمشک و کلی کیف داد. نمی دونم واقعا" اون چرا می گه انقدر از بودن با من لذت می بره چون من از اول تا آخر آهنگایی که دوس دارم می ذارم و می گیرم می خوابم تو ماشین  (الکی می گم حالت تهوع دارم)

و اون بیچاره هم باید  یه دستی رانندگی کنه هم صدای زیادو تحمل کنه هم منو ناز کنه ! به نظر خودم خیلی مزخرفم!!! خلاصه جاده خیلی قشنگ شده بود و بارون هم می یومد. صدای بارون و برف پاککنو دوس دارم

خیلی سعی می کنم حسای بدو بریزم دور ولی خیلی سخته. می دونم دوباره افسردگی داره بر می گرده ...

میشه گفت اون یه ربعی که هر روز زیر دوشم ، برام بهترین موقع روزه. چون تو اون یه ربع هیچی جز بدن خودم و موهام برام مهم نیست. هیچی اذیتم نمی کنه.



+ تاریخ یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 10 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

از اون موقع که میلیونر زاغه نشین رو دیدم خیلی گذشته

اما هنوزم گاهی صدای مجری هندیه ، کاپور ، می پیچه تو مغزم که داد می زد:


who wants to be a  millionaire  ?????????



+ تاریخ جمعه 14 فروردین1388ساعت 6 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

یکی از دعواهای همیشگی با مامانمه.

می گم : خسته شدم تا کی باید این جوری زندگی کنم؟ کی می تونم مستقل شم؟ فکر کردی من هنوز بچه م؟ و خلاصه کلی فک می زنم و گلومو جر می دم

مامانم داد می زنه : نکنه یادت رفته کجا داری زندگی میکنی؟

.

.

.

نه ... اینکه کجا دارم زندگی میکنم تنها چیزیه که هیچ وقت یادم نمی ره

+ تاریخ پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 5 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

/ 3 نظر / 2 بازدید
اشکان

سلام..رامونا معذرت می خوام که اینجا کامنت گذاشتم..یه خواهش دارم...من می تونم ایمیلتو داشته باشم؟...راستش پست آخرت رفت رو اعصابم...عصبانی شدم حتی در واقع..می دونم خسته ای از راه حل های مختلف..ولی می خوام یه راه کوچیک دیگه هم امتحان کنی..خیلی کوچیک. اگه حوصله ات اومد بهم میل بزن. رامونا من خواهر ندارم..ولی اگه داشتم حتما حسی که بهش داشتم شبیه حسم به تو بود...ناراحتم که تو اینقدر ناراحتی و می دونم همه چی خیلی می تونه بهتر باشه. منتظر میمونم اشکان

اشکان

خوشحالم که بهتری دوست من..خوشحالم که با مادرت حرف می زنی

اشکان

ممنون میشم اگه ایمیلم بهت رسیده خبر بدی