اردیبهشت2

چیزی از سیاست نمی فهمم.

سکولاریسم و لیبرالیسم و اینا برام مسخره س.

فکر می کنم اون پسری که تو دانشکده داره با آب و تاب مواضع سیاسی کروبی و سکولاریسم و پوپولیسم و اصلاحگرایی رو برامون توضیح می ده  ، پیش خودش راجع به ما چی فکر می کنه! : 5تا دختر که وسط هر جمله ش یکیشون پقی می زنه زیر خنده و ده دقیقه یه بار یکی شروع می کنه به رژ زدن و نهایت چیزی که از حرفاش می فهمن تو این سوال خلاصه می شه: یعنی گشت ارشاد جمع می شه؟!



پوپولیسم برای من تو اون لحظه هایی خلاصه می شه که با ال تو اون ذرت فروشی فسقلی و داغ کنار مترو می شینیم سیب زمینی می خوریم (دو تام بیشتر صندلی نداره که اونم به ما تعارف می کنن.) و با همه ی آدمای خسته و عرق کرده ی اونجا حرف می زنیم. از انتخابات و احمدی نژاد تا سیب زمینی. ولی نه به زبون دانشجوی نخبه ی ارشد فعال سیاسی ! به زبون آدمای خسته ی داغی که فقط می خوان زودتر سیب زمینیشونو بخورن و برن خونه ...


بعدا" اضافه شده :

شنیدم بودم آدما موقع ترس کارایی می کنن که خودشونم باورشون نمی شه! من  دیروز یه سوسک تو اتاقم دیدم که واقعا" به اندازه یه کف دست بود و چنان وحشت کردم که وقتی با دمپایی ، اونم از فاصله ی دو متری ، کوبیدم روش ،  سه تیکه شد!

واقعا" سه تیکه شد  هر کدوم افتاد یه ور. ولی من اونقدر تو اون دو دقیقه ای که اوج ترسم بود از ته دل جیغ کشیدم که گلوم کلا" چرک کرد! دارم آنتی بیوتیک می خورم ....


راستی مژه هام درومد!!! از قبلشم بلندتر شده.  ریمل جدید بورژوا رو خریدم خیلی باحاله دیروز همه تو دانشگاه می پرسیدن مژه مصنوعی گذاشتی ؟ منم به همشون توصیه کردم چند وقت یه بار نوک مژه هاشونو بزنن ...

برای یه دختر (بعد از مو و ناخون!!! ) مژه خیلی مهمه ...




+ تاریخ چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 9 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

واقعا" صحنه ای قشنگ تر از یه بشقاب پر از زردآلو و توت فرنگی و گوجه سبز وجود داره؟

تا حالا به ترکیب زرد و قرمز و سبز دقت کردین؟

من که عاشق میوه های تابستونم ... !


پ.ن : تو اون روزای افسردگیم ، تولدم هم اومد و رفت! خیلی مسخره بود. کلا" از روزای تولد بدم می یاد.... همش حس می کنم خیلی عقبم دارم پیر می شم و هیچ کاری کردم ... !


+ تاریخ سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 12 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

واااااااااااااااای

الان اومدم بنویسم که یادم نره امروز چه حس خوبی دارم !!!!!!!!!!!!

نمی دونین که!

البته فکر نکنین عاشق شدم یا بابام سوناتا خریده برام یا واسم خواستگار اومده یا پسر کوچولوئه مرده ها!!!!!!!!

نه هیچ اتفاقی نیفتاده. فقط عاشق زندگی شدم!!!!!!

دارم از خوشحالی می میرم. رفتم تو اتاقم آهنگ گذاشتم هی می رقصم. هی لباسامو عوض می کنم (اون تاپ و دامن کوتاهایی که صد سال یه بار اگه مهمونی ای چیزی باشه می تونم بپوشم!) کل ناخونامو طراحی کردم! آخه مهم ترین چیزم بعد موهام ناخونامه! کلی هی آرایش کردم و از خودم عکس گرفتم که بذارم تو فیس بوک!

آهان نگفتم.... عاشق facebook شدم!!! عاشق نه معتاد. خیلی حال می ده امنیت داره می تونی راحت عکس مکس بذاری. آدم تا عکس می ذاره کلی مسیج و اینا براش می یاد و اعتماد به نفس آدم بالا (تر) می ره!!!!

تازه نیست من غرب زده هم هستم.هی می رم آمریکایی ها رو اد می کنم و جالبه اونام اکسپت می کنن! بهم می گن so cute !!!

تازه امروز یکی از استادام دوباره هی قربون صدقه م می رفت (پیره ها !) هی می گفت خانوم خانوما ، به به چه خانومی! ، خوشگل خانوم و از این حرفا! دقیقآ با یه لحنی که یه پدربزرگ به نوه ش می گه. منم همین جوری وایساده بودم کنار میزش و لبخند می زدم عین دخترای سه ساله. می خواستم کل قضیه هی ادامه پیدا کنه! تموم نشه ...

خلاصه چی بگم. همین جوری الکی الکی زده به سرم و دارم پس می افتم از خوشی!


پ.ن : سپیده جون. منم هنوز یادت هستم! اصلا" غصه ی تموم کردنو نخوریااااااا! برو حال کن به موقعیتای بهتر فکر کن .... منم مثل تو دوس دارم زودتر تابستون شه کلی برنامه دارم!



+ تاریخ یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 9 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

تصمیم گرفتم یه تکونی به خودم بدم.

رفتم پیش مشاور وقت گرفتم (البته برای دو هفته دیگه وقت داد!)

بعدشم تصمیم گرفتیم با ال که دیگه زیاد حرفای افسرده کننده نزنیم و ننالیم (ولی نمی شه آخه!)

بعدشم شبا تا وقتی کامل خوابم نگرفته نمی رم تو اتاقم که هی خواب بیفته سرم و کابوس ببینم (همچنان ولی هر شب ده دفعه بیدار می شم و کابوسای وحشتناک می بینم)

با اینکه تصمیم گرفتم فعلا" تنها باشم اما چندتا کیس پیش اومد و من خنگ هم با یکیشون قرار گذاشتم ولی عققققق. حالم ازش به هم خورد. ایکبیری فکر کرده بود با یه سوناتا می تونه همه چی رو بخره و منم باید از خدام باشه! تقصیر این دختراس که اینا رو پررو کردن. هی خواستم بگم دوست قبلی من بی ام و داشت نصف تو هم کلاس نمی ذاشت و کلی هم در مقابل من خضوغ و فروتنی می کرد! ولی نگفتم بهش...

خلاصه با دیدن این عتیقه دوباره تصمیم گرفتم تنها باشم ... !

کتاب 504 رو که از مهر شروع کرده بودم به خوندن بالاخره تموم کردم! البته خیلی فس فس می خوندم. ولی خودم حس می کنم خیلی تاثیر داشته و کلی زبانم قوی شده.

بعضی وقتا که به فکر ارشد و کلی درس خوندن که در انتظارمه فکر می کنم ، دلم هری می ریزه و افسردگیم بیشتر می شه. مخصوصا" وقتی فکر می کنم که به فرض ارشدمم بگیرم. چی می خواد بشه که حالا نشده؟ اصلا" چیز خوب چیه که من بخوام با ارشد بهش برسم؟ اصلا" چیزی که شرطی باشه (یعنی مشروط باشه به ارشد داشتن) دیگه ارزش نداره که (اگه بخوام اینو ادامه بدم تا فردا طول می کشه...!)

خلاصه تو مخم انقدر فکر هست که بعضی وقتا سردرد می گیرم

دوس دارم به هیچی فکر نکنم. فقط یه بشقاب گوجه سبز بذارم جلوم و مشغول فیلم دیدن شم. اونم نه پدر خوانده و مورد عجیب بنجامین باتن! فقط چارچنگولی و محیا و دل شکسته ... فیلمایی که فقط حال می ده باهاشون گوجه سبز بخوری و گاهی چرت بزنی و قربون صدقه ی شهاب حسینی بری که بسیجیش هم جیگرررره!


+ تاریخ یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 11 AM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

تو خیابونا بوی ذرت مکزیکی می یاد ...

تو پاساژا بوی ذرت مکزیکی می یاد ...

می شینم تو ماشین بوی ذرت می یاد ...

سوپر سر کوچه بو ذرت می ده ...

بغل دستیم تو تاکسی بو ذرت می ده ...

پرده اتاقم وحشتناک بو ذرت می ده ...

دیروز هی از ال می پرسیدم تو ذرت خوردی؟ بوی ذرت می یاد داره حالمو به هم می زنه ...

امروز موقع برگشتن خودمم بوی ذرت می دادم ، و وقتی از جلوی یه ذرت فروشی رد شدیم ، برای اولین بار تو عمرم کنار خیابون عق زدم ...


چه افتضاحی ...


+ تاریخ سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 11 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

من و ال پاشدیم رفتیم نمایشگاه کتاب

تنها استنباطم از اون محیط شلوغ و بوگندو اینه که دو قسمت بود. یکیش اون ساختمون خوشگله بود که تو تلوزیونم نشون می دن و تو بگو دریغ از یه انتشارات درست و حسابی. همش قران بود. به خدا هزارتا راهرو انتشارات دارالقران و دارالکتاب و دارالکوفت و زهرمار بود. قران باز کرده بودن گداشته بودن اون وسط. بخش ناشران خارجی هم اومدیم بریم که گیر دادن حجابتونو درست کنین و اینا. مام به عنوان اعتراض نرفتیم!

یه قسمت هم یه ساختمون زشت بود که بخش کتاب درسی و اینا بود. یه موکت زشت و کثیف انداخته بودن کفش که هر دو قدم سرعت گیر داشت.(یعنی کفش ناهموار بود و موکته هم قلمبه سلمبه) هزار دفعه سکندری خوردیم. انقدرم شلوغ بود که اصلا" نمی شد رفت جلو. دو جا هم دعوا شد. جلوی انتشارات دانشگاه تهران و یه جا دیگه.

خلاصه چی بگم. دریغ از یه کتاب که ما بخریم و الان تنها چیزی که یادمه بوی عرق و شلوغی و آدمای داهاتی و دست هاییه که به پشت ما مالیده شد ....

تازه گشت ارشادم یهو عین تانکای مخوف جنگی می یومد از اون وسط رد می شد.........وای یعنی خاک تو سرتون .... بیاین این بوگندوهایی که دست می مالن به ک*و*ن دخترای مردمو جمع کنین ......

 

حالم از این زن چادریا به هم می خوره که وقتی می بینن بغل دستیشون زنه و محرمه (خبرش) می تونن همه جای بدن نکبتشونو بهش بمالن . همه چی زندگیشون تو محرم نامحرم خلاصه شدی. دیگه هیچی حالیشون نیست

+ تاریخ سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 11 AM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

انگار تو یه حبابم

انگار نه ، خود خود حباب

دارم خفه می شم. هر چقدر می خوام همه چی رو خوب کنم فقط بدتر می شه.

/ 6 نظر / 2 بازدید
ساناز

باور نمی کنی چقدر تو یونی یادتم!!!مثه هفته ی پیش که خیریه بود و همش میگفتم یعنی رامونام اینجاس؟

ساناز

یه بارم خوابتو دیدم:)) چقدر دوس داشتم موقع کنکور باهات بحرفم!!حتی خواستم یه وبلاگ بزنمو تو اون بنویسم ولی گفتم امکان اینکه بیای بخونی خیلی کمه!اون روزی که رفتی که درس بخونی کلی برام انگیزه شد که جدی تر بخونم! الانم که گفتی اومدم گشتم تا این کامنت دونیتو پیدا کردم!یعنی اینارو میخونی؟

پسرقمی

سلام وبلاگتون جالب بود فقط اگر یه کم رنگ زمینتون رو تغییر بدین بهتر هم میشه. بازم بهت سر میزنم. هر وقت به این نتیجه رسیدین که لیاقتشو داریم خوشحال میشم ما رو لینک کنید http://dasteneh.persianblog.ir/

سرو ناز

تاهمسفرم عشق است در جاده تنهایی از دست نخواهم داد دامان شکیبایی تا من به تو دل دادم افسانه شده یادم چون حافظ و مولانا در رندی و شیدایی از عشق تو سهم من ،همواره همین بوده است رسوایی و حیرانی ، حیرانی و رسوایی تو آتش و من دودم ،دریا تو و من رودم هرچند محال اما ، چیزی است تماشایی چندی است که پیوندی است پیوند خوشایندی است بین تو و آیینه ،آیینه و زیبایی من دستم و تو بخشش ، تو هدیه و تو خواهش من زین سو و تو زان سو ،می آیم و می آیی با گردش چشمانت افتاده به میدانت انبوه شهیدانت ،تا باز چه فرمایی بی ساحل آغوشت آغوش سحرپوشت چندی است که طوفانی است ،این دیده دریایی[ماچ]

تا حالا کسی بهت گفته خیلی نفرت انگیزه؟خوب اگه نگفته من بهت میگم...

نفرت انگیزززززززززززززز