آبان 88

ویروس ... فرت!

 

وای باورم نمی شه داره می شه یه سال !

از اون روزایی که می رفتم زیر لحاف و لواشک می خورد و لاست نگاه می کردم یعنی یه سال گذشت ؟؟؟ می گن سیزن جدید ژانویه امسال قراره بیاد ! یوهوووووووو

وای من از این یارو ، جان لاک ، متنفر بودم ، یعنی حالم از اون تیشرت سفید گله گشاد عرقیش به هم می خورد ، ولی بعضی تیکه هاشو خیلی دوس داشتم ، هنوز که هنوزه یهو در اتاق برادرمو باز می کنم می پرم تو و عربده می کشم :

dont tell me what I cant do

یا مثلا" دستامو باز می کنم و داد می زنم :

we are not the only people on this island ، and we ALL know It

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلا" افتادم به فیلم دیدن ، فیلم crash رو بعد صدسال دوباره نشستم دیدم. این ایرانیای فیلم چقدر منفور و زشت بودن. مرده چه لهجه ی اسگلانه ای داشت ، یعنی آدم بره خارج این طوری اسگل می شه ؟؟؟؟؟؟!

فردام twilight 2 اکران می شه !!!!!! چقدر منتظر این روز بودیم ! می گن پیش فروشش داره رکورد می شکونه ، ولی از آنونسش معلومه ادوارد با بلا تموم می کنه ، من ادواردو دوس داشتم !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ویروسم انگار همچین مالی نبود ، خودش از رو رفت  ، خوب شدم ، گفتم که بدنم خیلی قویه !!!!!!!

ولی اون روزی که تربیت بدنی داشتیم خدایی حالم بد بود ، زنک اول که داشت حضور غیاب می کرد برامون تیک زد ، اما بعد اصلا" ملاحظه نمی کرد که من و ال مریضیم ، تا یه ذره آروم می دویدیم تهدید می کرد که الان تیکه رو می کنه ضربدر! فک کن انقدر نامرد باشی ... این دخترای ترشیده اکثرشون همین طورین ...

با ال می دویدیم و دنیا دور سرمون می چرخید ، ال در حال دویدن عق می زد ، می گفتم وای نسا بدو الان غیبت می خوریم! من یهو غش می کردم ، ال بلندم می کرد می گفت به کم دیگه ادامه بده الان زنک غیبت می زنه!

آخرشم من با زنک دعوا کردم و گفتم شما هیچ می دونین ما کی هستیم ! زنک سر مینووش داد زد و بچه ها با ال دعوا کردن و من و مینووش با همه ی بچه ها دعوا کردیم و زنک سر بقیه هم داد زد و همه با هم قهر کردیم اومدیم خونه هامون ...

خدا کنه فقط نندازه

امان از این دختر ترشیده های بالای سی سال ... با هزاران نیاز ارضا نشده!!!!

   + رامونا ; ٧:۳۴ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸

آنفولانزای نوع "غ"

 

تمام یه ماه گذشته رو در حالی می گذروندم که به همه پز می دادم به خاطر بدن قویم ، و اینکه هیچ وقت مریض نمی شم ... کلا" سوسول بازیایی مثل شستن دستها با آب و صابون هر یه ساعت یه بار ، رعایت حداقل یه متر فاصله از افراد مشکوک و اینا برام جک بود ...

این جوری شد که خدا زد تو کمرم و یه نوع ویروس جدید گرفتم ، حالت تهوع و بدن درد شدید و گرگرفتگی ، و احساس نفرت از همه چی (که خوراک همه ی مریضی های منه)

البته امروز رفتم دانشگاه دیدم بقیه هم همین ویروسو گرفتن ، ال و مینووشم مثل من شبا یهو دگرگون می شن بالا می یارن ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وای امروز چرا این جوری بود ! در عرض چند ساعت یهو یه فصل عوض شد ... صبح که من گرگرفتگی شدید داشتم هوام تابستون بود ، همین جوری رفتم بیرون ، بعد یهو پاییز شد و باد اومد ، شبم که کامل زمستون شد ، خیس خالی شدیم ، ما رفته بودیم پاساج که مینووش ریمل مکس فکتور بخره ، از دماغمون اومد ،  امشب دیگه مطمئنم تشنج می کنیم ...

من کلی چیز دیدم خوشم اومد (بعد کنکور می خرمشون !!!)

من عاشق بوی coco channel بودم ، ولی پول نداشتم شیشه ی بزرگشو بخرم ( آخه 170 تومنه) بعد اشانتیونم فکر می کردم نداره ، امروز دیدم اشانتینش اومده 20 تومن ... البته یک و نیم میله ، فک کن ! به قول ال اندازه ی تف می مونه .. نمی ارزه ولی خب مجبورم بخرم خیلی دوسش دارم ... برای یه تیکه تفم باید پول بدم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تصمیم گرفتم گرایشمو عوض کنم واسه کنکور ، آخه رتبه م تو این گرایش خیلی بهتر می شه فکر کن این سری  پارسه  شدم  20! با اینکه یکی از درسای این گرایشو اصلا" نزده بودم ... چه می دونم والا ، حتما" استعدادم تو این یکی بیشتره  دیگه، ولی من اون یکی لامصبو دوس داشتم

حالا باز باید کتابای جدید بخرم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کامنت دونیمو واسه این می بستم که نظر بعضیا با اینکه می دونستم واقعا" منظوری ندارن ، اما خیلی ناراحتم می کرد ... من آدم بیش از حد حساسیم ، فکر کنم دیگه تقریبا" همه اینو فهمیدن ... حتی رییس دانشکده ادبیات دانشگاه تهران

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

p.s : کاش دستامو مرتب با آب و صابون می شستم !

p.s : وای چقدر وحشتناکه خودت با پای خودت بری به استقبال یه شب پر از کابوس و تمام نشدنی ... اونایی که شبا راحت و یه کله می خوابید واقعا" قدر این نعمت بزرگو بدونین

   + رامونا ; ٧:۴٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸

the needs

 

با دخترای دیگه راجع به نیازهای ارضا نشده مون حرف می زنیم ...

شیده اینا وضع خوبی ندارن ، دوس داره ازدواج کنه حداقل تو این موارد وضعش بهتر شه ...

من نیاز به یه زندگی و خونه ی مستقل دارم که یه کم احساس رهایی و آزادی کنم ... بعدم اینکه دوس دارم کلا" خودم مسئول زندگیم باشم ، همه چیم دست خودم باشه

ال که آخر هاته ! البته من درکش نمی کنم چون هیچی نیاز ج.ن.س.ی ندارم ولی اون میگه خیلی سخته و آدم نیاز به ثکث داره ...

مینووش احساسات مادرانه ی زیاد داره (منم تو این مورد مثل اونم ، واقعا" دلم بچه می خواد )

مهنازم استقلال و اینا رو دوس داره  ...

البته هممون هر کدوم از موارد دیگه رم می خوایم ، تاکیدمون رو اولویتامون بود...

بعد به این نتیجه رسیدیم که تو ایران اینا فقط با ازدواج حل می شه ...

وقتی یه دختری این همه نیازهای ارضا نشده داره چطور می تونه خوشحال باشه (تازه به همه ی اینا مشکلات شخصی و بیشماری که هرکدوم داریمم باید اضافه کرد)

همه می دونیم با ازدواج خوب ، خیلی چیزا حل می شه ولی خود من  ازش فوبیا دارم ، هروقت اشلی حرف آینده و خواستگاری و اینا رو می زنه به طرز وحشتناکی مخالفت می کنم و می گم اینا رو بگی به پوچی می رسم و افسرده می شم ...

آخه چرا به خاطر ابتدایی ترین نیازهای یه انسان ، ما مجبوریم ازدواج کنیم ... وای از ایران متنفرم


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوست شیده اومده بود ، یه دختر متولد ٧٠ ، بعد داشت از تجربه های اونواع ثکثش و اینا برامون می گفت ، ما خرسای گنده عین اسگلا نگاش می کردیم ، وای یعنی آبرومون رفت ...

من خودم الکی به اشلی گفتم پ.ر.د.ه ندارم !!! که فکر نکنه دیگه تا این حد اسگلم ، فکر کنه مثلا" خیلی خفنم ... البته می دونم فهمید دروغ می گم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اشلی می گه تو به خاطر ساده بودنت خیلی ضربه می خوری ، نگاه به خودت نکن ، دوستات همشون ثکث دارن  ، این حرفو من از خیلیای دیگه هم شنیدم که می گن دخترای الان دیگه همشون ثکث دارن ، اونم دخترای ٢٣-۴ ساله که دیگه زن گنده هستن  (بگذریم از دبیرستانیا که خیلی از ماها خفن تر شدن)

بعد من به قیافه های معصومانه ی ال و شیده و بقیه فکر می کنم و می خندم ...

 

خوشم نمی یاد از آدمایی که به جای دیگران فکر می کن ، همه چی رو تعمیم می دن ... و فکر می کنن از همه چی خبر دارن

ولی واقعا" کاش این حرفا حقیقت داشت. کاش همه چی انقدر گناه و تابو نبود ، کاش انقدر عقده های ج ن س ی وجود نداشت

راستی ، چقدر ذهن یه دختر می تونه پر از باید و نباید و چیزایی که تو فیلمای ایرانی نشون می دن و ترس و احساس گناه و عذاب وجدان باشه تا غریزه ی جن*سیشو به کلی از دست بده ؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حس می کنم به هیچ دسته ای تعلق ندارم...

کاش شجاعت بعضی دخترا رو داشتم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اه اصلا" از پستایی که درباره این جور مسائله خوشم نمی یاد ، نمی دونم چی شد به این حرفا رسیدم ... احتمالا" می یام پاکش می کنم

تو جهان سوم وقتی حتی کلمه یثکث رو می نویسی ، انقدر عذاب وجدان می گیری که می خوام دو ساعت بعد پاکش کنی ...

ببین کار دنیا به کجا کشیده

 

 

 

 

 

   + رامونا ; ۱٠:۳۶ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۵ آبان ۱۳۸۸

بـــــــــــــــا لــــــــــــــــــــــا

 

وای این فیلم up عجب معرکه س !!!

هنوز صدای بچه هه تو گوشمه اون جوری ناز و با صدای تو دماغی می گفت مستر فردریکسن !!!

این هالیوود معرکه س ، یعنی تو یه کارتون ساده ، احساسات آدمای خرس گنده رو تحریک می کنه ، اشک آدمو به خاطر یه عشق در می یاره ، کودک درون آدمو زنده می کنه ، حتی آدمو می ترسونه ...

راسل (همون بچه هه) تو فیلم انقدر یه کودک واقعیه که آدم نمی دونه چیکار کنه !!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعضی چیزا داره تو جهان سوم فراموش می شه ... خدا رو شکر هالیوودی هم هست ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من بچه می خوام !

   + رامونا ; ٩:۵۶ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸

اژگان!

 

ال می گه لازم نیست آدم هر چیزی رو که می خواد بخوره قبلش بو کنه !!!!

آخه مگه می شه؟

می گه تو از بس همه چی رو بو می کنی همش در حال عق زدنی و انقدر لاغر موندی

این استاده که کله ی صبح باهاش کلاس دارم همش به آدامس گیر می ده ، من هی می گم اول صبح آدم حالت تهوع داره نمی شه آدامس نخورد که ! همه هرهر می خندن و من مجبور می شم آدامسه رو تف کنم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سر آزمون امروز همه چی اوکی بود ، جز اینکه وسطای دفترچه ی دوم یهو سرمو بلند کردم و نگام افتاد رو پاسخنامه ی پسر جلوییه ...

افتاده بود رو برگه ش داشت با تمام وجود حل می کرد اما چارخونه های قسمت اولش به جز دو سه تا ، همش خالی بود ... این صحنه بینهایت افسرده م کرد. خدا کنه حالا تو بقیه درسا جبران کنه ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اصلا" هم از امیرکبیر خوشم نیومد ، یعنی یه جوریه ریخت و پاشه! فضای سبزم که نداره اصلا" ! یعنی خدایی هیچ دانشگاهی به پای دانشگاه خودمون نمیرسه ...

چیزی که اول آزمون خیلی قشنگه اینه که فکر کن گوش تا گوش سه هزار نفر تو یه دانشکده نشستن ، بعد از تو بلندگو می گن برای شادی روح امام خمینی صلوات ، بعد صدا از کسی بلند نمی شه !!! یعنی فکر کن حتی یه نفرم دهنشو باز نمی کنه ... حتی اونایی که قبلش داشتن پچ پچ می کردنم ساکت می شن و همه با لبخند و پیروزی به هم نگاه می کنیم ... فکر کنم چند وقت دیگه یهو یکی اون وسط یه میرحسینم بگه!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من که تصمیم گرفتم گرایشمو عوض کنم ، آخه یکی از درسا رو هرچی می خونم بازم صفر درصد می زنم ! هنوز رتبه ها نیومده ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جدیدا" همه ی ژ ها رو ج می گم انقــــــــــدر کیف می ده !

به اشلی هم به جای اشکان می گم : اژگان !

 

   + رامونا ; ۶:٢۶ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸

بو

 

این روزا همه چی رو حواله می دم به بعد کنکور ...

تو تیراژه و بوستان فقط راه می رم ، حوصله ی خریدن هیچی رو ندارم ، حتی وقتی مامانم می گه بیا بریم خرید باهاش نمی رم

اشلی عاشق رقصه ، من رقصم خوب نیست (هرچند اون میگه معلومه پتانسیلشو داری با این هیکلت) می خوام یه دفعه بعد کنکور برم کلاس رقص (اونم هیپ هاپ)

می خوام کتابای آیلتسو شروع کنم اما یادم می افته فعلا" بهتره تستای کنکورو بزنم ...

پایین موهام موخوره شده اما می خوام یه دفعه بعد کنکور برم درستشون کنم ...

دندونم خیلی درد گرفت وگرنه اونم می خواستم بعدا" برم عصب کشی کنم !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مامانم خیلی درکم می کنه و برام قرصهای ضد اضطراب می یاره ، بابام دعوا می کنه می گه واسه چی الکی به بچه قرص می دی ... مامانم میگه اصلا" نمی فهمی چقدر فشار روشه؟ کلی واحد این ترم باید پاس کنه ، کلی پروژه داره ، همش داره زبان می خونه ، درس خوندن واسه کنکور فکر کردی الکیه ؟ تازه با همه ی اینا زندگیشم هست ... یه لحظه فکر کردم الان می گه تازه رابطه ش هم هست ! ولی چیزی نگفت ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعضی پنجشنبه ها مامانم خونه س ، زیاد حرفی نمی زنیم ، شاید چند جمله فقط ، اما یه حس آرامش خوبی دارم

از بچگی عاشق این بودم که تو خونه بوی غذا بیاد و برم تو آشپزخونه ببینم مامانم غذا پخته

خیلی چیزای دیگه هم دوس داشتم ، مثلا" اینکه مامانم خونه باشه و از صبح استراحت کرده باشه و موقع غروب خسته و کوفته نباشه ، بعد من و برادرمو برداره ببره بیرون ، یا با هم بریم خوه ی خالم ، یا با هم غذایی چیزی بپزیم ، یا فیلمی چیزی ببینیم یا بشینیم رو مبل و چای بخوریم و حرف بزنیم ، مثل مادر دخترای دیگه رازهای زندگیمو ، استرسامو بهش بگم

خب

همیشه زندگی اون جوری که ما دوس داریم نیست ... خدا رو شکر حداقل مامانی هست ، که چار پنج هفته یه بار پنجشنبه ها نمی ره سر کار و ناهار درست می کنه و خونه ی ساکت و تاریک و خلوتمون پر از بو می شه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان می رم مقنعه مو بشورم ، هر هفته می شورمش ازش یه آب سیاه مثل ذغال در می یاد ، از بس که تو دود و کثافت رفت و آمد می کنم ، نمی خوام به این موضوع فکر کنم که الان تو ریه هامم پر از این ذغالاس ...

آزمون فردا دیگه اونقدرام به جونم بسته نیست، اما خدایا خواهشا" بغل دست من یه پسر تنبل ننداز که از اول تا آخر جلسه دماغشو بکشه بالا و منو عصبی کنه

همین طور از این دختر چادریایی که کفش پاشنه دار می پوشن و یه ساعتم دیر می یان و می خوان کل سالنو تق تق طی کنن و منو نصف عمر کنن ...

باید یه اعترافی بکنم : از بچگی عاشق این جور آزمونا و رقابتا بودم !!! می دونم خیلی خز و خیلم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 هر موقع می یام اینجا چیز می نویسم بغض عجیبی گلومو می گیره ، البته نه از روی ناراحتی ... نمی دونم یه حس جدیدیه که شاید بعدا" کشفش کردم

اینجا رو خیلی دوس دارم ، وبلاگ دوستامو ، آهنگ وبلاگم ، قالبش ، اسم مستعارم ، حتی آدمایی که نمی شناسمشون ولی همیشه می یان اینجا (تازه دارم از قابلیتای وبگذرم استفاده می کنم!) انرژی مثبت اینجا هست وگرنه هر شب نمی یومدم توش


 

 

 

   + رامونا ; ۵:۳۵ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸

ramona ... painter

 

بهم می گه خونه ی رویاهاتو برام نقاشی کن !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می شینم پشت میزم ، جعبه ی مدادرنگی ٢۴ رنگه ای که هیچ وقت ازش استفاده نکردم رو میز پخش می کنم (آخه پارسال یهو تو لوازم تحریریه عاشقش شدم و خریدمش) ورق آچار می ذارم جلوم و اول طرحشو می زنم ، بعد همه ی جزئیاتو می کشم ،

یکی از دیوارا رو پر پیچک می کنم ، دو تا درخت کاج مخصوصا" می ذارم که بهش از اون ننوها وصل کنیم ! پرده ها رو صورتی می کنم ، پشت پنجره ها رو پر گلدون می کنم ، نمی تونم نمای ساختمونو درست در بیارم ، کلشو زرد می کنم ، جلوی در یه توپ قرمز ول می کنم (مثلا" مال بچه مه)

خیابونم می کشم ، جدول خیابونو رنگی می کنم نه سیا سفید (که یعنی مثلا" هر جاییه غیر از تهران)

لای موزاییکای جلوی در ورودی رو پر چمن می کنم ، یکی از باغچه ها رو پر از دی زی های سفید و نارنجی می کنم ...

یادم نمی یاد آخرین باری که این طوری با شوق مشغول یه کاری بودم کی بود ، به قول استادی که دوسش دارم : وقتی این طوری pure مشغول انجام کاری می شین زندگی معنی پیدا می کنه ... انقدر غرقش شدم که با خودم می گم الانه آب دهنم آویزون شه کش بیاد !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نقاشیمو گذاشتم تو کاور ، سر کلاس هی بهش نگاه می کنم ، اشلی زنگ می زنه می گه رسیدم ! بدو بدو از دانشگاه می رم بیرون ، شیش تا پله ی آخرو گرومبی می پرم پایین ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فکر می کرد حالا من به عوان خونه ، یه مکعب مستطیل براش کشیدم ، نقاشیمو با اون همه جزئیات که می بینه دهنش باز می مونه ، سه ساعت بهش زل می زنه ، بعد سه ساعت می خنده ، بعد می گه رامونا این بهترین هدیه ی زندگیمه ، صد بار می گه عاشقتم، بعد دماغشو لای موهای وزوزیم فرو می کنه ...

دوباره جیغ می زنم که دوس ندارم تو پابلیک تو ایران به هم بچسبیم 

بعد می فهمم که چطور بغضش گرفته ، می فهمم که چشماشو لای موهام پنهان کرده...

می دونی ، هر کاری می کنم باعث گریه ی دیگران می شم!!!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

p.s : خوشحالم ! (در حد متوسط)

p.s : می ترسم تو پارسه ی پس فردا اشلی رو ناامید کنم ، می ترسم یهو سه رقمی شم. وای فک کن ...

   + رامونا ; ۸:۴۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸

بار دیگر استادی که دوس می داشتم ...

 

استادی که دوسش دارم دوباره برای هفته ی دیگه یه کوه تکلیف می ده و می گه حالا یه دلیلی برای زنده موندن تا اون موقع دارین ! می خوام بپرم بوسش کنم ، یعنی عاشقشم ، سر کلاسش خیلی بهم فشار می یاد آخه همش می خوام برم تو بغلش ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وای امروز چقدر خندیدیم ، من و ال هر دومون شاد شدیم ، براش داره یه اتفاقایی می افته که اگه قطعی شه می یام کلی تعریف می کنم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رفتیم سر جای همیشگی تاکسی سوار شیم اما یه میلیون نفر دیگه هم وایساده بودن ، فکر می کردیم هرگز ماشین گیرمون نمی یاد ، اما از اونجایی که طبق گفته ی مامان مینووش خانوم ، هیچ مهره ی سوراخ داری رو زمین نمی مونه ، یهو یه پسره واسمون نگه داشت و مام چون با هم بودیم سوار شدیم چون نمی تونه که دو نفرو بدزده! (اون حرف مامان مینووش یه کم توهین آمیزه ولی واقعیتو باید پذیرفت. یکی از ویژگیای جهان سوم همین انکار واقعیت هاس!)

بعد پسره حسابی لوس شده بود جوری ویراژ می داد که من و ال گوشه ی صندلی چسبیدیم به هم و هی کیف می کردیم (آخه باباهامون شدیدا" محافظه کارن ، تا حالا بیشتر از سرعت مجاز رانندگی نکردن ما عقده داریم ، واسه همین تا پسرای شیطون واسمون نگه می دارن سوار می شیم که یه کم هیجان داشته باشه زندگیمون)

خلاصه یهو زانتیای پلیس بزرگراه جلومون سبز شد و یعنی پسره اسگل شد به معنای واقعی کلمه ! بردنش پارکینگ

من و الم ضایع شدیم ، چون یه ماشین دیگه گرفتیم ، از اونایی که یه مرد 55 ساله ساعتها توش رانندگی می کنه و یه بوی تعفن خاصی می ده

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بچه ها تو دانشگاه وقتی می بینن دارم درس می خونم یه سره بهم تیکه می ندازن (مستقیم و غیر مستقیم)

وای این ویژگی جهان سوم خیلی آزارم می ده ، چرا ما نمی تونیم ببینیم یکی داره یه کاری می کنه ! حالا هر کاری می خواد باشه ...

وای تو ایران دسشویی هم که می ری یه عده با نیش و کنایه بهت تیکه می ندازن

نمی فهمن که شرایط آدما با هم فرق می کنه ، نباید که همه مثل ما زندگی کنن ... اه دیوونم کردن این جوجه ایرانیای دانشجو ...

/ 0 نظر / 2 بازدید