اردیبهشت 89

 

زندگی و دیگر هیچ

 

وای دختر شایسته ی جدید آمریکا منو کشت !

خیلی ازش خوشم اومد مخصوصا اون قسمتی که باید با بی کی نی راه برن کسرا هم تو برنامه ش گفت داورا دیوونش شدن ! من افتاده بودم رو زمین و کف کرده بودم از بس خوشگل و ثکصی بودن این دخترا ...

وای خدا

دختره نیمه عرب هست ... من  قیافه های این مدلی رو دوس دارم . از بلوندهای بی رنگ و روی ماست زیاد خوشم نمی یاد.

الان بیشتر از یه ساعته که سایت سازمان سنجش داره اعصابمو ریش ریش می کنه  و باز نمی شه. از لجم اومدم اینجا

.

کسی فیلم زندگی و دیگر هیچ کیارستمی رو دیده ؟

یه حسی بهم می گه هیچ کس ندیدتش . تو کن جایزه گرفته ! خودم اولین بار بود اسمشو می شنیدم.  قشنگ بود. یه جورایی مستنده از زلزله ی سال ۶۹ شمال. پر از بدبختیه. زلزله س دیگه خودت فکر کن ... ولی توش کلی امید و زندگی موج می زنه. یه بچه هم هست که اولاش فکر می کنی نچسب و دماغوئه اما از وسطای فیلم عاشقش می شی از بس بانمک حرف می زنه ... ولی برخورد بعضیاشون خیلی عجیب بود مثلا زنه خیلی عادی می گفت آره سه تا از دخترام و مادرمو اینا موندن زیر آوار بعد سرشو می نداخت پایین و بقیه ی رختا رو می شست.

این تهرانم که بیس ساله قراره زلزله بیاد ...

من دوس دارم بچه م از اینایی بشه که خیلی بیشتر از سنشون می فهمن و یه حرفایی می زنن که همه شاخ در می یارن ! کلن از این بچه هایی که دارن یه سره حرفای بزرگونه و فلسفی می زنن ... نمی دونم باید چیکار کنم ...  اگه از این بچه لال ها بشه که تا یه غریبه ببینه بیاد بچسبه در ک.و.ن من و زار بزنه چی ؟؟؟؟ کاش یه قرصی چیزی بود واسه این موضوع

.

عاشق برنامه های دکتر هلاکوئیم. هروقت می بینم کلی از این رو به این رو می شم

اکثر توصیه هایی که به زن های درمونده و نالانی که بهش زنگ می زنن و گریه می کنن می کنه اینه که می گه عزیز یه کم مطالعه کن درس بخون یه حرفه ای یاد بگیر یه کاری برا خودت پیدا کن ...

دیشب یه زنه زنگ زده بود می گفت آره همش با شوهرم مشکل دارم و متوسط هفته ای سه چهار بار کتک می خورم و اینا از صبح تا نصفه شبم سر کاره و یه زن دیگه هم گرفته ولی نمی خوام طلاق بگیرم از تنهایی می ترسم ! (بیچاره از اون درمونده ها بودا . اصلا نمی تونست درست حرف بزنه هی می لرزید صداش و کلی چیز میز اضافی می گفت وسط حرفاش و گریه هم می کرد)

هلاکویی اول هاج و واج موند بعد گفت عزیز تو واقعا فکر می کنی برای تنها نبودن باید این بها رو بپردازی که کتک بخوری ؟

بعد زنه یه بهانه دیگه آورد گفت آخه نمی خوام بچه م بچه ی طلاق بشه روحیه ش آسیب می بینه ..

هلاکویی گفت عزیز الان شما که پدر مادرت از هم جدا نشدن مگه خیلی روحیه ت سالمه ؟

خلاصه آخرش گفت فکر کنید ببینید اصلا مشکل تنها بودن چیه ؟

ما به این دنیا اومدیم که فقط تنها نباشیم یا کارای دیگه ای هم برای انجام دادن هست ؟

.

گرفتن گلو و خفه شدنم هیچ ربطی به غیبت کردنم نداشت

 ویروسی بود ... قرص خوردم بهتر شدم ... ۳۰۰ ساعت اذیتم کرد و من فقط ۴۵ دقیقه غیبتشو کردم. این که گناه نیست اسمش

.

وقتی حرف آ رو تو گوگل سرچ می کنی اولین کلمه ای که می یاد آینده س. حتی قبل از کلمه های جن/سی که همه جا رکورددارن. دلم یه دفه خیلی سوخت ...

 





   + رامونا ; ۵:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
300 ساعت عذابم دادی و هیچی نگفتم

 

 

امشب نتایج ارشد می یاد ... نمی دونم چرا حس می کنم رتبه م خیلی بد می شه ، ولی وقتی به اون دو سه ماه آخر که دیگه درس نخوندم فکر می کنم اصلا احساس پشیمونی بهم دست نمی ده ، می دونم اگه بازم برگردم به اون موقع همون کارو می کنم ... یادم نرقته چقدر روحیه م داغون بود

نمی خوام مثل احمقا بگم اینم تقصیر اله ! اما اون تقریبا هر روزی که همو می دیدم یه سره درباره ی سخت بودن و بی معنی بودن کنکور دادن سخنرانی می کرد ، تا جاییکه من فرار می کردن می رفتم کتابخونه بلکه بتونم دو کلمه بخونم اما تمرکز نداشتم و استرس گرفته بودم ...

من تا الان همه ی کاراشو ندیده گرفتم به خدا ولی یهو منفجر شدم ، خب معلومه اگه دوستای باانگیزه و باحال داشته باشی خیلی راحتتر می تونی درس بخونی و پیشرفت کنی تا دوستایی که همش می نالن و می گن اگه ارشد قبول شدن به این راحتی بود که همه قبول بودن تازه قبولم بشیم که چـــــــــی ؟

به خدا اگه حرفای ال در مورد درس و آینده و مامانم و زندگی و شوهر و این چیزا یکی دو تا بود عمرا تو دلم می موند. آخه ال هر بار که همو می دیدیم اینا رو می گفت حدودا روزی ١ ساعت  و نیم ، تو یه سال گذشته ، اگه هفته ای ۴ روز حساب کنیم و سال رو هم ۵٠ هفته می شه تقریبا ٢٠٠ روز ، که می شه حدود ٣٠٠ ساعت

٣٠٠ ساعت من مزخرفاتشو تحمل کردم و هیچی نگفتم

٣٠٠ ساعت گذاشتم یه نفر آروم آروم روم تاثیر بذاره و منو تا مرز نابودی بکشونه ، یه سال زندگیم هدر رفت ، نه درست حسابی درس خوندم ، نه هیچ کاری کردم ، نه حتی تونستم از همین زندگی خودم لذت ببرم و همش استرس آینده رو داشتم ،

ال همش منو از همه چیز آینده ترسوند

اه ... می خوام یه روز بهش همه ی اینا رو بگم. بگم من همین زندگی معمولی خودمو دوس دارم ، شوهر پولدار نمی خوام مثل تو ، من همین که یه خونه ی معمولی تو یه جای معمولی شهر داریم و خودم هر چیز معمولی که دوس داشته باشم می تونم بخرم و آروم آروم دارم می رم جلو و پدرمادر خوبی دارم و یه قیافه و ظاهر معمولی دارم و تو رشته ای دوس دارم درس می خونم راضیم ...

اه خانوم ال ... تو خودتی که باید از آینده بترسی ... تویی که نه عرضه ی درس خوندن و کار کردن داری ، نه خونواده ی درست حسابی نه شخصیت قوی و سالم ، مثلا فکر می کنی روابط عمومیت بالاس و به من ایراد می گیری که چرا با پسرا انقدر سرد مثل ندیده ها برخورد می کنم و خبر نداری که پشت سرت چقدر بهت می خندن و می گن جلف و ج ن د ه ای ... و پر از عقده ای و همه چیزو تو پول می بینی و حالا حتی دختر بودن خودتم فروختی ... اونم نه به پسری که مثلا می تونستی دوسش داشته باشی بلکه به مرد هرزه ای که دو روز دیگه می ندازدت دور و به ریش همه ی دخترا می خنده و آبروتو تو دانشگاه می بره


کاش همون پارسال به حرف مینووش و همه ی دخترای دیگه ی دانشگاه و مامانم گوش می کردم که با تعجب می گفتن تو چطوری با ال دوستی وقتی انقدر تابلو داره بهت حسادت می کنه

هنوزم دیر نیست ... همین یکی دو روزی که راهمو ازش جدا کردم به خدا انقدر آرامش دارم ... وای خدا راسته که می گن مرز عشق و نفرت یه خط باریکه .. کی فکرشو می کرد

خدافظ خانوم ال ... امیدوارم به همه ی آرزوهای کوچیکت برسی


   + رامونا ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
ال دیوونه شده

 

وای دیشب همش کابوس ال رو می دیدم

بازم گلوم گرفته بود تو خواب و نمی تونستم نفس بکشم ، معلومه وقتی این همه غیبتشو کردم ...

.

خیلی اعصابم خورده ازش ، باورم نمی شه ال انقدر عوض شده ، گفته بودم که با اون استاد کثیف و هرزه مون رابطه داره ، الان با ٣ تا پسر دیگه هم همزمان هست ، طرز تفکرشم اینه که اینا چون پولدارن پس ارزش داره که باهاشون باشی و اصلا به معنی سبکسر بودن نیست ... این پسرایی که باهاشونه هم کاملا معلوم الحالن و رسما بهش گفتن ببین ما واسه هر کاری یه دوص دختر خاص داریم !

ال هم با افتخار می یاد می گه اگه فقط واسه یه کار خاص با یه پسر درست حسابی باشب بهتر از اینه که همه چیز یه پسر هیچی ندار باشی

وای !!!!!

حالا همه ی اینا به کنار ، می خواد به اون استاد حرومزاده که همه ی دانشگاه می دونن چیکاره س و زن هم داره ب د ه !!!!

وای فکر کن ... تازه می گه اگه این کارو بکنم حتما زنشو طلاق می ده و با من عروسی می کنه

مثل دختر دیوونه های تو کتابا و فیلما حرف می زنه ... واقعا زده به سرش

حس خیلی وحشتناکیه که بفهمی نزدیکترین دوستت ج ن د ه شده

یه حسی مثل اینکه مثلا زنتو در حال خیانت کردن ببینی

مینووش می گه ما هرچی بگیم این فکر می کنه داریم حسودی می کنیم و بدتر می کنه ... دیگه نمی خوام با ال حرف بزنم

سعی می کنم یه موقع هایی برم دانشگاه که اون نباشه و اگرم دیدمش زود فرار کنم برم تو کتابخونه ... من با همه جور اخلاق بدی می تونم کنار بیام. اما با ج ن د گ ی نه ...

.

اه چقدرم که تو هوا پر از گرده شده

همش حس می کنم تو دماغم پر از گرده س و داره کنده می شه از بس گرفتمش

ولی بازم خوبه که گرمه !!!

تا چند هفته پیش که انگار نه انگار بهاره ، شبا از سرما می مردم

من عاشق این هوام : گــــــــــــــــرم

اگه شرجی باشه و آدم خیس هم بشه که دیگه بهتر !

.

وای خدا

هرچی می خوام خودمو بزنم به اون راه و بگم به من مربوط نیست نمی شه

می دونم ال داره وارد یه راه خطرناک و پر از ناامیدی و لجن می شه ، یعنی شده تا یه حدودی ، من واسه حفظ آبرو حتی دارم خودمم گول می زنم

من و مینووشم خودمونو کشیدیم عقب تا توی این پرتگاه نیفتیم

اما خودش چی ؟

باورم نمی شه این دختر ٢۴ سالشه ، از دختر ١٧ ساله ی فامیلمونم کمتر می فهمه

خدایا کمکش کن ... از دست ما هیچ کاری بر نمی یاد

ای خدا پسره بهش گفته ببین من از ک ا ن د و م ماندوم خوشم نمی یادا . ال هم هیچی نگفته ، انگار مثلا یه دختر خیابونی بی کس و کاره ... می گه این آدمای درست حسابی که مریضی ای چیزی ندارن

خدا کمــــــــــــــــک


   + رامونا ; ۵:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
مامان

 


از دست ال بعضی وقتا کلافه می شم ، خیلی از کاراشو نمی پسندم ، می دونم آدما کامل نیستن و هیچ کسی هم پیدا نمی شه که دقیقا" همون چیزی باشه که تو می خوای ، اما من دیگه دارم خیلی باهاش مشکل پیدا می کنم ، چون زمان زیادی رو با هم می گذرونیم و منم آدم جوگیری هستم می دونم که داره روم خیلی تاثیر می ذاره

یه جورایی هم بهش احساس تعهد دارم ، نیست چهار ساله با همیم

فکر می کنم هرگز نباید دوستیمونو قطع کنیم

ولی دیگه نتونستم تحمل کنم و یه کم درباره ش با مینووش حرف زدم ، اونم همه ی حرفامو تصدیق کرد

مثلا" ال هر روز یه حرفی می زنه ، یعنی کل عقاید زندگیش هر روز عوض می شه و همه رو با چنان اعتماد به نفسی می گه که باورت نمی شه

بعدم اینکه فکرش با حرفش با عملش سه تا چیز مختلفن ، مثلا یهو کف می کنی از کاراش ! با خودت می گی این که دیروز داشت یه سخرانی طولانی درباره ی این طوری بودن ارائه می کرد ، پس چرا امروز این طوری کرد !

بعدم اینکه خونوادش با من خیلی فرق دارن ، خودشم اینو می دونه ، من همیشه سعی کردم تو حرفام حواسم باشه این چیزی که می گم یه موقع در مورد طرف مقابل صدق نکنه که یه وقت ناراحت نشه ، بارها شده خونواده ی خودمو در حد ال اینا آوردم پایین که اونم حس کنه مثل همیم و راجع به اون موضوع خاص راحتتر حرف بزنیم ... اما الان حس می کنم از بس این کارو کردم ال باورش شده ...

مثلا من حتی یه بارم به روش نیاوردم که مامانش یه زن خونه داره ساده س و حتی هزار بار گفتم چقدر خوبه یه زن تو خونه باشه و به بچه هاش برسه و گفتم که دوس دارم خودمم خونه دار شم و اینا ، فقط واسه اینکه یه موقع احساس بدی نداشته باشه ،

اما اون مرتب جلوی من می گه که چی بری تو این مملکت درس بخونی ؟ آخرش با حقوق کارمندی زندگی کنی و به هیچ جا نرسی  ، هی می گه یه زن خیلی باید بدبخت باشه عمرشو بذاره واسه دکترا گرفتن ، زن باید بره یه شوهر پولدار بکنه بعد کارایی که دوس داره بکنه ، نه درس خوندن و سگ دو زدن

خب اوکی اشکالی نداره این طرز فکرش این طوریه اما نباید جلوی من که مامانم واقعا عمرشو گذاشته واسه دکترا گرفتن و به قول این سگ دو زدن و حقوق گرفتن و به جایی رسیدن ،  این چیزا رو بگه

این حرفاش یه مدت عجیب روم تاثیر گذاشته بود ، اون موقع ها خیلی هم با مامان بیچاره م بد بودم و هر روز دعوا داشتیم ، بعضی وقتا وسط دعواها هی تیکه می نداختم بهش و می گفتم این همه درس خوندی الان به کجا رسیدی ، یا مثلا می گفتم من می خوام تا آخر عمرم دیگه درس نخونم و کار نکنم و فقط بچسبم به یه مرد پولدار... یا مثلا می گفتم اگه کلی پول داشتی و می شستی خونه کارایی که دوس داشتی می کردی بهتر نبود ؟

مامانم خیلی ازم ناامید بود ، همش می گفت تو که این جوری نبودی ، می گفت من و بابات این همه سعی کردیم شماها یه کم متفاوت از بقیه ی بچه ها باشین ... همش می گفت تو بچه موندی و عقلت نمی رسه ، دور و برتو نمی بینی ... می گفت چرا نمی فهمی کارایی که من دوس دارم همین کاراس ، من اگه عاشق کارم نبودم تا ٩ شب اونجا نمی موندم ،

.

این چند وقت خیلی با مامانم حرف می زنم ، حالا می فهمم درست زندگی کردن واقعی چطوریه ... شاید چون دیگه کمتر بچه موندم ... وقتی با مامانم حرف می زنم آرامشم بیشتر می شه و با ال که حرف می زنم استرسم ... با مامانم که حرف می زنم حس می کنم یه آدم مستقل و باهوشم که هرکاری بخوام می تونم بکنم ولی با ال که حرف می زنم خودمو یه پیچک زشت و زننده می بینم که فقط باید یکی رو تور کنه

.

خلاصه با مینووشم خیلی حرف زدم ، گفت سعی کن انقدر از این و اون تاثیر نگیری ، گفتم آخه ال که این و اون نیس ، صمیمی ترین دوستمه ...

ولی سعی می کنم کمتر باهاش حرف بزنم و روابطمو محدود کنم ، هرچند دانشگاه که تموم شه خود به خود راحت می شیم از دست هم

.

دوس دارم زودتر خودمو از شر دختربچه های لوس بیس ساله ی اطرافم خلاص کنم که همش فکر شوهر و تور کردن پولدارا و خوشگل جلوه دادن خودشون و سیریش شدن به این و اون و جلب توجه هر موجود مذکر حتی پسری که تو بوفه کار می کنه هستن ... و هرچه زودتر وارد یه محیطی بشم که همه مثل همکارای مامانم هستن ، زن هایی که شخصیتشون به خودشون وابسه س نه به شوهراشون

دیشب بعد از اینکه با مینووش حرف زدم ، اصلا خوابم نمی برد ،گلوم گرفته بود و انگار هوا نمی رفت تو ، صد بار پاشدم هی نفس کشیدم ، مطمئن بودم به خاطر این همه غیبتیه که کردم ، اونم غیبت صمیمی ترین دوستم

 

.

با همه ی اینا

حالا می فهمم نتیجه ی این همه درس خوندن و کار کردن مامانم چیه ... وقتی فقط یه لحظه اونو با مامان ال مقایسه می کنم ...

و برادر خودمو با برادر ال !

.

بهش افتخار می کنم

شرمم می یاد که تا همین چند وقت پیش انقدر فحشش می دادم و تحقیرش می کردم و داشتم دیوونه ش می کردم و

اون تمام این مدت فقط صبر کرد تا من بزرگ شم ...

 


   + رامونا ; ٩:۵٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
لاک ... صورتی

 

به ١۵ تا شرکت رزومه فرستادم !

تو این یه هفته چهار پنج تا شماره غریبه بهم زنگ زدن و من خر جواب ندادم ، هنوز تو توهم مزاحم و اینا هستم

امروز یهو گفتم نکنه اینا از شرکتایی هستن که من رزومه فرستادم . واقعا یهویی به ذهنم رسید

انقدر از خودم بدم می یاد ... عقل تو کلم نیست . آخه احمق از چی می ترسی که شماره ی غریبه رو جواب نمی دی ؟ بی شعور ؟

رزومه مو انقدر خوشگل نوشتم عاشقش شدم ، خوشگله واقعا

قبلا فکر می کردم هیچ کس این طوری کار پیدا نمی کنه و حتما باید پارتی داشته باشی ، ولی سه تا از بچه هامون الان دارن می رن سر کار ، تو شرکتای خیلی معروف مربوط به رشته ی ما ، اسمشو بگم همه می شناسن ... تنها مزیت رقابتی ما همین اسم دانشگامونه ، وگرنه خودمون که هیچی نیستیم

.

دیشب دراز کشیده بودم و دلم گرفته بود ، یهو چارمینگ زنگ زد ، خیلی وسوسه شدم جواب بدم ، مگه بده وقتی تنهایی یکی باشه که باهاش حرف بزنی

اما جلوی خودمو گرفتم و جواب ندادم ، سرمو با یه کار دیگه گرم کردم ، اگه منم بخوام ضعف نشون بدم این ماجرا هیچ وقت تموم نمیشه ، یکی باید بده بشه و مسئولیت تموم کردن رو به عهده بگیره

تو رابطه های دیگه معمولا پسرا هستن که وقتی می بینن رابطه راه به جایی نمی بره تموم می کنن و تماساهای دختره رو جواب نمی دن و ممکنه ته دلشون هم خیلی غصه بخورن ... تو رابطه های من برعکسه ، همه ی سختی ها رو دوش منه

بگذریم

دیگه همچین چیزی تکرار نمی شه ، چون به همه ی زندگیم قسم خوردم دیگه با کسی دوس نشم

حتی شده می رم  ل...ز می شم

.

دوس داشتم تو این قرار وبلاگی هم شرکت کنم. اما نشد ...

مرسی که یادم بودین ، چقدر دوس دارم همتونو ببینم

چیزی که خیلی توجه منو جلب کردرنگ لاک دختر خاله ی مریم بانو بود !

مینووش یه لاک این رنگی داره ، یه صورتی خیلی خاصه که اصلا قابل توصیف نیست ،  هم کمرنگه هم پررنگ ، هم برق می زنه هم کدره ، هرچند وقت یه بار من لاکشو قرض می گرفتم و می رفتم این ور اون ور دنبالش می گشتم ، حتی تا کیش بردمش ، مامانم می گفت تو که هزارتا صورتی داری ، هی می گفتم این فرق داره متوجه نمی شی؟

دوباره هوس کردم بگردم دنبال این رنگه ... مینووش واسه اینکه از حسودی نمیرم هرچند وقت یه بار ، وقتی سر کلاس تنظیم یا تو کتابخونه همگی داریم لاک میزنیم ، می یاردش و به زور می گه بزن ، می گه اصلا مال خودت ، اما من نمی تونم

.

لاک تاثیر خیلی زیادی تو زندگی من داره

خیلی دوسشون دارم

 


   + رامونا ; ۳:۴٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
خواهر

 

 

انقدر اس ام اس تبریک برای تولدم داشتم خودم هنوز شک زده م !

تازه به جز فیس بوک و دوستای وبلاگیم ...

قدیمی ترین دوستای دبیرستام ، همه ی دوستای دانشگام ، خاله هام ، پسر خاله هام ، شوهر عمم ! دوستایی که من اصلا یادم نمی یاد تولد اونا کی هست اما اونا یاد من بودن

یه لحظه به خودم اومدم و دیدم چقدر دوست دور و برم دارم ، چرا باید انقدر احساس تنهایی کنم ؟ ه

/ 0 نظر / 2 بازدید