تیر 89


close

کوچه ی دیاگون

 

آخی یادش بخیر هری پاتر ، یعنی زندگیم بودا ! اولین کتابشو که خوندم همسن هری اینا بودم ، ١٢ سالم بود ، بعد هر سالی که انتظار می کشیدم کتاب جدیدش بیاد با اونا بزرگ می شدم  ، خدا می دونه چند بار خواب هاگوارتزو دیده بودم ... الان که فیلماشو چند لحظه می بینم ،‌ مخصوصا اون هری کوتوله و اون دامبلدور دلقک ، حالت تهوع می گیرم.

واقعا زندگی همینه. هیچ دلبستگی ای ابدی نیست. کی فکرشو می کرد من یه روز نسبت به سرنوشت هری اینا بی تفاوت بشم ! اصلا" بگم هری کیه دیگه ؟

اما هنوزم کوچه ی دیاگونو دوس دارم.

بغل میلاد نور یه کوچه هست .. که عاشقشم. همون که کلی از این فست فودا و بستنی و اینا زدن توش. اصلا کوچه نیست که ، فقط چون همه چی تنگ و کنار همه مثل کوچه شده.

اسمشو گذاشتم کوچه ی دیاگون .

زمینش همیشه خیسه ، پر جمعیته ... همیشه یکی دوتا دوره گرد دارن آهنگ می زنن که با آهنگای مغازه ها قاطی شده. جا به جا میز صندلی چیدن و همه جا آدم نشسته و کلی خوراکی می فروشن.

الان اینو بگم آبروم می ره اما عاشق اون مغازه ی فینگر فوده هستم که تا نوشابه ت تموم می شه می یان پرش می کنن. انقدر نوشابه می خورم که از دماغم بزنه بیرون ...

شانس آوردم برادرم از این کارم خبر نداره که هی بزنه تو سرم و تحقیرم کنه ...

.


مینووش هم اعصابش خورده

یکی از فامیلاشون جوون جوون افتاد مرد.

فکر کن از اون آدمایی بود که زبانزد خاص و عام بود ، از اونایی که از تمام وقتش تو این سی سال نهایت استفاده رو برده بود و هر کاری می تونست کرده بود ، خیلی موفق بود ، خوشگل بود و یه شرکت خیلی موفق داشت و خیلی وضع مالیش خوب بود و هزار تا هنر و موسیقی و این چیزا بلد بود ...

چه می دونم والا

مینووش که همین جوریش از من حلزون تر بود ، خیلی کرخت زندگی میکرد و اصلا" به این فکر نمی کرد که حالا فردا می خواد چیکار کنه ... نهایتش به این فکر می کرد که خب حالا بعد شام چیکار کنه بخوابه یا فارسی وان ببینه .

الانم که این قضیه باعث شده کلا" به پوچی برسه و بگه اون که این همه تلاش کرد الان زیر خاکه ، دیگه همه چی که چی !

ولی من چون خیلی مثبت اندیش شدم زیاد همراهیش نکردم و فقط دلداریش دادم و گفتم همه که زود نمی میرن و اینا. خواستم حالش بهتر شه ، موقعیتش مناسب نیست و الان خیلی عزادارن ، ولی اگه می شد بهش می گفتم بیا بریم استخر ، چند ساعت تو آفتاب دراز بکش و تو این هوای داغ به هیچی فکر نکن ... واقعا" چی بهتر از آفتاب می تونه حال آدما رو خوب کنه ؟


عاشق تابستونم ...

اگه الان زمستون بود فکر می کنی می تونستم یه ماه برنامه ی مثبت اندیشیمو ادامه بدم ؟

معلومه که نه.

 

 

می دونی

بعضی وقتا خیلی آدم انرژی میگیره وقتی با دوستایی حرف می زنه که خیلی اکتیون و همه ی زندگیشون هدف داشته و در حال انجام دادن یه کاری بودن و تا این سن به خیلی چیزا رسیدن و برای بقیه ی عمرشونم برنامه ریزی کردن ...

اما بعضی وقتام فقط دوس داری با یکی حرف بزنی که مثل حلزون می مونه ، آروم و کشدار زندگی می کنه. نگران هیچی نیست و اصلا" براش مهم نیست بدوئه و از همه جلو بزنه ... به دنیا به چشم هیاهوی بسیار برای هیچ نگاه می کنه. بعضی وقتا از هرچی پیشرفت و بدوبدو و این چیزاس خسته می شی و دوس داری وقتتو با کسی بگذرونی که بهت این حسو القا کنه که زندگی می تونه یه جور دیگه هم باشی ...

یه جوری مثل حلزون

تو فقط باید خونه زندگیتو رو دوشت حمل کنی و راه بری و راه بری ...

 




   + رامونا ; ۱:۴۵ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩
پیری

 

تو پارک محوطه مون ، همیشه این پیرزن طبقه بالایی مونم هست ...

یه پیرزن تنها و بی کسه که احساس می کنم هیچکس دوسش نداره ، امروز یه کتاب برده بودم پایین و کنار اون نشستم ... تمام مدت زل زده بود به رو به روش .

وسط کتابم هی به این فکر می کردم که الان تو سرش داره چی می گذره. منم خیلی وقتا بدون اینکه هیچ کاری انجام بدم زل می زنم به رو به روم اما ته دلم کلی امید و آرزو هست ... می دونم این غر زدنام الکیه و اصلا" هم این جوری نیست که واقعا" هیچی نخوام. اما اون چی ؟

بعد مامانمم اومد و یه کم با پیرزنه حرف زد و بعد دیگه کلا" اونو ایگنور کردیم و خودمون حرف زدیم. اونم گوش می داد. بعضی وقتا لبخند می زد.

بعدش بابامم اومد و هی از من عکس می نداخت. اونم همچنان نشسته بود ... به ژستای من می خندید واسه خودش.

بعد ما سه تایی دو ساعت راه رفتیم و وقتی برگشتیم اون هنوزم همونجا بود ... همین طوری بیکار.

وای خدا

غلط کردم گفتم می خوام پیر شم ... پیر شدن خیلی وحشتناکه.

پیرها نه اونقدر جذابیت دارن که تو مثل بچه کوچولوهای بامزه فقط بچسبی بهشون ، نه حتی از حرفات چیزی می فهمن ، مگه اینکه موضوع بحث قرص و دارو و اینا باشه ، یا بحث روزای قبل انق*لاب ...

.

مامانمم جدیدا" فا*صله ها نگاه می کنه ، البته خودم یه جوری برنامه ریزی کردم همیشه ساعت ١١ چایی می ریزم و اونام هیجان زده می شن می شینن تو پذیرایی.

واقعا" خیلی دوس دارم شبا دور هم بشینیم و از این جور سریالا ببینیم و چایی بخوریم. باید یه کلکی بزنم برادرمم بکشم بیرون. اون باشه که دیگه خیلی خوش می گذره چون همش همه چی رو مسخره می کنه و منم زورکی انقدر می خندم که واقعا" خندم بگیره.

چقدر از زهره بدم می یاد. نمی بینه شوهرم تازه از زندان برگشته ، هی تیکه می ندازه و اذیتش می کنه ... اصلا" از همشون بدم می یاد هیچ کدوم شوهر منو درک نمی کنن. ایشالا که طلاق پسرشو از اون زهره بگیره. دختر چادری نکبتشونو قالب کردن به پسر شوهر من.


.

یه نفر اینجا هست که ظاهرا ماه هاست داره از نوشته های من بدجوری زجر می کشه و می سوزه ، سعی می کنه تابلو نباشه و بعضی وقتا می ذاره چند تا پست از نوشته ی من بگذره بعد می یاد درباره ش می نویسه ولی ظاهرا خیلی تابلوئه. چون من با هرکی حرف می زنم می گه دیدی باز فلانی اسگل واسه تو نوشته !

بد و بیراه گفتن و کلمه های زشت واسه دیگران به کار بردن خیلی راحته. واسه منم خیلی راحته بخوام جواب بدم ، اما همیشه حرفای مامانم می یاد تو گوشم که می گه شما سعی کنین مثل بقیه نباشین. من هدفم از وبلاگ نوشتن ، هوچی گری و بازدید بالا بردن و خودنمایی و تحقیر کردن بقیه نیست.

می دونم خیلی دوس داره الان لینکشو بذارم و بازدیدش بره بالا و یه دعوای وبلاگی ، مثل هزار تا دعوایی که با وبلاگای دیگه راه انداخته ، سر منم در بیاره.

اما ساری عزیزم ، شما فعلا" شیش ماه دیگه به فحش دادن ادامه بده تا ببینم اون موقع چیکار می تونم واست بکنم ...



   + رامونا ; ۱٠:۳۴ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩
...

 

فیلم Marnie هیچکاکو دیدم. خوشم اومد. می دونی این فیلم های قدیمی خیلی باحال می رن جلو ، یه جوری آروم و با صبر و حوصله و منطقی ... خیلی شیک و باکلاسن.

من از فیلم پرندگان هیچکاک هم خیلی خوشم اومده بود ، بازیگرش همین دختره س.


یه کتاب گرفتم از کتابخونه ، نوشته بود پرفروش ترین رمان سالهای اخیر ایتالیا. دیشب تمومش کردم. از اونم خیلی خوشم اومد. درباره ی یه زندگی مشترک بود و اینکه زنه کلا" دچار تردید شده بود نسبت به همه چیز اون زندگی ...

یه جورایی مثل فیلم به همین سادگی ...

من آخرش نفهمیدم نتیجه ی اخلاقی این فیلم چی بود. فکر کنم می خواست بگه هیچ زنی نباید همه چیزشو وقف خونه و آشپزخونه و بچه هاش بکنه چون حتی بچه های شیش هفت ساله هم فرق بین مامانا رو می فهمن. مثلا" اون جایی که بچه هه اصلا به مامانش اعتماد نداشت که حتی بدونه دهن به اینگیلیسی چی می شه ، یا گفت چرا روسری قرمزه رو سرت نمی کنی ، خب بچه می بینه مامانای بقیه چقدر رنگ و وارنگ و خوشگلن دیگه ...

تو یکی از کتابای باربارا هم خیلی درباره ی این موضوع نوشته بود. گفته بود که بچه ها هم مادری رو که برای خودش یه زندگی و کار و برنامه داشته باشه ترجیح می دن ... کلی توضیح داده بود الان یادم نیست.

آدم می مونه چیکار کنه به خدا.

بری سر کار و زندگی خودت ، بچه هه تا 30 سالگیشم می خواد سرت غر بزنه که چرا به ما غذای خونگی ندادی ما اگه سرطان روده بگیریم تقصیر توئه. اگرم بشینی تو خونه و همش بریزی تو شکمشون می خوان بهت بگن cook ! مثل بچه ی همین فیلمه ...

مادر بودن واقعا" خیلی سخته.

.

سیزن 5 desprate رو هم بالاخره گرفتم ، آخش یه مدت فاصله انداختم بینش الان خیلی داره بهم می چسبه. ولی واقعا" جزو خوش ساخت ترین سریالاییه که من دیدم ، مخاطبشو احمق فرض نمی کنه و همه چیزم همیشه خوب و گل و بلبل نیست.

وای گبریل چرا این طوری شد ؟؟؟؟؟

این ثابت می کنه که زیبایی فقط پنجاه درصدش طبیعیه ، شایدم کمتر ... بقیه ش فقط بستگی داره که چطوری برسی به خودت. یه جورایی هم امیدوار کننده س البته !

زندگی گبریل و کارلوسو که می بینم عصبی می شم. چطوری یهو انقدر بدبخت شدن ؟ چشم خوردن !؟

.

بعضی وقتا چقدر خنده دار می شه که تو یه چیزی می نویسی و بعضیا انــــــــــــقدر خودبزرگ بینی دارن که فکر می کنن تو با اون بودی !

بیماری خیلی بدیه و متاسفانه خیلیا دچارشن ، همین بیماری که فکر می کنی همه ی آدمای دنیا یه منظوری هم به تو دارن.

کاش ما آدما می فهمیدیم اونقدرام مهم نیستیم.

اینجا می خوام یه چیزی رو برای همیشه بگم : من هیچ وقت نه برای پست های یه وبلاگ جواببیه نوشتم و می نویسم ، نه از وبلاگی انتقاد می کنم  ، نه به طور غیر مستقیم منظورم به کسیه.

حتی گاهی شده وقتی یه چیز اعصاب خوردکن تو یه وبلاگ خوندم بعدش هیچی ننوشتم که منظورم به اون وبلاگ خاص نباشه ، بعدا" از یه زاویه ی دیگه بنویسم.


واقعا" کاش یه کم از اعتماد به نفس شماها رو منم داشتم ... به خدا اونی که  3 هزارتا بازدید در روز داره به اندازه اینا فکر نمی کنه که همــــه می خوننش...


 




   + رامونا ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩
 

 

مهمونی شرمین انقدر واسم معمولی گذشت که اصلا" یادم رفت اینجا درباره ش بنویسم.

تقریبا" سی تا بودیم ، من هیچ کسو جز مریم و شرمین نمی شناختم ، شرمین که همش می رفت پیش این و اون و با هر کس ده دقیقه وقت شد حرف بزنه ، مریم هم چسبیده بود به دوص پصرش یه جور پر از عقده  ... انگار همه ی دخترا منو یه خطری واسه دوص پصراشون می دونن ، حالا خوبه من بدبخت اصلا" تو یه عوالم دیگه م.

چه می دونم

پسرایی که اومده بودن بی نهایت داغون بودن ، یعنی من یهو وا رفتم و فقط دعا می کردم زمان زودتر بگذره برگردم خونه مون ... دخترام همین طور ، یعنی به جز شرمین که ملکه ی زیباییه بقیه شون هرکدوم دو سه جاشون ایراد اساسی داشت و چسبیده بودن به دوص پصراشون و با دهن باز و چشمای خمار زل زده بودن به من.

اه اه واقعا" بهم بد گذشت

حیف اون همه وقتی که گذاشتم و موهامو با بابیلیس پیچیدم و اون همه آرایش کردم ، نمی دونستم قراره برم قاطی چه آدمای داغون و زشتی.

اصلا" هم از اینکه بدون پارتنر رفتم اسگل نشدم ، آدم نتونه شخص مناسبشو پیدا کنه صد شرف داره به اینکه اون ریختی باشه و همچین بی اف های داغونی هم داشته باشه.

همش می خواستم سرمو گرم کنم با خوردنی هایی که می آوردن و به خودم بقبولونم که خوردن ، خودش یه سرگرمی بزرگه ... خوشبختانه پسر بغل دستی من یه پسری بود ١٩-٢٠ ساله ، از این بامزه ها. خیلی سرمو گرم کرد و یه سره چرت و پرت می گفت و دوتایی می خندیدیم ، خواهرش هی با حرص بهش می گفت چته چرا امشب این طوری می کنی ...

بگذریم.

.

کم کم دارم از این همه بیکاری و مفت خوری عذاب وجدان می گیرم ، همش فکر می کنم مردم از صبح تا شب می رن سر کار ، حالا قضیه ی پولشم حساب نکنیم بالاخره یه فعالیت دارای ارزش افزوده انجام می دن ... اما من می خورم و می خوابم. می ریزم تو اون شکمم و پول خرج می کنم ...

بعضی آدما چطوری همه ی عمرشونو اینجوری می گذرونن ؟! می شه یعنی ؟

من باید حتما" درسمو ادامه بدم و کار کنم. اصلا" واسه این جور زندگی ساخته نشدم ، مامانم همیشه بهم می گفت اینو.

می گفت تو واسه لجبازی با من می خوای طوری وانمود کنی که از درس خوندن و پیشرفت های این مدلی بدت می یاد و عاشق زندگی بخور به خواب و خونه داری هستی ، می گفت می خوای بگی مثل من نیستی ، باشه مثل من نباش اما یادت نره خود واقعیت چجوریه .... مثل همیشه حق با مامانم بود.

تو این یه ماه بهم ثابت شد من واسه بیکاری و یللی تللی ساخته نشدم.

می دونم احمقانه س ، اما دلم برای دانشگاه و سر کلاس نشستن تنگ شده ( البته هر دانشگاهی به غیر از اون خراب شده ی قبلی)

.

می دونی جدیدا" یه کشف خیلی بزرگ کردم.

از سالهای خیلی دور ، تو ذهن ما دخترا کردن که شما نباید به خاطر ظاهر یه پسر باهاش باشید ، واسه پسر معیارای دیگه ای مهمه. نه ظاهر.

همش تو مغزمون کردن که اگه یه مردی خوشگل باشه شما رو ول می کنه ، نمی تونه بمونه.

من حالا که رابطه های قبلیمو بررسی می کنم می بینم منم ناخوداگاه با این پیش فرض رفتم جلو ، یعنی به جز چارمینگ که خیلی قیافه ش خوب بود بقیه شون اصلا" ظاهرشون به دل من نشسته بود ، من همش به معیارای دیگه توجه کرده بودم . چقدر احمق بودم. چه فایده داره یکی رتبه ی برتر ارشد  باشه ، اصلا" خوش اخلاق ترین مرد دنیا باشه ، خونواده سطح بالا داشته باشه  چه می دونم وضع مالیش خوب باشه و بهترین شغلو داشته باشه و این چیزا ، ولی تو قیافه شو دوس نداشته باشی ؟ اصلا" می شه عاشق کسی شد که ظاهرش قشنگ نیست ؟

پسرا خیلی عاقل تر از ما هستن

همشون فهمیدن این دروغ ، که ظاهر مهم نیست ، رو یه عده آدم باهوش ساختن تا حواس ما رو پرت کنن.

پسرا همشون اولین چیزی که نگاه می کنن ظاهره ... و حداقل تا وقتی ویژگی های گند دیگه ی دختره رو نشده از اون رابطه کلی لذت می برن ...

.

جالبه دخترایی که می رن دانشگاه می گن دیگه اصلا" امکان نداره با پسر دیپلمه دوس شیم. حقم دارن چون وقتی سطح تحصیلات مثل هم نباشه همه چی خراب می شه .

پس چرا ما یه نگاه به قیافه مون نمی کنیم و با توجه به اون نمی گیم طرفمون هم باید این حداقل قیافه رو داشته باشه ؟

( مخاطبش بیشتر خودمم . با اون انتخابای مسخره ی قبلیم ... )

 


   + رامونا ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩
یه روز خوب دیگه

 

امروز هم روز خوبی بود ...

بعد این همه وقت دوباره قسمت شد مریم بانو و میس مری رو ببینم.

این دفعه زیاد غیبت نکردیم ، انگار کلی حرف نگفته مونده هنوز ... ولی نمی دونم چیه.

رفتیم ایران زمین معروف میس مری اینا ، با اینکه لنگ ظهر بود اما چند تا واای واای بودن ... بامزه بود. ای کاش دانشگاه مام تو شهرک بود ... محوطه ی کوی دانشگاه و انقلاب و کارگر شمالی بیمارم می کنه ، خدا رو شکر دیگه تموم شد .

نکته ی جالب اونجا بود که تو کافی شاپی که رفتیم یه قسمت VIP داشت ، مام بدو بدو نشستیم اونجا چون خیلی خوشگلتر بود ، بعد یهو دیدیم VIP بیس درصد گرونتره و یه دفعه مبلاش واقعا" سفت و ناراحت شدن ... تا وقتی میز صندلی هست آدم چرا بره رو مبلای چرمی بشینه ؟

بعدم یه مرد نفرت انگیز که تمام مدت داشت میس مری رو دید می زد خواست میز ما رو کلا" حساب کنه و به میس مری هم شماره بده ، که ما خیلی دیر جنبیدیم ... اصلا" حواسمون نبود بذاریم حساب کنه تا براش درس عبرتی بشه و بعدم میس مری شماره شو می نداخت دور دیگه فوقش.

بعد من تو یه دکه ی روزنامه فروشی یه مجله دیدم با عکسای فوق العاده ی شاهرخ استخری ، تا اومدم به میس مری بگم زود خریدش ، بعد همین جوری عین دختر مدرسه ایا در حال راه رفتن صفحه هاشو ورق می زدیم و وای وای می کردیم و همه جاشو ورنداز می کردیم و مریم بانو هم جلو جلو می رفت و معلوم بود خیلی از دست ما شرمنده شده ...

میس مری مثلا" تلفن می گرفت دستش می گفت الو ساسان ؟ اون وقت تو چی گفتی ؟ خب بعد اون چی گفت ؟

منم فقط سلام عمه یادم بود ...

.

ولی واقعا" با مریم و مریم خیلی راحتم ... جفتشون بدون عقده هستن و معلومه دلشون پاکه. کلا" مشخصه چه جور آدمایی هستن.

تو این دنیای واقعی و دنیای مجازی که پر شده از دخترای تکراری و عقده ای ، که فقط دنبال سوزوندن دل همدیگه یا خالی بندی هستن ، این جور آدما غیمته ...

.

وقتی که تو داری پز می دی ، ادم مقابل تو دو حالت داره : یا از تو بالاتره ، که خب تو هرچقدرم خودکشی کنی باز اون بالاتره و تلاش مذبوحانه ی تو برای خوب بودن به نظرش چندش آور می یاد ... یا اینکه اون از تو پایینتره ، که چقدر خوار و ذلیلن آدمایی که برای پایین تر از خودشون قیافه می گیرن ، انگار هنوز نفهمیدن که شرایط آدماس که اونا رو می سازه ، همه چی به تلاش شخصی برنمی گرده ، اینا فقط تو مجله های موفقیته ... شاید اون گدای کنار خیابون اگه زندگی منو داشت الان دنیا رم عوض کرده بود ...

بگذریم ...

.

دیروز ، تو همین پاساج خودمون  همین جوری یه صندل دیدم ، حوصله م سر رفته بود گفتم بذار بپوشمش ، اصلا قصد خرید نداشتم ، بعد یهو خوشم اومد ، کارت خوانشون خراب بود و کارتمو نخوند ، پول نقدم نداشتم.

گفتم حالا مهم نیس فردا می یام می خرمش یا می گم مامانم بگیره ولی مرده اصـــــــرار که ببر حالا هر موقع خواستی بیا حساب کن. هرچی گفتم عجله ندارم نذاشت ، به زور چپوندش تو دستم ...

بعضی فروشنده ها از پونصد تومنم نمی گذرن ، بعضیام این طوری لارجن و شخصیت دارن ... همیشه مغازه ش غلغله س. جساشم آخه خیلی قشنگه.

حالا من هر روز خدا می رفتم اونجا پیاده رویا ، ولی از دیروز دیگه حال ندارم برم !

می ترسم آخر یادم بره حساب کنم. اصلا" یادم رفته کدوم مغازه بود.

برادرم می گه تا وقتی پول این صندلو ندادی ، اگه بپوشیش من باهاتون هیچ جا نمی یام. بهم می گه حرومی ...

بابام اینا این همه سعی کردن مال حلال بیارن تو این خونه ، اون وقت من به خاطر یه صندل آخرش می رم جهنم ... ببین کی گفتم

.

راستش دیگه دارم یه کم از سن و سالم خجالت می کشم و می خوام رانندگی کنم . آخه کاملا" مشخصه که علاقه ندارم دیگه فکر کن از دو سال پیش که گواهینامه گرفتم یه بارم ننشستم. خب این یعنی چی ؟

بابام خیلی بدش می یاد که من رانندگی نمی کنم همش جلوی همه به روم می یاره ، همون دو سال پیش هم به زور بابام رفتم گواهینامه گرفتم ، یعنی خودش رفت یهو اسممو نوشت ...

وای

به خدا هر شهر دیگه ای به غیر از تهران بود می نشستم ، ولی از اینجا می ترسم ، همه جا همیشه شلوغه و همه عصبی و وحشی ن ، می پیچن جلوی آدم ...

حالا بابام گفته فعلا" یه مدت شبا که خلوته باهام می یاد بریم همین اطراف که ترسم بریزه ... هنوز مطمئن نیستم برم یا نه. آخه اعصابمم ضعیفه ... مشکل که یکی دو تا نیست ...

/ 0 نظر / 2 بازدید