مهر

غروب شده بود.
داشتم واسه خودم لخ لخ بر می گشتم خونه. مثل همیشه تنها بودم. ال زودتر بر میگرده. اعصابش نمی کشه.... 
ولی حال می ده تنهایی. مخصوصا" تاریک که می شه. به نظرم تهران شبها قشنگتره. زیگیلاش معلوم نمی شه....
یه آدامس در آوردم خوردم پاکتش خالی شده بود. نمی خواستم دوباره بچپونم تو کیفم (مگه کیفم سطل آشغاله؟) هرچی نگاه کردم . محض رضای خدا . یه سطل آشغالم پیدا نمی شد.
گفتم به درک می ندازم تو جوب. فرهنگ و شخصیت و اینام بره به درک. مگه اینا واسه من چیکار کردن که حالا من شهر بوگندوشونو تمیز نگه دارم؟
مگه اصلا" من حقوق شهروندی دارم؟ مگه من دیروز کمرم تو مترو کبود نشد؟ مگه از هوای گه اینجا استفراغ نکردم؟ مگه هزار ساعت از عمرم تو ترافیک لعنتی تلف نمیشه؟
مگه با آرامش می تونم راه برم و یکی از همینا بهم گیر نده؟ اصلا" من که خودمو ایرانی نمی دونم. این شهر به من چه! خلاصه مشغول بودم واسه خودم....
خدایی اینا واسه رفاه من چیکار کردن؟

بعد یهو یاد اون اتوبوسه افتادم که دیروز سوار شدم. نوی نو بود. یه مدل جدیدی هم بود. توش تهویه ی هوای مطبوع داشت. جوری که وقتی رسیدیم هیچ کس دوس نداشت بلند شه پیاده شه.تکوناشم انقدر کم بود که اصلا" همه مونده بودن تو کفش. صندلیاشم که دیگه نگو. نو و تمیز. فکر کن حتی بوی خوبی هم می یومد!!!!! دیگه بوی لاشه حالتو بهم نمی زد...

پاکت خالیه رو یواش چپوندم تو کیفم.... امروز. شاید . فقط به خاطر اون اتوبوسه....
+ تاریخ چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 1 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

یه کتاب جدید خریدم: میرا
 وای عجیبترین کتابی بود که تو تمام عمرم خونده بودم. انقدر عجیب بود که تا وسطاش همین جوری مات و مبهوت مونده بودم. البته یه کمی هم جنبه ی نمادی داشت. یعنی من که این جوری حس کردم. مخصوصا" اینجا تو ایران ، دیگه کم مونده دیوارهام شفاف بشه و واسه خریدن ده تا ورق کاغذ، هفت خوان رستمو بگذرونی (تو کتابه این جوری بود) خلاصه بدجوری بهت زده شدم!

یکی دیگه هم خریدم که ۶ صفحه شو خوندم انداختم کنار.آخه از اسمش معلوم بود چیه دیگه: محکوم به ازدواج!!!! آخه چه فکری کردم همچین چیزیو خریدم!!!



انگار دخترا همچنان دارن به ربودن گوی سبقت ادامه می دن! دانشگاه که هیچی...اینجا توی وبلاگستانم از هر ده تا وبی که باز می کنم ۸تاش مال دختراس!!! کلا" حس میکنم پسرا خیلی بی تفاوت و خسته شدن....من به یه نتیجه ای رسیدم و بعدش فهمیدم دوستامم همین طوری فکر می کنن. اونم اینه که انگار همه چی برعکس شده! مثلا" قبلا" دخترا بودن که تا یه پسرو می دیدن میچسبیدن بهش واسه ازدواج... الان اونا! قبلا" دخترا شکست عشقی می خوردن تا شش سال گریه می کردن الان پسران که کافیه پخ کنی بهشون می رن تو تیریپ افسردگی و این حرفا.... دخترا خدایی خیلی باحال شدن!

ال می گه واسه اینه که پسرا تو این دوره زمونه هیچی ندار و آس و پاسن! واسه همین نمی خوان یه دختر خوب و معقولی که به هر دلیلی باهاشون دوس شده رو از دست بدن. یعنی می دونن موقعیت بهتری واسه ازدواج گیرشون نمی یاد....

اما من میگم یه دلیل مهمتری هم هست. اونم اینه که وقتی خودتو بزنی به بی تفاوتی و افسردگی و بیچارگی و اینا دیگه کسی به خاطر موقعیتایی که می تونستی بهشون برسی اما نرسیدی سرزنشت نمی کنه.یعنی دیگران همش پشتتن و نازتو می کشن و دلداریت می دن به خاطر اینکه شکست عشقی خوردی. به خاطر اینکه بیچاره و بدبختی تو این کشور خراب شده. به  خاطر اینکه از بس مشکلات داری مجبور شدی معتاد و سیگاری شی....

یعنی خلاصه راحتتری. لازم نیست زیاد به خودت سختی بدی و تلاش کنی.(البته منظورم اینجا فقط پسرا نیست. کلا". کم نیستن دخترایی که همش ناله ن و محض رضای خدا یه کار مثبتم تو شبانه روز نمی کنن)

من فمنیست نیستم! اون قدرم احمق نیستم که همه رو به یه چوب برونم و به خاطر اینکه گیر یه پسر کوچولوی اسگل افتاده بودم حالا بیام بگم همه ی مردا فلانن و اینا! یعنی میگم اونقدر شعور دارم که بدونم بدیهیه میلیونها مرد کامل و باحال و واقعی وجود داره!!! و مسلمه که همشون هیچی ندار نیستن!!!

من فقط دارم با دید خودم به زندگی نگاه می کنم. یا بهتر بگم کشفش می کنم. چون تازه یکی دو ساله وارد جامعه شدم و اینجا تو ایران ماشالا یه دختر قبلا دانشگاه اصلا" هویتی نداره...و اونقدرم نادون نیستم که بخوام همیشه سر حرفام وای سم! یعنی خب معلومه وقتی من الان این جوری فکر میکنم ممکنه شیش ماه دیگه نظرم کاملا" عوض شه....خدا که نیستم....


پ.ن ۱:دارم روانی می شم! 25تا از بهترین کتابام دست پسر کوچولوئه س. می دونم پس نمی یاره.منم نمی خوام دیگه باهاش حرف بزنم که بگم بیاره....چیکار کنم خدا. دیگه عهد کردم کتابامو به هیچ کس ندم.هیچ کس.
چرا ایرانیا عادت دارن یه چیزی رو که از کسی می گیرن دیگه بهش پس نمی دن؟
خب شاید طرف لازمش داشته باشه!(بعد خودمونو می کشیم با فرهنگ و تمدنمون) خودم و مامانم و داداشم تا حالا هزارتا از چیزایی باارزشمونو این طوری از دست دادیم.......

پ.ن ۲:انقدر بدم می یاد وقتی راحت واسه خودت لم دادی داری بستنی می خوری یکی از پایین زنگ بزنه بگه خانوم ، بسته دارین. بیاین تحویل بگیرین. بعد تو یک ساعت مانتو و شال و هزارتا کوفت و زهرمار بپوشی ، دنبال کلید بگردی ، لخ لخ بری دم در ، طرف بگه اینا یه سری بسته ی فرهنگیه! پیشتون باشه ما فردا می یایم ازتون پس می گیریم یا اگه خواستین بخرین پولشو میگیرم!!! (می خوام چیکار اون وخ؟)


 

+ تاریخ پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 11 AM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

امروز بعد یه هفته دوباره نشستم سر کافه پیانو.تمومش کردم ولی راستش دلم خیلی گرفت.خیلی زیاد.یه زمانی عاشق این بودم که دلم بگیره.یعنی خوشم می یومد از دل گرفتگی. کتابایی هم که میخونم این مدلی بود  مثل ناتوردشت،خداحافظ گری کوپر ، فرانی و زویی ، چه می دونم.اکثر کتابایی که میگرفتم تو یه حال و هوا بودن.کتابای امیدوار کننده حالمو به هم می زد.می گفتم مزخرف و چرت پرته....ولی حالا برعکس شدم
انگار ظرفیتم اومده پایین.زود داغون می شم.مثلا" همین کتابه! آز کلی باهاش حال کرده بود.ولی من الانه که اشکم سرازیر شه.دلم بدجوری داره می سوزه.واسه همه.....
چند روزه حالتای افسردگی شیدایی پیدا کردم.یعنی خوبما! بعد یهو از ناراحتی میخوام بمیرم.دلم بدجوری میگیره.دیروز رفته بودیم یه کافی شاپ یهو همون آهنگی رو گذاشت که هروقت با پسر کوچولوئه می رفتیم کافه ی مخصوصمون ، همونو میذاشت.منو میگی....چشام پراشک شد.بااینکه  عمرا" نه دلم واسه اون تنگ شده بود نه  واسه اون روزا و خاطراتش!و نه حتی یه لحظه دلم می خواست که بازم با هم باشیم. فقط یهو دلم گرفت . همین...
مخصوصا" ظهرا ساعت 3و4. وقتی همه جا ساکته.میخوام بمیرم.صدای سکوتش منو دیوونه میکنه. یه سکوتیه که از اون ته صدای خیابون و ماشینا می یاد ولی خیلی خفه و آرومه.خلاصه دیوونت می کنه.
یا مثلا" دیروز وقتی سوار مترو شدم ، تو اون شلوغی و هیایو ، درست وقتی درا بسته شد ، خواستم بمیرم. از بس یهو دلم واسه همه سوخت.احساس خفگی وحشتناکیه. وقتی حس کنی هیچ کاری نمی شه کرد.فقط باید ادامه داد. تا کی معلوم نیست.... و فکر کن که تو مترو هم باشی و دویست تا زن خسته جلوی چشمت باشن. که هیچ کدوم گناهی ندارن.مثل تو. فقط باید ادامه بدین.....وای نمی دونم چطوری منظورمو بگم....


 پ.ن1 :این روزا خیلی مدیون آرمین 2afm و رضایا هستم که با آهنگای چرت و پرتشون یه کم منو آروم میکنن. یه کم از کثافتکاری دنیای واقعی فاصله میگیرم و میرم تو دنیای بامزه ای که همش تو داف و لب و بوس و بیخیالی خلاصه می شه.....

پ.ن2: دو سه روزی تو دانشکده ظهرا رفتم کتابخونه. یه کم درس خوندم ولی خیلی بهم حال داد. می دیدم بچه ها چه خوشحال و باانگیزه ن. مشغول درسن همه.فقط تو کتابخونه می شه همچین چیزایی رو دید.
دنیای دبیرستانمو دوس دارم.با اینکه همش توی درس و تست و دوستای دخترم خلاصه می شد....میخوام بازم برم تو همون حال و هوا. حال و هوایی که پاک بود.....می دونم با جریاناتی که داشتم حداقل تا چند ماه اعصاب پسرو نخواهم داشت.

پ.ن 3: آخه چرا بعضیا باید این طوری باشن؟هان؟ منظورم شخصیت اصلی کافه پیانوس. چرا ما آدما نمی تونیم مثل آدم زندگی کنیم؟ چرا همه انقدر مشکلات روانی جورواجور دارن؟ چرا همه دارن دیوونه می شن؟ حتما" یه مرگیمون هست که هیشکی حال اون یکی رو نداره دیگه.....

 بعدا" اضافه شده: فر عزیز....وبلاگت باز نمی شه.منم خیلی دوس داشتم بیام و ببینم کیه که مثل منه!!!! اگه دوباره اومدی.....
+ تاریخ چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 3 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

فیلم آرامش بخش این روزای من بی خواب در سیاتله...
اخه من هر چند وقت یه بار گیر می دم به یه فیلمی و هزار دفعه تماشاش می کنم.
این فیلمه همچین جدیدم نیست ولی ما تازه خریدیمش. درباره ی یه مرده که عاشق زنش بوده ولی زنه می میره و زندگی مرده و بچه ش مختل می شه....تا اینجا امیدوارکننده که نیست هیچی افسرده کننده هم هست!
 اما این فیلم با اینکه یه جورایی از اون تیریپ فیلمای رمانتیک مگ رایانیه ،  انقدر قشنگ با این قضیه برخورد کرده که آدم واقعا" به زندگی امیدوار می شه....اینکه حتی مرگ عزیزترین کست هم نباید باعث شه زندگیت مختل شه.اینکه همیشه چیزایی هست که به خاطرش ادامه بدی.
 این فقط یه فیلم رمانتیک معمولی بود اما من ازش خیلی چیزا یاد گرفتم...
تازه خیلی هم بامزه س.مخصوصا" پسربچه هه که عشق منه (دوس داشتم به فرزندی قبولش می کردم)
اون صحنه ی آخرشم خیلی دوس دارم...که بالای امپایر استیت قرار می ذارن!!!!
خلاصه که پیشنهاد میکنم حتما" ببینیدش. (البته با دید مثبت! نه اینکه از اون اول بگین این چیه.این که کشکه....خب که چی!!؟)



پ.ن1:همشهری جوان عزیزم دو سه هفته یهو چاپ نشد!!! همه می گفتن توقیف شده.ولی این هفته یهو دوباره چاپ شد.هیچ حرفی هم راجع به علتش نزدن....

پ.ن2: از وقتی پیش مشاور رفتم خیلی حالم خوب شده. دیگه تو دانشکده نمی ترسم با پسر کوچولوئه روبرو شم.تازه دوس دارم ببینمش که زل بزنم تو چشاش فکر نکنه چه خبره!!!! اما دقیقا" از روزی که دیگه ازش نمی ترسم ، نمی بینمش!!! (اینم یکی از رازهای موفقیته که می گه از هرچی میترسی باهاش روبرو شو.خود به خود حل می شه.)

پ.ن3: شش ماهه که کتاب خونیم به شدت افت کرده.خیلی عذاب وجدان دارم... از بس که مشکلات جورواجور داشتم!(خب مشکلات هرکس در حد خودش زیاده دیگه!!!) از الانم که هزار تا درس سرم می ریزه.هیچی دیگه......میشم یکی از این ایرانیایی که متوسط مطالعه شون دو دقیقه در روزه....

پ.ن4: همین جوری که الان اینجا نشستم داره خوابم می بره. اصلا" ظرفیت بیرون رفتن و دانشگاه و درس و کلا" هرنوع فعالیتی رو ندارم... فقط منتظر آخر هفته م.

پ.ن آخر: هر زنی دقیقا" همون زندگی عشقی ای رو خواهد داشت که تصورشو می کنه. اینو یادم نیست از کجا ولی از یه جایی شنیدم! و بهش معتقد شدم...

+ تاریخ یکشنبه 14 مهر1387ساعت 9 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

یه صحنه ای هست که خیلی می یاد تو ذهنم.مخصوصا" دم غروب اگه هوا سرد باشه ، باد هم بیاد ، گرد و خاک هم باشه ، دیگه همش این تصویر تو ذهنمه : یه ده فسقلیه. از اون دهکده خوشگلای خارجی نه ها! از همین داهاتای فقیر نشین بیچاره. اونجام هوا سرده و باد می یاد. همه ی خونه هام کاهگلی ان.
 بعد یه چیزی ، یه تیکه نایلون مثلا" ، تو هوا واسه خودش می چرخه. صدای گریه ی بچه هم می یاد که تو باد زود گم می شه. بعد چند تا آدم هستن که تند تند دارن می رن به خونشون برسن.(قبلش دور هم توی میدونگاهی وسط ده نشسته بودن تو اون استکان فسقلی داغونا چایی می خوردن)(همشونم مردن)
 بعد به اینجا که می رسه تو ذهنم زنها رو تصور می کنم که الان تو اون خونه های تاریک و غمگین که فقط یه دونه از این لامپ زردا از وسط سقفشون آویزونه دارن چی کار می کن؟ بچشونو خوابوندن.....صدای باد هم می یاد.....بچه بزرگشونم داره تو دفتر 40 برگ کاهی مشق می نویسه (خیلی هم کثیف و بدخط) (دراز هم کشیده وسط همون اتاق سرد و تاریک و نمور)......هوام نارنجی شده..........واااااااااای اعصابم داغون می شه

یه روز باید اینو به یه روانپزشک بگم که بررسی کنه لایه های روحی دوران کودکیم رو!!! می خوام بدونم علتش چیه این تصویر انقدر عذابم می ده....


جدیدا" تحمل حتی یک ثانیه ی آدمای حذب اللهی (باکلاسش می شه مذهبی!!! هووووع) برام سخت شده.به نظرم انقدر متحجرن که حتی نمی شه باهاشون حرف زد. فقط باید با بیشترین سرعتی که می تونی  ازشون دور شی. یعنی می گم لازم نیست یه لحظه حتی فکرشو بکنی که شاید آدمای خوبی باشن. چون تو همون یه لحظه پاچه تو می گیرن. یا چنان انرژی منفی وحشتناکی از چادر و ریش و سیبیل و تسبیحشون ساطع می شه که فکر می کنی دنیا به آخر رسیده....
مثلا" دیروز داشتم فکر می کردم حاج رضا و نرجس روز حسرتو به صورت زنده (اونم دوتایی باهم!) تو خیابون ببینم!!!! اولین کاری که به ذهنم می رسه اینه که چند تا نفس عمیق بکشم (واسه اینکه پس نیفتم) و بدو بدو برم اون دست خیابون.....
ثانیه شماری می کنم برای روزی که واسه ی همیشه با این جور چیزا و آدما خدافظی می کنم...دیگه یه ریشوی چاق رو که اگه پاش بیفته با سنگ انقدر می زندت تا بمیری و یه لکه ی ننگ از رو زمین پاک شه  رو نبینم......
حالا دلیل اینکه گیر دادم به این قضیه ها اینه که با اینکه فیلمنامه نویس روز حسرت خودشو جر داده که بگه آدمای مذهبی ! خوب و پاکن و اینا ، اما بازم تا این حد با دیدن اون دوتا منزجر می شم...


افسانه بایگانو تو خواهران غریب خیلی دوس دارم. یه مامان واقعیه!!!مخصوصا" اونجا که اون دو تا جاهاشونو عوض می کنن بعد دختره دیر می ره خونه ، مامانش دعواش می کنه ، ولی بعد می ره نازشو می کشه کلی قربون صدقه ش می ره ، یه عالم حرفای خوب بهش می زنه...هر هفت هشت باری که فیلمو دیدم اون جاش اشکام شرشر شروع می کنه به ریختن..... (نمی دونم چرا انقدر روم تاثیر می ذاره) کلی هم تازه دلم واسه مامان خودم تنگ می شه.... کاش افسانه بایگان این نقش کثافتو تو روز حسرت بازی نمی کرد....
می دونم دعای مسخره و غیر عملی ایه ولی کاش هیچ بچه ای ، بی مادر ، بزرگ نمی شد.مامان یه چیز دیگه س...

پ.ن 1: دیروز  رفتیم سه زن رو دیدیم.خیلی مزخرف بود.بی نهایت..... اما یه جاهاییش مشابه اون صحنه ای که بالا گفتم رو داشت (فقط همینش خوب بود!) نمی دونم واقعا" کارگردانه چی با خودش فکر کرده؟! تقابل سه نسل و از این مزخرفات....یعنی می گم واسه چی با جمله های دهن پر کن و تبلیغای عجیب غریب ، ملتو گول می زنن؟! مام که ساده...سریع پاشدیم رفتیم.....

پ.ن 2: به این نتیجه رسیدم که اسم اسکارلت چقدر اسم ص ک صی ایه!!!!

پ.ن 3:این روزا هوا یه جوریه که اصلا" دم غروبو دوس ندارم.....خیلی سردمه.دارم یخ می زنم.همش باد می یاد. غروب که می شه انگار غم عالم ریخته تو دلم....یعنی یه جوری می شم انگار فراموش شدم.تک و تنها باید تو این غروب سرد و خاکی زندگی رو ادامه بدم.

پ.ن 4:این پست چه ناله شد....خدایا چم شده من؟!
+ تاریخ پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 5 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

DREAM AS YOU LIVE FOREVER
AND
LIVE AS YOU DIE TODAY

این تیکه ی بالا رو امروز یکی پای تخته نوشته بود (لامصب انقدم بدخط نوشته بود کل ساعت کلاس داشتم سعی می کردم بخونمش!) اما خیلی ازش خوشم اومد... دوس داشتم اینجا بنویسمش حتما".


اتفاق هیجان انگیز این روزا این بود که پریروز حال ال تا سر حد مرگ بد شد!!! بردیمش بیمارستان... (دولتی)انقدر درمانگاهش وحشتناک بود که اصلا" نتونستیم بریم تو! من که کلا" افسردگی گرفتم قیافه م تمام مدت کج و کوله بود. کلی مریض که بیرون نشسته بودن هیچی ، تازه تو اتاق معاینه ش هم هزار نفر بودن. دکتره عین دامپزشکا یکی یکی مثلا" معاینه شون می کرد جلوی همه.
خلاصه پرستاره هم که دید ماها مثل دیوونه ها داریم دور خودمون می چرخیم گفت برین درمانگاه ... خصوصیه.اونجا سرم بزنین.(خدایی چارتاییمون یه جوری بودیم انگار اومدیم دانشکده بعد بهو دیدیم دانشکده غیب شده جاش یه درمانگاه سبز شده! با یه خروار کیف و کلاسورای رنگی پنگی و ... )
من و مهناز و شین هم الو برداشتیم دوباره کشون کشون بردیم درمونگاهه.اینجا همه چی متفاوت بود! یه لابی خوشگل داشت...همه جا تمیز و آروم بود...بعد رفتیم پیش دکتر.دکتره هم خیلی بامزه  و مهربون بود! تا منو دید گفت اااااا خواهرشی؟؟؟ ( و به این ترتیب رکورد ما تو این مورد که هرجا می ریم می گن خواهرین همچنان پابرجا ماند!!!) خلاصه سرمو زدن.بعد من کلی از ال بیچاره عکس انداختم از زوایای مختلف (دست خونی و داغونشم تو همش باید می افتاد!!!) (حالا تو اون وضعیت عکس دونفره هم می گرفتیم!) بعد که مهناز و شین اومدن تو اتاق از بس هر و کر کردن و وسایلشونو پخش کردن همه جا ، پرستاره اومد جفتشونو بیرون کرد!!! هاهاها

دکتره گفت ال داغونه داره میمیره از ضعیفی و لاغری....اینا رو که می گفت منم می ترسیدم واسه خودم....چون از وضع خودم بهتر از هرکسی خبر دارم

/ 8 نظر / 2 بازدید
سانیا

رامونا جون نمی دونم چرا نمی تونم تو پستای آخرت کامنت بذار ...کلیک نمی شه ...رندومی اینجا رو آوردم که بتونم بهت بگم گلم...نمی دونم چش شده...عیب نداره می شه من تو پستای دیگه برای پستای خوشگلت نظر بذارم؟[چشمک]

اشکان

رامونا خانم بیشتر از یه پستت کامنت دونیت بازه...با وجود اینکه همه ی پستات رو خوندم و می خونم و راجع به بعضی هاش نظر دارم ولی چون دیدم کامنت دونیهای آخرتو بستی احساس کردم فعلا دوست داری حرف بزنی بدون اینکه بخوای گوش کنی و خوب قابل احترامه و به همین خاطر کامنتی برات نذاشتم...دوست عزیز جدید امیدوارم زودتر به آرامش و تعادلی که می خوای برسی... من زیاد اینجا میام..دوست داشتم می شد حداقل راجع به پستات صحبت کرد ...به نظرم شاید بشه بعضی وقتها از رو حرف و زندگی دیگران برای رسیدن به آرامش الهام گرفت...امیدوارم زودتر برسی به اون مرحله آرامش دوست تو

اوريجينال

اووووووه چشاشو [ماچ] چركولي كجا بود بابا ... من البته ليف ميزنم كلا من زياد ميرم حموم جوري كه بوي صابون ازم مياد گاهي اوقات ! ديدي؟حالا بايد هي رنگ بنفش رو تحمل كنيم ... اخرشم عق مون ميگيره از بنفش ... والا !

یک عدد وکیل نیمه دیوانه

بعد یه بار سوم راهنمایی بهم گفتن واااااااااا مگه میشه؟ از اوموقع دیگه به کسی نمیگم که حتی لیف ندارم

ویکی

راموناااااااااااااااا چقدر اين روزا به خودت سخت ميگيري... خيلي سخت... اصلا نصيحت نميكنم..ولي بالاخره يه جوري ميگذره..يكم باخودت مهربونتر باش...خلي مهربونتر.... ميدوني چقدر دلم تنگ شده واسه اينكه بگي با يكي ام و بگي شبا بيدارم واسه اس ام اس بازي... اره شايد اخرش تلخ باشه ولي اولاش شيرينه...نميخواي ولي كاش بري باز تو يه رابطه.... تو يكي از ادمايي هستي كه اينا واسش دلم ميخواد..يكي كه هموني باشه كه بايد..[ماچ]