آذر 88

برگا همه ریختن ، ولی شاخه هس

 

دوس داشتم می تونستم با مامانم راجع به بعضی چیزا حرف بزنم

مثلا" بگم تو اگه عاشق یکی بودی حاضر می شدی باهاش رابطه ی اون جوری داشته باشی یا نه !

فکر کنم مامانم میگفت آره ! آخه مامانم خیلی به عشق اعتقاد داره و خودشم با عشقش ازدواج کرده ، بعدم اینکه خیلی روشنفکره و مثل من سنتی فکر نمی کنه، همش سعی می کنه با تغییراتی که الان اتفاق افتاده و برای نسل اونا غیر قابل هضمه ، خودشه همگام کنه.

من تا این حد سنتی هستم که حتی وقتی مامانم یه بار گفت فلانی (یکی از بی اف های سابقم) رو شام دعوت کن باباتم ببیندش جیغ زدم گفتم خاک تو سرم ! همین یه کارمون مونده ...

خلاصه کلی کولی بازی درآوردم و گفتم من با کسی ازدواج می کنم که شماها برام پیدا کنین، بیان خواستگاری بعد فقط چند تا جمله تو اتاق با هم حرف می زنیم ببینیم تفاهم داریم یا نه ، بعدشم سریع صیغه  بخونیم! (یعنی عیــــــــــن سریالای ایرانی) به خدا این سریالای ایرانی منو این طوری متعصب و روانی کرده

هرچند

حالا که فکرشو می کنم می بینم حتی اگه مامانمم می گفت باهاش رابطه داشته باش من خودم باز نمی تونستم قبول کنم ، و در نهایت همین کاری رو می کردم که الان کردم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می بینی تو رو خدا ؟ من پارسه رو بی خیال شدم  نرفتم ، دوشنبه یه ارائه ی مهم دارم ، ٢۵ درصد چهارمو کلا" نخوندم واسه ارشد ، اون وقت همش نشستم دارم به این فکر می کنم که رابطه خوبه یا نه ...شدم مثل این دخترایی که همیشه ازشون متنفر بودم ، این دخترایی که تا یه پسر می یاد تو زندگیشون همه چی از یادشون می ره و زندگیشون مختل می شه. دیگه قسم می خورم فقط به زندگی خودم و خوشحالی خودم فکر کنم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستی اون روز خواستم به مانی یه میل بزنم و کلی بهش فحش بدم (عیت دختر تین ایجرای عصبی) دست مینووشو گرفتم رفتیم تو سایت دانشگاه ، بعد جمله هایی که می خواستم براش بنویسمو با حرص برای مینووش تکرار می کردم و می گفتم خوبه مگه نه ؟ اونم با حرص می گفت اوهوم ...

منم با حرص تلپ تلپ تایپشون می کردم ، بعد سندو زدم و با حرص منتظر بودم برسه ، بعد با حرص صندلیامونو دادیم عقب بلند شدیم ، من به مانیتور نگاه کردم و گفتم ایــــــــــــش ، انگار مانیتور مانیه ، بعد دیدیم نصف سایت دارن به ما نگاه می کنن ، مینووش می گفت قشنگ معلوم بود داشتیم چیکار می کردیم

بعد دوباره یه کم خنده های عصبی کردیم و بدو بدو رفتیم تو دستشویی که واسه ال تعریف کنم چه فحشایی براش نوشتم (ال بیشتر وقتا تو دستشوییه)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدا پس کی بهار می شه ؟درسته من تو بهار افسردگیم بیشتر می شه اما دیگه تحمل این هوا رو ندارم ، اصلا" نمی شه آدم یه دقه بره پایین بشینه ، یا یه دقه این پنجره ی لامصبو باز کنه ، حتی نمی شه نشست لبه ی پنجره از بس سوز می یاد از زیرش

خوبی این هوا فقط اینه که زدبازی گوش کردن بیشتر حال می ده توش ! همش دارم سرچ می کنم ببینم آهنگ جدید دادن بیرون یا نه چون دهنم صاف شد از بس این تکراریا رو گوش کردم ، وقتی افسرده هستم اثرات جانبی هم خیلی حالمو خوب می کنه ، خوشم می یاد به این فکر کنم بعضیا چقدر کول و ریلکس و شجاع هستن و مثل اینا زندگی می کنن ... همین امیرعلی و سیجل و هیدن و آیسان باربی و اینا ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای سپیده :

عزیزم مرسی که برام یه پست نوشتی و نصیحتم کردی ، منم این چیزایی که نوشتی رو خوب می دونم واسه همینم حاضر نشدم باهاش رابطه داشتم باشم دیگه !

بعدشم اینکه آره خیلی از مردا همون اول نمی گن صکص ، چون دختره منتظر گفتن اون نمی شه و همون شب بدو بدو تو بغل یاروئه ،خیلی دخترا حتی اولش می گن صکص نباشه اما تا یه انگشت بهشون می خوره دیگه حال خودشونو نمی فهمن

قسم می خورم نصف دخترای تهران می خوان فقط یه بار بغل مانی بخوابن ، فقط یه بار ... می دونی که من آدمی نیستم زر زیادی بزنم ، یه چی می دونم که می گم

به نظر من همین که مانی از همون اول باهام روراست بود و مثل بعضیا سعی نکرد مخمو بزنه خودش کلی ارزش داره ، نگو نمی دونی که دخترا چقدر تو این موارد راحت گول میخورن ، یعنی چند تا نجوای عاشقانه توی گوش ، یه بوس از گردن و باقی قضایا ... به همین سادگی

من عشقمو از دست دادم ، چت نزدم چون دختر ندید بدید و اسگلی نیستم ، عاشق شدن حساب کتاب بر نمی داره که ! حداقل کاری که می تونم واسه خودم بکنم اینه که یه کم به قول تو روضه بخونم و ادای آدمای افسرده و شکست خورده رو در بیارم تا آروم شم

حق این کارو که دیگه دارم ، ندارم؟

بعدشم سپیده جون ، من نمی گم اون خدا بود ، اما آدم تا وقتی کسی رو ندیده نمی تونه راجع بهش نظر بده و بگه اون مرد محترمی نیست و مرتیکه هست ، چون شناختی که تو ازش داری فقط در حد چارتا خطیه که من اینجا درباره ش نوشتم ، منم انقدر اسگل نیستم که بیام همه چی رو اینجا شرح بدم ، من شیش ماهه میشناسمش

بگذریم ... من که با کسی دعوا ندارم

فقط دارم از زندگی خودم اینجا می نویسم ، همین

بازم مرسی از سپیده ی عزیزم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیروز بازدید وبلاگم خیلی زیاد بود و فوبیای من باز برگشته

اصلا" این وبگذرو گذاشتم که آینه ی دقم بشه

همین روزاس که از اینجام برم ... چرا هرجا می رم بازم همین وضعه ؟




 

   + رامونا ; ۱:۴۵ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸

 

 


بازم هی مانی می یاد جلوی چشمم ، اما سعی می کنم    ایگنورش کنم و فکر کنم کار درستی انجام دادم که قبول نکردم باهاش رابطه داشته باشم ، هی به خودم تلقین می کنم خب مگه هر کی باحال بود من باید برم بهش ب د م ؟!

اه به خاطر اینکه من تو یه جامعه مریض بزرگ شدم عشقمو به خاطر یه همچین مسئله ی ساده ای از دست دادم ، این جور مسائل دیگه واسه دخترای 15 ساله ی ینگه ی دنیام حل شده س ... اما ما ...

از روابط ج ن س ی متنفرم ، حالم به هم می خوره که مردا بیشتر عقلشون تو اون جاشون جمع شده ، مانی که حتی اعتراف کرد راه ورود به قلب من از اون جامه .. آخه خدا چرا اینا رو این طوری آفریده ؟ دارم کم کم فکر می کنم به فمنیست شدن ! از بس که مردا دق منو در آوردن با این کاراشون

من تصمیم گرفتم مثل راهبه ها زندگی کنم و هرگز با هیچکس صکص نداشته باشم

(اگه ال اینو می خوند می گفت  نه اینکه تا الان راهبه نبودی ! می گفت رامونا جوری رفتار نکن انگار خیلی خفن و شجاعی !!!) از این جور حرف زدنش خوشم می یاد ، واقعیتو می کوبونه تو صورتم

دوستام مغزای کوچیکشونو ریختن رو هم و واسه سوال من جواب پیدا کردن . همون که گفتم یکی مثل مانی چرا افتاده دنبال یکی مثل من که مثل جوجه مریض می لرزم وقتی یه مرد تح*ریک شده رو می بینم ، گفتن که این جور مردا انقدر خودشیفته هستن که حاضر نیستن برن بغل ج*نده ها و این طوری بهشون حال می ده که دخترای آفتاب مهتاب ندیده رو اغفال کنن !

البته من که از دل اون خبر ندارم ، فقط خدا می دونه (هی من گناهاشو دارم می شورم) شاید ته دلش واقعا" می خواست باهام بمونه ، اما نشد ، چون من راه ورود به قلب اونو بلد نبودم و اون راه ورود به جسم منو ...

فوقع ما وقع !!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد هفته ها رفتم سر کلاس تاریخ اسلام

بعد بلافاصله پشیمون شدم ، مثل سگ ، اونجایی که بحث رسید به بیعت کردن فلانی با فلانی و اینکه ذی حجه بود یا ذی قعده ... وای خدا تو مغز اینا چی می گذره؟

اومدم بیرون ، بعد اون شکست عشقی یه کم احساس ضعف می کردم ، دو سه روزم بود که غذای دانشگاه بدمزه بود هیچی نخورده بودم ، خونه هم که شام نداشتیم منم از پیتزا دیگه عقم می گرفت ، کلا" احساس غش می کردم

برای خودم یه کاپوچینو خریدم ، رفتم تو محوطه ی دانشگاه زیر بارون ، چند نفر آهنگ متال گذاشته بودن یه صداهای گنگی می یومد تو مغزم ... هی فکر کردم به زندگیم ، هی یخ کردم ، هی دماغمو گرفتم جلوی بخار کاپوچینوم ، هی راه رفتم

بعد یهو حالم به کلی خوب شد ... نمی دونم واقعا" چه اتفاقی افتاد ولی انگار یهو با کائنات رابطه برقرار کردم و یه چیزی بهم احساس اطمینان داد ... حس کردم چقدر هنوز زندگی مونده که من نکردم ، چقدر جلوم راه هست ، من دوس دارم این طوری با خدا رابطه داشته باشم ، حالا شما هی برین تو رساله ها بگردین ببینین اکستنشن مژه وضو رو باطل می کنه یا نه ...

بعد بدو بدو برگشتم سر تاریخ اسلام ... چه اهمیتی داره اونا راجع به اینکه امام علی با نصف دستش بیعت کرده یعنی نصفه دست داده حرف بزنن ، وقتی من می تونم چشمامو ببندم و تو دنیای خودم غرق شم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به ال یه جورایی یه کم از دلخوریامو گفتم و حرف زدیم و سوء تفاهمامون برطرف شد ... دوستی ما این فرقو با همه ی دوستیا داره ، که مثل یه رابطه ی دختر پسری می شینیم ناراحتی که از هم داریمو می گیم ، انگار نه انگار جفتمون دختریم ، اونم دو تا دختر حسود و نارسیست!

ال گفت رامونا تو هوش و قابلیتای تو هیچ کس شکی نداره من مطمئنم تو همه چی برنده می شی ، کلا" خیلی چیزا گفت و خجالتم داد ، پشیمون شدم اصلا" که بهش اون حرفا رو زدم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

انگار همه بهشون الهام شده من شکست عشقی خوردم ، خیلی باهام مهربون شدن !!!

زنک تربیت بدنی دیگه بهم گیر نداد و حتی وقتی به جای شنا رفتن دراز کشیده بودم ، یه جوری که مثلا" انگار داره با خودش حرف می زنه گفت آخه انقدرم لاغره که آدم دلش نمی یاد چیزی بهش بگه !!! بعدم من باز یه دروغ دیگه گفتم (قسم خوردم آخریم باشه)  گفتم کمرم کیست داره اصلا" دراز نشست نمی تونم برم اونم گفت باشه استراحت کن عزیزم !!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فردا نمی خوام برم آزمون پارسه رو بدم ، چون این هفته همش تنش های روحی داشتم ، به جاش می خوام یه کم کتاب بخونم ، برم استخر ، و کلی هم 4fun تی وی نگاه کنم ...

   + رامونا ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸

دختر بودن

 


و اما مانی

من همین طور خوشحال بودم و اینا که اومد رفتیم بیرون ، من همین طور موندم تو کف هیکل و قیافه ش ، آخه چی بگم ، از انریکه و شهاب حسینی و رت باتلر هم جذابتر بود ... بعدم اینکه آقا بهم دروغ گفته بود اون موقع ، یعنی یه کارمند ساده با یه پراید نبود بلکه مدیر اون شرکته بود و بی ام و هم داشت ... از این کارایی که مردا می کنن ببینن طرف اونا رو واسه خودشون می خواد یا پول ! من همون موقع که فک می کردم یه پراید قراضه داره عاشقش شدم به خدا

بعد دوباره شروع کرد بحث صکص رو کشید وسط ، من هنوزم این چیزا برام عادی نشده آخه ، بعدشم من خیلی می ترسم ازش اصلا" نمی تونم به این جور مردا اعتماد کنم ، همش هرچی می گفت فکر می کردم باز یه دروغ تازه س ... خیلی بچه م در برابرش 

فک کن داشتیم می رفتیم یهو فضا انگار بیابونی شد من داد زدم داری منو می بری بیابون؟ بعد اومدم شروع کنم به گریه که اون گفت چرا انقدر جو می دی اون تابلوی همت-غربو نمی بینی ؟ چند بار دیگه م هی احساس کردم می خواد بهم تجاوز کنه که گفت ببین سوار ماشین یه افغانی که نشدی ... بعد هی می گفت آخه فینقیلی من مگه دیوونم اذیتت کنم

گفت دوسم داره و ازم خوشش اومده اما مردی که به سن اون باشه بدون صکص نمی تونه تو یه رابطه باشه ، اونم نمی خواد من کاری رو بکنم که دوست ندارم بعد شبش تو خونه هی عذاب وجدان بگیرم و گریه کنم

خلاصه گفت برو فکراتو بکن ، منم خدایی دوسش داشتم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد اومدم تو خونه ، چراغا رو روشن کردم ، نشستم رو مبل ، فکر کردم به این آرامشی که تو خونمون هست ، فکر کردم به شخصیت خودم ، به اینکه با هرچیز کوچیکی چقدر استرسی می شم ، فک کن هی با یه مرد غول پیکر برم خونه ش ! یه بار دو بارم که نیست آخه ... بعد می خوام برگردم خونمون هی بشینم به این فک کنم که من به تمام زحمات پدر مادرم پشت پا زدم ، رفتم د ا د م !!!! وابسته ی یه آدمی شدم که معلوم نیست ولم می کنه یا نه ...

دیدم هیچی ارزش نداره آرامشمو دستی دستی نابود کنم ، حتی عشق ... من اینا رو به خاطر عقاید مذهبی نمی گم چون اصلا" اعتقاد ندارم این کارا گناهه و اینا فقط خودم هنوز حس می کنم آمادگیشو ندارم ...

بعد هی به خودم تلقین کردم که ک و ن لقش ! و این طوری عشقشو تو وجودم کشتم ... سیم کارتمم عوض کردم

آدمی که یه بار عاشق شه مسلما" برای بار دوم هم می تونه عاشق شه ...

فقط این برام جای سواله یه مردی که انقدر کامله ، با این ریخت و قیافه و دبدبه و کبکبه و بی ام و چرا افتاده دنبال یه دختر فسقلی با موهای چتری و پالتوی پف پفی که حتی خیابونا رم درست بلد نیست و هیچی از صکص نمی دونه و رو لاک ناخوناش نقطه نقطه های زرد گذاشته و هنوز که هنوزه وقتی می بینه یه جا تو خیابون آب جمع شده جفت پا می پره توش ! ... اون که جلوی هر دختری نگه می داشت اونا از خدا خواسته سوار می شدن و افتخارم می کردن با همچین مردی حتی فقط یه بار بخوابن !

خلاصه اومدم دانشگاه و واسه مینووش اینا تعریف کردم و کلی خندیدیم دوباره ... نظر مینووش اینه که مانی یه دیوس واقعیه و موقعیت های از این بهتر برای من هست اما می ترسم نتونم اونا رو دوس داشته باشم ... اه ولش کن حالم خوبه ها فقط دوس دارم یه جوری وانمود کنم انگار افسردگیم دوباره برگشته

اگه یه دختر سی ساله ی مستقل و با اعتماد به نفس و بزرگ بودم چه ها که نمی کردم !

خلاصه که بنده یکی از جذاب ترین و پولدارترین مردای تهرانو از دست دادم (حالا اگه نخوام خیلی اغراق کنم ، یکی از جذابترین و پولدارترین مردای غرب تهرانو !!!)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من و مینووش اینا همش خودمونو مسخره می کنیم و حس می کنیم تنها دخترای ٢١ ساله ی با*کره ی ایرانیم ( البته با*کره از این لحاظ که حتی رابطه ی کم هم نداشتیم ، وگرنه الان که دیگه ماشالا ج/نده ها هم با*کره شدن!) بعد هی با یه لحن تحقیر آمیزی به هم میگیم هی با*کره !

یا مثلا" وقتی یکیمون سوتی می ده می گیم از یه با*کره بیشتر از این نمی شه انتظار داشت ! چقدرم که من از این کلمه بدم می یاد

ال می گه وقتی شوهرم بکنیم طرف یهو اون وسط با تعجب سرشو می یاره بالا و می گه ا تو با*کره ای ؟ بعد  چندشش می شه ، یعنی فکر کن ریده می شه به چیزی که ما فکر می کردیم مثلا" برامون ارزشه و کلی سعی می کنیم بهش افتخار کنیم !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان من دوباره شکست عشقی خوردم ولی انقدر با دید طنز نگاه کردیم به همه چی که همین جور دارم با خودم می خندم و هی میگم ک و ن لق همشون ... این فحشی که یاد گرفتم خیلی تاثیر داره به خدا ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حس می کنم اگه دخترای کوچیکتر از من نوشته هامو بخونن براشون آموزنده خواهد بود چون می فهمن که شکست عشقی خیلی هم چیز بدی نیست و آدم درسهای زیادی یاد می گیره ، آخه دخترای کوچیک آسیب پذیرترن و یهو فکر خودکشی به سرشون می زنه و اینا ... ف

قط آدم باید همش به آرامش خودش فک کنه و اگه یه کم طنز به قضیه نگاه کنه هم خیلی تاثیر داره و اینکه صکص چیز بدی نیست اما آدم وقتی سنتی فکر می کنه و ترسو هست و حرف مردم براش مهمه و می خواد مثل ایرانیا زندگی کنه و نسبت به سنش خیلی اسگلتر و کوچیکتر و وابسته تر هست و کلا" آدم استرسی ای هم هست  بهتره رابطه نداشته باشه (چقدر من پیام اخلاقی دادم ، کاش حداقل یه دختر کوچیکتر بیاد بگه اینا رو خوندم که زیاد ضایع نشم !  )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوس دارم کامنت دونیم باز باشه دلم برای دوستام تنگ می شه ، اما یه عده هستن فقط کافیه ببینن کلمه ی صکص تایپ شده . می یان شروع می کنن به فحش دادن

آخه اوشگول تپه ها درست اگه بخونین می بینین که نوشته ی من خیلی هم آموزنده س ، اتفاقا" این پستم کاملا" در راستای اهداف جمهوری ا*سلامی هست و  داره این مفهومو القا می کنه که آدم به خاطر عشق نباید دست به هرکاری بزنه و باید ببینه برای خودش و تو شرایطی که خودش داره چی براش بهتره

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان یه کمی حس بد دارم ، اعتماد به نفسم یه خورده اومده پایین ، یعنی حس می کنم قدرت اینو ندارم یکی مثل مانی رو نگه دارم ، که ال گفت طبیعیه و به مرور حل می شه ... می گه تو باید فراتر از مانی ببینی ، هنوز خیلی جا داری ! (دوستام نمی دونم چی شده دوباره مهربون شدن دیگه خبری از تیکه میکه نیس!!!)

 

 

 

 

   + رامونا ; ۶:۵۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸

من عاشق گرگا هستم

 

با امروز می شه سه روز ... که رو هوام !!!

همیشه وقتی می فهمم باید از چه زمانهایی استفاده کنم که دیگه خیلی دیر شده ...

اون موقع که عاشقت شده بودم

در مقابل همه ی حرفات فقط غر زدم و بچه بازی در آوردم ، بعد از اون تجربه ی تقریبا" تجاوزی که داشتم نتونستم مدیریت بحران خوبی داشته باشم . چیکار کردم؟ فقط زار زدم !

آخه چی بهتر از تجاوزی که فقط در حد یه بوسه ؟ بوسی که صد بار بعدش عذرخواهی هم می کنی ... کارت خیلی طبیعی بود اما در نهایت تو محکوم می شی به بیماری های جن سی و هزار تا چیز دیگه ... و من باز می شم آدم خوبه. دختر مثبته ... مثل همیشه

آخه چی بهتر از تجاوزی که تجاوزگرش  "تو" باشی؟

چرا اون موقع به جای گریه کردن و فرار کردن ، نموندم و از بغلت لذت نبردم ؟

حالا شیش ماه گذشته و هنوز دوست دارم ، حس داشتن به یه آدم می دونی برام چقدر نادره ؟ دیگه نمی خوام بذارم دیر شه و بعد حسرتشو بخورم ...

چرا صدای تو دماغی و خنده هاتو انقدر دوس دارم ؟ چرا تو انقدر جذاب و صکصی هستی ؟

چطور تو بهم بزرگترین توهینو کردی و گفتی من زیادم خوشگل نیستم ، اون وقت من حتی ناراحتم نشدم ، فقط تو دلم گفتم تو غلط کردی ...

چرا تو اولین کسی هستی که حتی بوتو دوس دارم ؟ چرا موقع حرف زدن باهات نفس نفس می زنم اما هی می خوام بی تفاوت باشم ... چرا حتی وقتی تصورت می کنم ، می گم این یارو همونه که همیشه می خواستم ... از این یارو بر می یاد حتی منو بزنه

چرا هر کاری می کنم آخرش بچه بازی از آب در می یاد و پیشت ضایع می شم ؟ چرا تا ته فکرمو می خونی و می گی رامونا تو فکر می کنی من اون گرگ بدجنسه هستم اما اشتباه می کنی چون خیلی بچه ای هنوز. منم می گم آخه گرگی واقعا" بعد ته دلم می گم ولی گرگا رم می شه دوس داشت ... مخصوصا" اونایی که خیلی گنده و پیر هستن ... اونایی که وحشی هستن

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیح : برای بار سوم با مانی دوس شدیم ... این دفعه همه چی رو توضیح داد ... تازه دلیل کاراشو فهمیدم. هر چند به قول خودش ، هنوزم حس می کنم اون مال یه کره ی دیگه س ... هنوزم همه چی رو هواس چون کلا" یه جوریه این رابطه که اصلا" معلوم نیس چی به چیه. شاید به خاطر فاصله ی سنی زیاد اصلا" نمی تونم هیچی بفهمم ازش فقط می دونم دوسش دارم

یه بارم می خوام با قلبم برم جلو نه با مغزم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

p.s : فقط بهم بی محلی نکن

چون عاشق تر می شم !!!

 

 

   + رامونا ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۸

یکی منو کتک بزنه plz

 

می یام تو آسانسورمون ، مثل همیشه نگاهم کف زمینه ، با گوشه ی چشمم حس می کنم دو سه نفر دیگه م هستن

بعد می شنوم که یکی می گه سلام !!!

تا حالا سابقه نداشته کسی تو آسانسور به کسی سلام کنه ، چشام داشت از حدقه در می یومد ، بعد که سرمو بلند کردم دیدم طرف ، یه خانوم چینیه ... چینی شو مطمئن نیستم حالا به هر حال ایژن بود. بیشتر اینجا چینی هست آخه

یعنی نه تنها سلام کرد بلکه داشت لبخندم می زد ...

من با هزار ثانیه تاخیر جوابشو دادم ، لپ بچه شم کشیدم  و لبخندمو تا طبقه ی سوم حفظ کردم تا تاثیر خوبی در مورد فرهنگ ایران روشون بذارم

چه می دونم والا ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمی دونم این واقعا" طبیعیه که آدم هر روز دلش یه چیز بخواد ؟

من هر چی می گذره بیشتر و بیشتر از خارج رفتن ، اونم تک و تنها واسه درس خوندن و سگ دو زدن ، بدم می یاد ... می خوام همین جا خونه ی بابام پادشاهی کنم و چند سال دیگه م شوهر کنم کهنه ی بچه بشورم و براش لالایی بخونم و شوهرم مثل سگ از سر کار برگرده هر شب یه کتک مفصل بزنه منو ... وای چقدر ارضا کننده س !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی از دوستای بابام اومده بود خونمون ، روانشناسه ، باز طبق معمول روح و روان من موضوع بحث مجلس شد  . گفت من از همون لحظه ی اول که دیدمت فهمیدم شخصیت تیپ A هستی ، یعنی کمال طلب ، یعنی دوس داری همه ی اطرافیانت سطح بالا باشن اما فقط تا حدی که تا گردن تو برسن نه بالاتر ، بعد گفت رگه هایی از نارسیسیم هم توت هست (یعنی خودشیفتگی) بعد من هی می گفتم به خدا این یه چیزو نیستم اتفاقا" از خودم متنفرم ... ولی خب حسود بودنو قبول دارم ! (خجالت)

خلاصه بعدش داشت توضیح می داد چه تیپ شخصیتی به عنوان طرف مقابل برام مناسبه ، من هی می گفتم دوس دارم طرفم بهم محل نده ، باهام مثل سگ رفتار کنه ، یعنی خودش دیگه نهایت تیپ آ و نارسیست باشه ... مامانم از اون ته هی می گفت وا اینا چیه می گی ... روانشناسه هم می گفت اتفاقا" داره واقعیتو می گه.همین طوریه واقعا"

دیگه روم نشد بگم دوس دارم کتکمم بزنه ... جلوی بابام اینا ضایع بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بابا خانم سی دی درباره الی رو گرفت. فک کن هر کدوم سه بار رفته بودیم سینما دیده بودیمش. من هی می زدم جلو صحنه های آرش بیاد (عاشق اون یه الف بچه م به خدا)

بعد رسید به آخرش و آهنگشو که شنیدم بدجوری یاد وبلاگم افتادم ... یاد خرداد و تیر که این آهنگو گذاشته بودم ، یاد مانی عزیزم ، یاد اولین طپش های قلبم ، و یاد شکست عشقی بزرگ زندگیم ...

همه چی اون زمان یه ماداگاسکار تمام عیار بود

فردام که 16 آذره. صد سال از خونه بیرون نمی رم. می گن دانشگاه ما تعطیله اصلا". فک کن

/ 0 نظر / 2 بازدید