بهمن

تقریبا" به افسردگی زمستونی ایمان آوردم. اصلا" هوای ابری و داغون آزارم می ده!!! می دونم اگه بهار شه همه چی بهتر می شه...


جدا از اون ، نمی دونم همه ی دخترای سن بحران هویت این جورین یا فقط من!!! : یه لحظه خوبم و حال می کنم... دو ساعت بعد ته افسرده م و حتی گریه مم می گیره !

خلاصه بدجوری گیر کردم. خیلی از آینده نا امیدم. حس می کنم وقتایی هم که خوبم فقط دارم خودمو گول می زنم که زمان زود تر بگذره ، به امید یه چیزی که نمی دونم چیه. اما قراره اتفاق بیفته. می دونم احمقانه ترین کار اینه که همه ی عمرتو به انتظار بگذرونی. از اون احمقانه تر اینه که حتی ندونی منتظر چی هستی!

حوصله ندارم حتی به ارشد فکر کنم. چون اونم فقط یه امید واهیه ، به خوب تر شدن اوضاع.

رابطه م با فرزاد خیلی خوبه. بهتر از اونی که فکر می کردم. اما نمی تونم راجع به این چیزا باهاش حرف بزنم.

چون از یه طرف ممکنه فکر کنه یه نوجوون احمقم که نیاز به روانپزشک داره. از یه طرفم تو کلی کتابای روانشناسی خوندم که کلا" با مردا نباید حرف زد!!! یعنی حرفای این مدلی. چون اونا منظورتونو یه جور دیگه برداشت می کنن و از این حرفا (البته چیزی که من برداشت کردم این بود که با مردا باید فقط لا*سید و هر و کر کرد. بخوای غر بزنی و ناله کنی فلنگو بستن)

اصلا" نمی تونم درک کنم آخه چطوری بعضی دخترا می تونن همه چی رو بی خیال شن و همین جوری برن جلو؟ یعنی اصلا" مهم نیست براشون که قراره آینده چی بشه! فقط هر روز پا می شن و زندگی می کنن!!!

فرزاد پسریه که همه جوره می تونم باهاش حال کنم و پز بدم و چه می دونم بتیغم و از این حرفا. وای ولی فکرشم نمی تونم بکنم.نمی دونم نیاز واقعیم چیه؟

کاش یکی کمکم می کرد ....... از حرص خوردنای الکی خسته شدم.

+ تاریخ سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 9 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

نمی دونم چم بود از همه چی خسته بودم. دو سه هفته پیش. اون شماره ی چلچراغ یه گزارش بود راجع به این بچه هایی که تو بچگی می زنن یکی رو می کشن بعد نگهشون می دارن تا 18 سالشون شه بعد اعدامشون کنن...... راجع به یه پسر که دمپایی پاره داشت و پیرهن چارخونه... می گفت تنها کارگر خونه من بودم ، به جای تنها نان آور...

سرمو گذاشتم رو میز و 45 دقیقه تمام  زار زدم

+ تاریخ دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 9 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

یه دفتر یادداشت از لای کوه خرت و پرتای کمد می افته بیرون.لای صفحه های خلاصه نویسی معارف و عربی و دو تا فرمول هندسه تحلیلی ، یه صفحه هست که منو می بره به یه روز ، که با همه ی جزئیاتش جلوی چشممه.

بعدازظهر ، یکی از جلسه های قلم چی ، از اونا که اسگلمون می کردن و فیلم ویدئویی می ذاشتن که خود آقای قلم چی توش سخنرانی می کرد. صدتا دختر استرسی ، دو ماه قبل کنکور.


بعد قلم چی یکی از این مشاورا داشت حرف می زد. راجع به دوران جمع بندی و اینا بود. حالا من مثل این اسگلا داشتم تند تند حرفای یارو رو می نوشتم. جیمبو ، دوست محشر اون موقع هام ، نشسته بود کنارم بعد با یه لحن مسخره ای گفت : جزززززوه می نویسی؟؟؟؟ وای همچین کله مو کرده بودم تو دفتر ، انگار جدا" چه خبره! بعد مثل احمقا خندیدیم. از همون خنده های هیستیریک قبل کنکور که دو ساعتی کش می یومد.

بعد جیمبو یهو به خودش اومد دید 5 دقیقه از حرفای یارو رو از دست داده! انگار که چیز مهمیه یهو با اون صدای مضحکش وسط جلسه داد زد: ببخشیییییین. چی؟


صدای وز وز صد تا دختر یهو قطع شد. سخنرانه با تعجب دنبال منبع این صدای احمقانه گشت. تا جایی که می شد تو صندلیم فرو رفتم. بعد یارو خنده شو خورد و سعی کرد یادش بیاد چی می گفته.

ولی موفق نشد!!!! هم خندید هم یادش نیومد.


بعدالتحریر: همیشه وقتی برای یه چیز تلاش می کنی ، حتی اگه سختترین روزای عمرت باشه ، مطمئنا" جزء قشنگتریناشه... اینو خودم کشف کردم!


بعدا" اضافه شده: خدایی نمی خواین این قالبو بخورین؟

+ تاریخ شنبه 12 بهمن1387ساعت 9 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

پوفففف عاشق شدنی در کار نبود!

اسمش فرزاده و 28 سالشه. وای من اصلا" هیچ قصدی نداشتم اما وقتی اون روز همین طوری باهاش حرف زدم ......وای خیلی حس خوبی بود. بعد همون موقع کیا زنگ زد و من حس کردم شدم از اون دختر قالتاقا که با این پسر قطع می کنن می رن با اون یکی حرف می زنن. داشتم از اعصاب خوردی می مردم یعنی رسما" فقط چند ساعت تونستم با دو تا پسر باشم. خب چاره ای نداشتم جز اینکه با کیا تموم کنم! فرزاد هم بزرگتره هم پولدارتر هم خوشتیپتر. از همه مهم تر حداقل چه می دونم یه حسی بهم دست داد وقتی باهاش حرف زدم!!!

ولی خب وقتی دیدمش غرور وحشتناکش داشت دیوونم می کرد. اما مجبور بودم هی به خودم تلقیت مثبت کنم: ت ت اعتماد به نفس! ت ت تو خیلی بالایی...... نفس عمیق!!!!!!

ولی خب فکر کنم اثر داشت چون دفعه ی دوم کلی رفتارش عوض شد و فهمید با کم کسی طرف نیست. تازه درسته من بیس سالمه اما خیلی هم بزرگم! تازه می خوام جوری باشم که حس کنه از اونم بیشتر می فهمم!!!! (باز گندشو دراوردم!)

امتحانامو متوسط رو به بالا دادم. راستش زیاد برام مهم نبود که بخوام خودکشی کنم. چون دیگه الان خودمو ارشد حساب می کنم! و فقط کنکور ارشد مهمه برام........

دو سه هفته س که داغونم. یعنی افسرده ی افسرده. دیگه خبری از اون آدم اسگل مهر و آبان که راه می رفت و حال می کرد نیست. از صبح تا شب کز می کردم گوشه ی خونه تو تاریکی و زار می زدم. البته الان بهترم! کاری که خیلی بهم حال میداد این بود که بشینیم با ال راجع به بدبختی و بد بودن همه چی و زندگی کسل کننده و راهبه ای یه دختر تو ایران حرف بزنیم.........


+ تاریخ پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 10 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات
/ 1 نظر / 2 بازدید
خانوم آسمونی

وااااااااااااااااااااااااااااااااااو خدای من باورم نمیشه که یه نظردونیه باز پیدا کردم خدایا کلی شکرت کاش بدونی چقذه میخواستم که باهات حرف بزنم ولی همیشه این نظردونیه تو آدمو به بن بست میزنه قول میدم که به هیش کی نگم که اینجا وجود داره ایهین باورکن ولی واقعن حس خفه بودن بهم دست داده بود چون جزو تنها وب هایی هستی که هر روز میخونم و اصن نیتونم بشینم و وب بخونم...ولی وب تو رو همیشه میخونم مثلن 2 تا مطلب آخر ماه قبلتو قبل از اینکه بخونم خصوصی کردی و من کلی حالم گرفته شد! هوم! اصن نمیدونم از چی میخوام باهات حرف بزنم فقط میدونم میخوام باهات حرف بزنم! شاید من مثه خیلی از اون آدمایی که تو دوس داری نباشم ولی من بی دلیل دوستت دارم این 2 تا امتحان لعنتیم بدم یه پست مفصل برات مینویسم تو وبلاگم این قدر حرف برات تو ذهنم چیدم که خدا میدونم شاید باورنکنی ولی حتا با همسرمم خیلی راجع به تو و وبت صحبت میکنم... مواظب خودت باش بوس بوسی