اسفند 88

 

٨٨سالی بود که واقعا ریدم ...

یعنی از همون سال تحویلش تا همین الان ... همش مزخرف بود ... همــــــــــش

سعی می کنم به تمام این ٣۶۵ روز نکبت فکر کنم و نقاط مثبتشو ببینم. اما تنها چیز خوبی که یادم می یاد وقتایی بود که با ال و مینووش و شیده می رفتیم بیرون و می خندیدیم یا تو دانشگاه ساعتها تو سلف می شستیم و حرف می زدیم ... اتفاقا همین بیشتر افسرده م می کنه. فکر کن چرا باید زندگی زن های گنده ای مثل ما همین باشه فقط ... می دونم نحسی این سال بود ... و نحسی خودم

آخرای سال معمولا آدما به برنامه های سال آینده شون فکر می کنن و هزار تا امید و آرزو دارن

حتی خود منم پارسال همین کارو کردم

اما الان دعا می کنم ٨٩ هرچی می خواد باشه ، فقط نه به نحسی و نکبتی ٨٨

اتفاق خوبی قرار نیس بیفته فقط خواهش می کنم مصیبت و بلا و افسردگی کمتر باشه

قرار نیست از تنهایی در بیام فقط لطفا تنهاتر و بدبختتر از این نشم

اینجا دوستای خوبی دارم ... خیلی وقته که اینجا و بچه هاش برام مهم شدن ... بعضیا حتی بیشتر از یه سال و نیم

برای دختر بیس ساله ی خیلی مهربونم بهترین آرزوها رو دارم هرچند زندگیش انقدر کامله که احتیاجی به دعای کسی نداره

همین طور برای صدف جونم که امسال شاید کل زندگیش عوض شه ... برای نونوش که بالاخره به دوجه ش برسه (من هیچ وقت نمی تونم قبول کنم این کلمه همون جوجه س ! واسه من همیشه doje می مونه) برای میس مری خوشگلم که منو عاشق خودش کرده با اون چشای شهلاش ... برای سیلویای عزیزم ... برای ویکی ... برای پ که همیشه درکش می کنم ... برای الی ... برای الهام سیب من ... برای کتی جون ... برای خانوم میم که خیلی متفاوته ... برای پریناز جون ... برای خانوم زیگزاگ ... برای اتی جون که الگومه ... برای رافا و گلکسی ... برای آفتاب مهربون و عاشقم ... برای گلامور همه چی تمومم ... برای مریم عزیزم ... برای لافکادیو ... برای شروین ... برای سانیا جون ... برای پاستیل ... و برای بقیه ی دوستایی که اینجا دارم ببخشید اگه حضور ذهن نداشتم زیاد

من واسه همه دعا می کنم هرچند به حرف گربه سیاه که بارون نمی یاد

مامانم می گه اگه آدم یه چیزی رو واقعا از ته دلش بخواد ، می شه ! ردخورم نداره ...

ولی من اصلا قبول ندارم ... همه چی به شانس آدمه ... اونم تو این دنیایی که هیچیش معلوم نیست و عدالتی وجود نداره و رئیسشم اون بالا نشسته منتظر که ما یه قدم چپ برداریم تا سرمونو زیر آب کنه و بزندمون ...

.

راستی این آهنگای متالیکا حتی اسماشونم باحاله !!!! یعنی جون می ده واسه وقتایی که می زنی تو فاز بی تفاوتی ... با تک تکشون یه حس آشنا دارم شاید واسه همیشه این لعنتیا میلیون ها کشته مرده دارن ! چون رگ خواب جوونای افسرده و خمود دستشونه ... حتی جوونای جهان سومی

اینا چند تا از فیووریتای منه ! :

memory remains

the unforgiven ( ال همیشه میگه ما تو زندگی قبلیمون تبهکار بودیم که حالا تو این زندگی واسه همیشه نابخشوده می مونیم)

until it sleeps

 killing time (که تخصص خودمه)

mama said ( مثل من که نصف جمله هام با یه نقل قول از مامانم شروع می شه )

 sad but true ( این نوع نگاه کردن من به همه چیزه که مامانم همیشه می گه می تونی هپی بات ترو بهش نگاه کنی ولی من استعداد این کارا رو ندارم )

و

nothing else matters (که دیگه آخر همه چیزه)

از آهنگای نایت ویش هم wish I had an angel که از همه معروف تر هم هست خیلی دوس دارم ... از بس که باهاش همزادپنداری می کنم ... منم آرزوی داشتن یه فرشته رو دارم البته از اون لحاظ ! یعنی بچه می خوام !

.

اما بذار یه تصمیم برای سال جدید بگیرم

پارسالم دقیقا همین تصمیمو گرفتم اما الان بزرگتر شدم و بهتر می تونم بهش عمل کنم :

می خوام واقعا با مامانم بهتر باشم ... چون خیلی دوسم داره ... البته قبلا هم می دونستم ولی جدیدا خیلی به رفتاراش دقت می کنم. می بینم که با یه اشاره ی من هر کاری می خوام می کنه به این امید که شاید یه اپسیلون حالمو بهتر کنه. این که من زیاد حرف نمی زنم و نمی گم چی می خوام که تقصیر اون نیست. اون داره همه ی سعیشو می کنه

اونم خیلی تنهاس ... توقعی از ما نداره ... فقط همین که بهونه گیری نکنم و افسرده نباشم و یه کم بخندم براش کافیه

.

احتمالا یه هفته ای نیستم. فردا داریم می ریم کیش. خدا کنه زیاد شلوغ نباشه (هه ! چه جوکی گفتم!)

.

خب 88 لعنتی ... هر اومدنی به رفتنی داره

خوشحالم گورت داره گم می شه

به قول پیپ ، سالی که چهار تا سوراخ داره تکلیفش معلوم بود از اول .


یه فح.شا ی اساسی ...



   + رامونا ; ۱۱:۴۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

روزمرگی های طولانی

 


برنامه ی این چند روزه مون اینه که از صبح پامیشیم می ریم بیرون با مامانم و هی چیز میز می خریم می کشونیم تا خونه ... اصلا هم معلوم نیست چی می خریم !

امروز نزدیکای ظهر بود و منم خیلی خسته بودم و هزار تا کیسه خرید گرفته بودم تو دستم و عین این بچه دماغوا دنبال مامانم می رفتم و ناله می کردم حتی واقعا حس می کردم دماغمم آویزونه ! ماشینم نبرده بودیم آخه. رفتیم تو یکی از این فروشگاه های شیرین عسل بعد من تا مامانم شکلات بخره چند تا نانی گرفتم تو مشتم و همین جور تلو تلو می خوردم ... رسیدیم خونه و من دیدم همین جور چسبیدم به نانی ها و پولشم حساب نکردیم. آخه واسه اینکه اون همه کیسه از دستام و دور مچم سر نخوره مجبور بودم دستامو مشت کرده نگه دارم ...

.

مامانم بالاخره زنگ زد فهیمه بیاد ... مام انقدر انگیزه گرفتیم واسه کار کردن ... با برادرم کلی شیشه ها رو تمیز کردیم (یعنی اون تمیز می کرد و من دلقک باز در می یاوردم) حتی ناهارم من پختم (البته اگه فهیمه اون ده بار به دادش نمی رسید جزغاله می شد) کلی آشغال ماشغال از اتاقم جمع کردم و ریختم بیرون (البته وقتی داشتم رد می شد یه گلدونو انداختم و فهیمه پشت سرم تند تند خورده شیشه ها رو جمع کرد. مامانم اگه می فهمید سه تاییمونو بیچاره می کرد) آب می ریختم رو سرامیکا بعد رو دستمال وایمیسادم سر می خوردم. هر دفعه از جلوی برادرم رد می شدم داد می زدم : یــــــــوهــــــــــــو !

خیلی لجش در می یاد از این کارم ... می دونم از من هیچ وقت یه زن درست حسابی در نمی یاد.

کلا روز خوبی بود خندیدیم کلی ...

هرچند خونه ی ما عمرا تا سال تحویل دووم نمی یاره و فردا پس فردا می شه همون گندی که بود

.

چند وقته دیگه کرم داو و نیوآ و اینا رو دستام جواب نمی ده بدتر دستامو خشک می کنه . منم از لجم رفتم سی گل خریدم ... فکرشم نمی کردم انقدر خوب باشه. محشره ! بوشم که دیگه نگو . یاد کرم های قدیمی مامان بزرگم می افتم. خلاصه که روزی صد بار دارم کرم می زنم ! صورتمم روزی صد بار می شورم و لوسیون می زنم که یهو شب عیدی جوشی چیزی نزنم. شانس که ندارم ... توی لبامم سعی می کنم دیگه نخورم که زخم و زیلیاش خوب شه اما خیلی سخته. هر دفعه که یهو به خودم می یام و می بینم باز کندمشون به خودم سیلی می زنم.  انقدر محکم که برق از چشمم می پره. برادرم دیگه حساس شده هر دفعه صدای سیلی های منو می شنوه می یاد بهم فحش می ده می گه زودتر برو دکتر. دیگه خسته مون کردی ...

.

کشف جدیدم اینه : حر کس یه حرفی رو هی تکرار کرد بدون هیچ اعتقادی بهش نداره . یا اینکه یه جایی تو گذشته ش داره از این موضوع رنج می بره و همین موضوعی که داره درباره ش یاوه سرایی می کنه دقیقا نقطه ضعف خودشه ...

حالا شاید بعدا یه روز اومدم و مثال هاشو توضیح دادم. جالبه که این قضیه حتی تو خیلی از حرفای خودمم صدق می کنه

.

ابروهامم دوباره رفتم آرایشگاه درست حسابی برداشت همون جوری که خودم دوس دارم. اون دختره دیوونه گند زده بود بهش. چشمم کور یهو آرایشگامو عوض نکنم. وای چه غلغله ایه آرایشگاها ! من کودن که وقتم نگرفته بودم همین جوری پاشدم رفتم انگار که خیلی آدم مهمی ام !

.

اصلا نتونستم شال خوشگل پیدا کنم. آخرش تصمیم گرفتم از همین ساده یه رنگ ها بگیرم. خیلیم سبک و باحاله. فروشنده ی تی تی هم بهم گفت فردا قراره ۶۰ تا رنگشو بیاریم ! کلی ذوق دارم . فردا دو سه تا رنگشو انتخاب کنم .

هرچند من هرچقدرم شال بخرم آخرش اون مشکی ساده هه رو به همه ترجیح می دم ... چیکار کنم !

خدا ذلیلشون کنه کلا که ما رو به این ذلالت کشوندن

.

تو این همه شلوغ پلوغی و بریز بپاش و خستگی یهو وسط ناهار جنی شدم. بدو بدو اومدم تو اتاقم تست های زبان دانشگاه آزاد ۷۵ رو زدم ! حالا بین این همه سال نمی دونم چرا سال ۷۵ ! درصدمم حساب کردم شد ۵۸ درصد. بعد اومدم بقیه ی ناهارمو خوردم و خوابیدم ...

من هیچی نمی شم. حالا ببین کی گفتم

.

نمی تونم واسه هیشکی کامنت بذارم هی می گه کد صحیح نیست در صورتیکه صحیحه ! بیسواد که نیستم. نمی دونم دیگه این چه مرضیه.

وای الان عجیب هوس خون بازی رو کردم ... عاشق فضای سیاه و سفید فیلمشم و زنگ موبایل باران کوثری ...

چهار قسمت لاست رو هم هنوز ندیدم ... از یه ماه پیش تا حالا

اون نانی ها داره بهم چشمک کی زنه ولی نمی تونم بخورمشون. شگون نداره آدم سال جدیدو با خوردن مال حروم شروع کنه ...

اوکی دیگه شب بخیر و موفق باشید !

 

 

   + رامونا ; ٢:۵٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

خیابون پارتی

 

 

خیلی چهارشنبه سوری توپی بود

تا نصفه شب بزن و برقص بود ... هر چی دختر پسر تو محل بود جمع شده بودن ... یه آتیش خیلی بزرگ درست کردن و هرکی هرچی داشت از تخت و جاکفشی بگیر تا کمد ! آورد انداخت توش ...

البته ما دخترا مثل همیشه در نقش اسگل ظاهر شدیم ! پسرا می رقصیدن و مام مجبور بودیم فقط شپ شپ دست بزنیم ! البته چند تا از دخترام رقصیدن ولی من اصلا نمی تونم فکرشم بکنم آخه فکر کن مثلا یه روز که سینه تو دادی جلو و داری با دبدبه و کبکبه راه می ری پشت سرت بگن اااا این همون دختره س که چهارشنبه سوری کو/نشو می لرزوند !

کلی هم گ.ا.ر.د بود اما نمی دونم چرا کاری نداشتن . یه جوری بود انگار ندیدنمون اصلا ! شایدم چون جو خونوادگی بود و اصلا هیچ ربطی به صیاصیت نداشت ...

وای من دیوونه ی آدمای پایه هستم ... فکر کن تو اون شلوغی و دود و قیل و قال یکی رفت رقص نورم آورد !

.

.

یعنی من عاشق این نقطه ی تهرانم :

محله مون !

   + رامونا ; ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۶ اسفند ۱۳۸۸

احمق بودن یا تنها بودن ...

 


اشلی دوباره زنگ زد و این دفعه برای اولین بار جواب ندادم و در حالیکه گوشیمو پرت می کردم گفتم سه نقطه ننه ت ...

اه پسره ی ننر برو برای خودت یه دوث دختر جدید پیدا کن  دیگه . همچین می گه من بعد تو چشمم کسی رو نمی گیره هر کی ندونه خیال می کنه براش چه کارهایی که نکردم ! انقدر بدم می یاد از این آدمایی که هر چی اذیتشون می کنی بازم دوست دارن ... مرد باید خشن باشه . باید یه جوری باشه که احساس کنی هیچی براش مهم نیست ... اصلا مرد باید آدم نباشه

چند تا بسیجی به مینووش و دوث پسرش گیر دادن . بدبختا کاری هم نمی کردن تو ماشین بودن. مینووش خیلی حالش بده می گه حالم داره از خودم به هم می خوره. آخه یه حرفایی به آدم می زنن که آدم واقعا فکر می کنه در حال فح/شا بوده ... خدا رو هزار بار شکر می کنم که حداقل از این برنامه ها ندارم ...

با خودمون که رودروایسی نداریم. تو ایران این جور رابطه ها یعنی که داری خودتو مسخره می کنی ... کاری به دخترای هفت خط ندارم که همه جوره حالشو می برن و ککشونم نمی گزه و از هیچی هم نمی ترسن و یه بارم گیر این بسیجی ها نمی افتن

من منظورم روابطیه که دخترای ساده ی دانشجوی طفلکی دارن ...

اینکه بری سینما و خوشحال باشی که می تونی سرتو بذاری رو شونه ش و کافه های تقریبا دنجی که می تونی گاهی یه بوس یواشکی بدی و در حال رانندگی دستتو بذاری رو دست اون روی دنده ی ماشین ... برین مرکز خرید و با افتخار به زوج های دیگه نگاه کنی و احساس کنی از همشون بیشتر به هم می یاین و اون یه چیز زپرتی برات بخره و تو کلی احساس خوشبختی کنی و هرشب یواشکی تو اتاقت با هم پچ پچ کنین

در بهترین حالت اون خونه مجردی داشته باشه و مجبور به خزبازی تو خیابون نباشین و تند تند پله ها رو بری بالا و درو پشت سرت ببندی و بغلش کنی ... بعدشم چون شخصیت و تربیتت مناسب این کارا نبوده چند ماه عذاب وجدان داشته باشی و فکر کنی آدم ممکنه با بغل کردنم حا/مله بشه

آخ آخ می خوام استفراغ کنم

دلمون خوشه مام مثل سریال ویکتوریا و ققنوس زندگی می کنیم و می تونیم دوث پسر داشته باشیم و خیلی خارجی هستیم

هر کسی تو یه مقطع به بعضی چیزا می رسه ... من اصراری ندارم که همه مثل من فکر کنن

فقط خدا رو شکر می کنم از اون احمقی درومدم و بعضی چیزا رو فهمیدم ... فهمیدم که شتر سواری دولا دولا نمی شه ... یه رابطه باید همه چیزش به جا باشه تا بشه اسمشو گذاشت رابطه. مهم تر از همه اینکه حداقل مشروعیت داشته باشه و اینکه بری واسه مامانت درددل کنی و اونم هوای پسره رو داشته باشه اسمش نمی شه مشروعیت !  فهمیدم که چرا خودم و همه ی دوستام فقط تو رابطه های متعفن دست و پا می زدیم. چون فقط یه لنگمون آویزون اون شتره بود

تو ایران رابطه ی واقعی فقط تو ازدواج پیدا می شه ...  ازدواجی که بهنگام باشه نه اینکه از زور تنهایی یا فشار جن/سی بیفتی رو اولین جنس مخالفی که می بینی


این حقیقت تلخی بود که بهش رسیدم و برای خودمم راحت نیست ... یه مدت طولانی تنها بودن برام اصلا راحت نیست.

اما من تنها بودنو ترجیح می دم به اینکه مثل یه احمق زندگی کنم

یه احمق قلابی ...


همه ی چیزایی که گفتم احساس و نظر خودمه. دلیل نمی شه همه ی دخترای دیگه هم همین طوری باشن یعنی احمقانه ترین حالت اینه که همه ی آدما یه جور فکر کنن !

اصلا شاید خود منم یه روز با اینکه به این حقیقت رسیدم و همه ی این حرفامم هنوز قبول دارم تنها نبودن رو به احمق بودن ترجیح بدم !

کی می دونه ...

   + رامونا ; ۱٠:۴۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۴ اسفند ۱۳۸۸

تقدیر بی تقصیر نیست

 

با همه ی وجودم دلم یه دوست بزرگ می خواد

یه زن !

من چقدر احمق بودم و قدر فرزانه رو ندونستم

فرزانه همسایه ی خونه قبلیمون بود

یه زن گنده بود ... ٢٩ سالش بود ... می دونستم چقدر دوسم داره

صبحای تابستون تا صبحونه ش تموم می شد می یومد زنگ ما رو می زد انقدر ناز منو می کشید تا برم خونه شون ... می دوست همیشه تنهام و ناهارم ندارم ... بهم کیک پرتقالی یاد می داد بپزم ... من می پختم و دو تا تیکه هم برای اون و شوهرش می بردم و اونا با اینکه کیکم خام بود و مزه زهر مار می داد می خوردنش ...

آهنگ می ذاشتیم و حرف می زدیم و اون فوری ناهارم می پخت و منم خودمو می کشتم فس و فس سالادی چیزی درست می کردم

فرزانه گاهی می شد یه دختر بیس ساله و به غرغرای من گوش می داد و گاهی می شد مثل یه مامان و نصیحتم می کرد ... از مادر شوهر بدجنسش حرف می زد ... می ذاشت ساعتها درباره ی مامانم حرف بزنم و من همون اول حرفام چشمام پر می شد و اون قربون صدقه ی چشمام می رفت می گفت می فهمم چی می گی  ...

به شوهرش می گفت رامونا خیلی خوشگله نه ؟ شوهرش لپ منو می کشید و سه تایی امریکن پای نگاه می کردیم و کیک می خوردیم ... منو با دوستاش می برد استخر و من فقط ١٩ سالم بود و فکر می کردم بین اون خانومای متاهل یه وصله ی ناجورم ولی فرزانه با خوشحالی می گفت اینم دوست من رامونا ! تا یه ذره مو تو صورتم می دید می گفت زود بیا برات بند بندازم ! بعد هی می گفت چه پیشونی قشنگی داری !!!

عصرا می رفتیم بیرون خرید و اون واسه هرچیزی سلیقه ی منو می پرسید انگار که من آدم مهمیم .... فرزانه دیوونه ی شوهرش بود و واسه خونه اومدن اون لحظه شماری می کرد اما می دیدم به خاطر من تا ٩ شب هم گاهی می موند بیرون ...

نمی دونم چی شد که انقدر باهام خوب بود

من آشغال ... من کثافت اون موقع ها تو یه فاز بی تفاوتی عجیبی بودم ... مثل احمقا تازه واسش نازم می کردم

هیچی حالیم نبود ... نمی فهمیدم یه دوست بزرگ چه نعمتیه ... دوستی که لازم نیست باهاش رقابت کنی ... دوستی که بهت حسودی نمی کنه ... دوستی که همه ی این مراحلو خیلی وقت پیش گذرونده و درکت می کنه ... خاک بر سرم کنن . همیشه همه چیزو سه سال دیر می فهمم

.

.

حالا فقط می دونم فرزانه بچه دارم شده . با همه ی وجودم حسرت اون روزا رو دارم ...

باورم نمی شه که این وقت شب نشستم و انقدر دلم براش تنگ شده که دوباره چشمام پر شده ... امشب از اون شباس که خیلی افسرده و تنهام

.

.

 فرزانه ی عزیزم تو فکر می کردی رامونا یه دختر خاص و بی تفاوت و کوله که مامان بابای خوبی داره و وقتی بزرگتر شد قراره بترکونه و به همه جا برسه . هه ! ... فرزانه تو اون روز که توهم حاملگی زدی و با هم رفتیم بیبی چک خریدیم بهم  گفتی کاش دختر باشه و شکل تو شه

خدا اون روزو نیاره که هیچ بچه ای شکل من شه

فرزانه ی عزیزم کاش باز می دیدمت ... می دیدیم ... که به چه فلاکتی افتادم

که هیچی نشدم ... یه تیکه انم ... من قسمتم اینه

همیشه تو زندگیم احساس کمبود داشتم و دارم. یه چیزی می خوام که هیچ وقت نیست ...

ال بهم گفت نباید با سرنوشت جنگید.

من دارم یاد می گیرم این زندگی رو بپذیرم و با احساس کمبود همیشگی و تنهایی و بغض سر کنم

و الان به جای غرغر کردن و حرفای مفت همیشگی صورتمو با ریملای کپک زده ی روش بشورم و قبل خواب یه کم دیگه به گوشواره و گردنبند جدیدم نگاه کنم و تا هنوز برام تکراری نشدن کیفشونو ببرم و

شاید یه کمی هم پشت پنجره م بشینم ... پنجره ای که حالا با اومدن بهار دوباره جای خوب خونه شده برام

روی پنجره می شینم و به جای یکی که می تونستم دوسش داشته باشم پاهامو بغل می کنم و دعا می کنم کس دیگه ای این وقت شب بدخواب نشده باشه که بیاد پشت پنجره ش و لنگ و پاچه ی منو ببینه




   + رامونا ; ۱:۴٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۴ اسفند ۱۳۸۸

بنفش

 


مگه همه وقتی می رن حموم هر دفعه لیف می زنن ؟!

من وقتی به بچه ها گفتم که هیچ وقت لیف نمی زنم و فقط سرمو شامپو می زنم جیغ کشیدن و بهم گفتن کثافت و کم مونده که از گروه طرد شم ... ال گفت حالا خوبه لیفم نمی زنی و انقدر سفیدی چرکولک !

خلاصه از یکی از بزرگترین تفریحاتم محروم شدم ... بعضی وقتا می رفتیم تو یه کلاس خالی و من به ال یه ذرت مکزیکی رشوه می دادم و اون پشتمو ۱۰ دقیقه می خاروند ... حالا که فهمیده من چرکولکم دیگه حاضر نیست از رو مانتو هم بهم دست بزنه

اه خب وقتی همین جوریشم سفید و داهاتیم دیگه واسه چی خودمو بسابم ... همون کف شامپو و شامپو بدن کافیه دیگه !

ازدواح کردنم زیاد بد نیستا ... بزرگترین مزیتش همینه که یکی هست بدون منت پشتتو بخارونه ... وای چقدر وسوسه انگیزه خدا

.

.

چقدر برای این هوا و سبز شدن درختا روزشماری کرده بودم !!!

چقدر هوا خوبه ... چقدر امروز کیف داد

دیگه کارم درومد ... عصرا برنامه ی پیاده روی و ساعتها نشستن تو محوطه و زل زدن به بچه های مردم

پ عزیزم دیدی بالاخره بهار شد ؟

.

.

چار تا دونه لوازم آرایش خریدم شد ۵۰ تومن . منم گفتم فعلا کافیه دیگه. خیر سرم می خواستم اساسی لوازم آرایش بخرم ! هه !

یه مانتو دیدم که عاشقش شدم اما ۸۵ تومن بود منم حیفم اومد این همه پول بدم تازه هنوز دو هفته نیست اون مانتومو گرفتم ... اه . تازه رنگشم بنفش بود. امسال بنفش مده و این یعنی بنفش هم خز شد رفت پی کارش .

.

.

نمره هام بالاخره کامل اومد ... اون درسایی که هیچی نخوندم ۱۷ شدم ... اون وقت تاریخ اصلام که این همه خودمو جر دادم افتادم. وای خدا اینکه هر چقدر تلاش کنی همون قدر نتیجه می گیری و این مدل زرت و پرتا رو کی تو مغز ماها کرده بود ؟

خدا رو شکر من یه احمق نیستم و در آینده همه ی اینا رو به بچه م یاد می دم ... بهش می گم اینجا مملکت ما و بقیه حیواناته.

اینجا آدما یه جمله رو هم بدون هزار جور تعارف و کلمه های قلمبه سلنبه و کنایه نمی تونن بگن ... اینکه همه چیز در هاله ای از ابهامه !

.

.

تو آرشیوم اسفند پارسالو خوندم و داشتم از خنده می مردم. تیریپ اون موقع مون شوهر کردن بود . آدم وقتی به گذشته نگاه می کنه می فهمه چقدر خام و بچه بوده

یعنی الانم هنوز بچه م ؟

اگه ال اینو می خوند می گفت کسی که هنوز خودشو لیف نمی زنه تکلیفش معلومه دیگه !

ال اگه سر کیف و رو فرم باشه خیلی بامزه و پایه س. فقط حیف که ۸۰ درصد مواقع افسردگی داره و تو خودشه و به زمین و زمان فحش می ده ... من بدبخت با همون ۲۰ درصدش چهار ساله دارم حال می کنم و دوسش دارم ...

.

.

چون یه هفته نبودم امروز دو بار آپیدم !

می دونم قبلا انقدر عکس چشم ابروم اون گوشه بود دیگه خز شده ولی بازم دوس داشتم بذارم که یه اثری از خودم این تو باشه ...

عکس یه چرکولک افسرده ی پررو


   + رامونا ; ٩:۴۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸

...

 


قضیه ی عاشق طلا شدنم رو یه بار جلوی مامانم گفتم ... حواسم نبود ... گفت پس چرا صدات در نمی یاد زودتر نگفتی. بعد رفتیم و برام خریدشون .... وای دیونشونم ... قشنگترین چیزیه که تو عمرم دیدم . بعضی وقتا احساس می کنم که خیلی خوش سلیقه م !!!

.

.

خونه ی ما زیاد بوی عید نمی یاد. تو دانشگ

/ 0 نظر / 2 بازدید