دی ۸۸

خدا بدجوری بهم حال داد ...

تمام شب یه ربع هم نخوابیدم ، احساس می کردم تب دارم بدنم یهو داغ می شد بعد یهو عرق سرد می شست روم ، پر از احساس ترس و وحشت و ناامیدی بودم ، فقط می خواستم زودتر صبح شه ، سه نصفه شب برداشتم زنگ زدم به اشلی ، تنها کسی که هر موقع بخوام هست ... نگران نشد زیاد ، می دونست چمه ، من گریه می کردم و فقط می گفتم می ترسم از همه چی  ...بگو چیکار کنم دارم دق می کنم.

اون شب جهنمی تموم شد و دو تا امتحان داشتم چرت و پرت نوشتم ، چشمام باز نمی شد ، بازم حس می کردم شکل هیولا شدم ، این دفعه انگار راستی راستی شده بودم چون همه می گفتن چی شده ... دیگه فرنوش ازم عکس نگرفت !

مثل برج زهرمار راه می رفتم و تلوتلو می خوردم ، ناهار دانشگاهو مثل اسب خوردم تا تهش ، ولی همش دلم ضعف می رفت ، هوا گرم بود ولی می لرزیدم ، کاپشن مخصوص قطب شمال مینووشم از رو سویی شرتم پوشیدم.

رفتم  دستشویی ، دیگه نتونستم تحمل کنم و اشکام شرشر می یومد ، از شانس چند تا دختر سال اولی هم بیرون بودن ، از سر و صداشون می فهمیدم که مشغول آرایش کردنن ، منم نمی تونستم از دستشویی بیام بیرون که چارتا بچه اشکامو ببینن و ابهتم از بین بره ، موندم اون تو و همین طور برای خودم گریه می کردم (شانس آوردم که همون موقع دستشوویی ها رو تمیز کرده بودن!) لعنتیا خیال رفتن هم نداشتن ، کل آرایششونو گذاشته بودن واسه دانشگاه ، فک کنم یه کرم هم از تو خونه نزده بودن .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد اومدم با مینووش و ال و نرگس یه کم حرف زدم ، مینووش هی می گفت تو عادته خیلی سیاه نمایی می کنی ، خیلی همه چی رو بد می بینی و بدی ها رو بزرگش می کنی هی می گفت به خدا رامونا تو هیچیت نیست. من انقدر گریه کرده بودم که نای حرف زدن دیگه نداشتم اما ال خیلی خوب درکم کرد و گفت نه اصلا" این طور نیست ، امکان نداره هیچی نباشه ، هیچی یه بچه ی بیس ساله رو این طوری عصبی نمی کنه ، یه بچه چرا باید این طوری بترسه از همه چی که تمام شب بیدار باشه چرا باید انقدر اضطراب داشته باشه ... یه کمی هم حس بزرگی بهش دست داده بود البته ! ولی خب ...اونم یه کم حرف زد ، از اینکه دوس داره چه جوری باشه ، اما نمی شه ، و اینکه چقدر سخته ، اونم گریه کرد ولی امروز ظاهرا" سهمیه ی جهنم فقط برای من بود

کاش ال روانپزشک بود ، من ۴ ساله دارم حرفامو بهش می گم دقیقا" می دونه چمه ، اما من اگه بخوام مثلا" با مامانم حرف بزنم اصلا" نمی دونم از چی شروع کنم ، اصلا" مامانم درک نمی کنه من چی می گم ، تا دهنمو باز کنم می گه باز می خوای بگی تقصیر ماس ؟ برو خونواده های مردمو ببین ! وای خستم کرده دیگه با این حرفاش ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی داشتیم بر می گشتیم یه موتور خیلی ریلکس خلاف داشت می رفت ، اونم با چه سرعتی ! داشت می زد بهم ، ال یهو داد زد رامونـــــــــا بعد خواست منو هول بده ولی بدنش قفل شده بود ، موتوره کثافت ترمز کرد تازه به ما نیشخند هم زد ... من از داد ال انقدر بهم استرس وارد شد داشتم می مردم . اونم که بدنش قفل کرده بود وسط خیابون ، نمی دونم چه حکمتی بود اون چند ثانیه ای که ما خشکمون زده بود اون وسط ماشین بهمون نزد ... هنوزم قلبم داره تند تند می زنه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمی دونم خدایی هست یا نه ، ولی شک دارم حتی اونم حال الان منو درک کنه ، حتی اونم فک می کنه من هیچ مرگم نیست و فقط یه کم بدبینم .

دیگه امشب تلاشی واسه خوابیدن نمی کنم ، دراز می کشم و لاست می بینم ، اگه خوابم برد که برد ، نبردم به درک ...

من الان تو اتاقم نشستم اما استرس دارم ، تو هال خونمون با بابام اینا نشستم اما استرس دارم ، می رم تو آشپزخونه پرتقال بردارم ولی استرس دارم ... خدا چرا این کارا با من می کنه ؟ کاش مامانم اینا یه کم بهم احساس اطمینان می دادن ... می دونم همه ی اینا ریشه در کودکیم داره و منم انقدر قوی نیستم که الان که بزرگ شدم از پسشون بر بیام.

مامانم تنها نگرانیش الان برای من اینه که یه ماه دیگه کنکورمه ! مغزش در این حده ...

یه روزی می فهمه من چه مرگم بود که دیگه خیلی دیره ... خیلی دوس دارم پشیمونی رو تو چهره ش ببینم ... خیلی دوس دارم روزی رو ببینم که همه می بینن دخترش هیچ انی نیست و یه تیکه گوشت تباه شده است ، یه مرده ی متحرکه 

و مامانم غرور لعنتیشو برای همیشه از دست می ده ...

.

.

و مامانم می شکنه ... مثل همه ی عمر دخترش ... دختر نزار و لاغر مردنی و بدبخت و افسرده ش

 

 

 

 

 

 

 

 

   + رامونا ; ٧:۵۵ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸

سیب من !!!

 

 

هفته ی پیش سه شنبه ، بعد از پرستاران ، شبکه یک یه مستند نشون داد از یه دختر که بچه ی ۵ ساله ی برادرشو سوزونده بود ، با اینکه خیلی هم دوسش داشت ، وقتی داشت حرف می زد عجیب درکش می کردم ، هی می گفت نمی دونم چم شد ، فقط یه حسی بهم می گفت باید این کارو بکنی ، البته تو زندگیش خیلی مشکل داشت و مهمترینش هم فقر بود که مخشو تعطیل کرده بود ، روانپزشک برنامه هه همش می گفت این بچه تقصیری نداره همش به خاطر محیط زندگیش بوده ، آهان تو ١۵ سالگی شوهرش داده بودن فک کن ! حالا امشبم قسمت بعدیشه ... می دونم صدا*و سیما تحریمه ولی به خدا ما فقط پرستاران نگاه می کنیم ... با همین برنامه هه !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مانی بی همه چیز باز زنگ زد ، منم باز چون خیلی احساس تنهایی و بیچارگی می کردم جواب دادم ( اینم شده بهانه ی جدیدم واسه انجام دادن کارایی که می دونم درست نیست! خب بعد این همه وقت فقط می خواستم ببینم چیکار داره همین!) گفت می خوام حال و احوالتو بپرسم ببینم چیکار می کنی ( جالبه این روزا همه حال من واسشون جالب شده)

گفت بیا دوستای معمولی باشیم این بچه بازیا چیه در می یاری گفتم مثلا" چطوری باشیم؟ گفت مثلا" همین دیگه من زنگ بزنم ببینم چطوری ، چیکارا می کنی تو برام تعریف کن برنامه هات چیه روزتو چطور گذروندی از این کارا ... این لحظه بهترین زمان واسه به کار بردن عبارت  " آره ... ننه ت " بود ، اصلا" این سه تا کلمه رو واسه همچین موقعی ساختن ، شک ندارم ... خلاصه هی چرت و پرت گفتم و گفتم که چی مثلا"، تو فک کردی من اعصاب اضافی دارم ؟ من خیلی بیزی هستم و از این حرفا ، یه ربع داشتم شعــــــــــر می گفتم

آخرش گفت رامونا تو انگار نمی خوای بزرگ شی کاش این بچه بازی رو هیچ وقت باهات شروع نمی کردم . منم گفتم آره زرت و پرت زیادی کردی اونم گفت فک می کنی این ادبیات مناسب شان تو هست ؟ بعد منم قطع کردم ...

این غول بیابونی شده سیب سرخ حوای من !

این کلمه ی زرت و پرت بدجوری افتاده تو دهنم ، چیکار کنم ، دیشب خواب دیدم سر امتحان به استاد تاریخ استاد گفتم دیگه دوره ی این زرت و پرتا سر اومده و اونام داشتن اعدامم می کردن ... دیشبم که خوابم برده بود این طوری کوفتم شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


نمی دونم چرا انگار دیگه نمی تونم درست حسابی برای کسی کامنت بذارم ، از بس کامنت کسی رو نخوندم یادم رفته انگار ! وقتی واسه یکی یه چیزی می نویسم صد بار بر می گردم از روش می خونم هی با خودم می گم خدایا این چرا این جوریه ... احساس می کنم خیلی احمق جلوه می کنم از بس احمقانه س کامنتام ... تازه تایپمم خیلی افتضاح شده ، من که چشم بسته مثل بلبل تایپ می کردم حالا از هر دو تا حرف یکیشو اشتباه می زنم

اون خانومه درست می گفت ! وقتی خیلی عصبی بودم و گریه می کردم و می گرفتم می خوابیدم احتمالا" مخم عیب پیدا کرده ... خوشبختانه زده به اون قسمتی که می نوسه ، اگه به قسمت حرف زدن یا درس خوندن می زد که دیگه اقتضاح می شد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خواستم درباره ی دروغگوهای رسوا شده ی وبلاگی بنویسم ، بعد دیدم دیگه خز شد . از قافله عقبم طبق معمول

ولی دوس دارم به عنوان یه دوست بگم که بیاین با هم دوست باشیم ، این یکی دو ساعتی که در روز می یایم نت و می خوایم ریلکس باشیم رو به هم زهر نکنیم ... انقدر پرخاشگر نباشیم.

من اصلا" نمی تونم بعضیا رو درک کنم ... اونایی که حتی به دوستای وبلاگیشونم رحم نمی کنن و باهاشون با لحن بدی حرف می زنن ...

به خدا من اگه بفهمم مثلا" صدف یه مرد پنجاه ساله س که سرطان پروستات داره و تا حالا به ده ها زن و دختر تجاوز کرده و منم طعمه ی بعدیش بودم ، بازم نمی تونم برم بهش فحش بدم یا تیکه بندازم ،

کاری که بعضیا خیلی راحت انجام می دن ، اونم نه وقتی که می فهمن طرف دروغگو بوده

وقتی که فقط از نوشته ها یا عقاید طرف خوششون نیومده !!!!!!!!!!!!

اونم وقتی که اون بدبخت کامنتینگش رو هم بسته و سرش تو لاک خودشه و به کسی کار نداره و داره با افسردگی و بدبختی و مشکلات ذهنیش کنار می یاد ...

بیاین با هم خوب باشیم ، این یکی دو ساعتو به خودمون زهر نکنیم ... بیاین انقدر همو اذیت نکنیم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

p.s : تا حالا نشده تو وبلاگ پسرا از این چیزا ببینم.

p.s : حالا اگه شانس منه همین چار خط نوشته ی من باعث دعوا می شه ، هر کی به نوشته های من عکس العمل بد نشون بده یعنی که به خودش شک داره ، اون وقت اونم رسوا می شه ! مثل اون گلی  که آبروش حتی پیش من که هیچ وقت نخونده بودمش هم رفت !!! هاها

p.s: وای مثلا" اومدم یه میل چک کنم و برم ، دوساعته اینجام .. می خواستم دعا کنم خدا تو امتحانای فردا یه کم کمکم کنه بعد گفتم به جای اون کمک ها ، همشو بذاره رو هم و کاری کنه شب خوابم ببره ... از ساعت 11 ! (بعد از اون مستنده ) وای چه حالی می داد اگه می شد ...

 

 

 

   + رامونا ; ۶:۴۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸

insomniac

 

 

نمی دونم دیشب چم شد که باز خواب افتاد سرم ، البته اینکه تا 4 خوابم نبره عادی بود اما هی چشمم به ساعت بود ، دیدم شد 6 ... 7 ... بعدم 8 شد و با سردرد و چشمای پف کرده پاشدم رفتم امتحان بدم .

پیش بچه ها نشسته بودم ، فک می کردم شکل هیولا شدم اما فرنوش گفت اتفاقا" خیلی باحال شدی ، ازم عکس گرفت ، گفت عکسای من و ال رو می بره هی به پسرای فامیلشون نشون می ده پز می ده ! وای انقدر خندیدیم از دستش ، خیلی بامزه س این دختر ، هنوز تو این تیریپای پسر و این مدل کارای ترم یک و دوییه !  همه مشغول مسخره بازی بودن ، می گفتن از این دانشکده یه نفرم بره یه نفره ! این طلسم ترشیدگی باید شکسته شه ... منم می گفتم آخه آدم باید یه جو شانس داشته باشه

بعد یه لحظه احساس کردم من که این همه روزشماری می کنم دانشگاه تموم شه ممکنه یه موقع دلم واسه اینا تنگ شه ، پیششون که بودم حالم بهتر بود ، یه مشت دختر پسر احمق که همش چرت و پرت می گن و درباره ی ترشیدگی دخترا و قدکوتاه بودن پسرا بحث می کنن و قبل امتحان جزوه ها رو مرور می کنن و همه با هم موردای فلان سوالو می گن و یکی که موردا رو جا به جا می گه داد می زنن نه این مورد دو بود نه سه ... انگار نه انگار که هیچ اهمیتی نداره این مورد دومه یا سوم .

برای هزارمین بار تصمیم گرفتم یه کم مثل بقیه باشم : کول و بی تفاوت و الکی خوش ... انقدر نشینم به فلسفه ی کوفتی زندگی و اینکه تو آینده قراره چی بشه فک کنم ... آهان الان یادم افتاد دیشب چرا نتونستم بخوابم ، از بس که به این چیزا فک کردم ، زد به سرم ... داشتم دیوونه می شدم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اشلی دیشب زنگ زد ، چه می دونم ، گفت می خواد ببینه حالم خوبه یا نه ، منم چون شبا خیلی احساس تنهایی می کنم جوابشو می دم ، پرسید تربیت بدنیه چی شد آخه می دونست که زنک تربیت بدنی چه بلاهایی سرم آورده (بگذریم که اشلی بر عکسشو گفت ! گفت با اون اداهایی که تو تو اون کلاس درآوردی!)

بعد همین جور داشتم قضیه ی آخرین جلسه ها رو براش تعریف می کردم (قشنگم یادم بود تا کدوم قسمتشو اون موقع ها که دوست بودیم براش گفتم ! جریان همون حافظه ی لعنتی ...) داشت از خنده می مرد ، هی می گه تو خیلی خاص و بانمکی ... ولی من جدی داشتم براش تعریف می کردم ، زنک تربیت بدنی رو تا عمر دارم نمی بخشمش . تازه با بچه ها قراره بریم ازش شکایت کنیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


آهان اون روز که مترو سوار شدم ، مهدی صباغی رو دیدم ، همون که اون موقع ها تو بدون شرح بازی می کرد ... وای یادم نمی ره اون روزا با برادرم از مدرسه می یومدیم با شوق و ذوق تکرار بدون شرحو نگاه می کردیم ، می مردیم از خنده از دست کاووسی و فرید ! من عاشق خنده های کاووسی بودم . می گفت ناهید خاله بعد یه هه هه هه هه!

خلاصه ، حسابی موهاش سفید شده بود ... ال بهم می گه ملت بروس ویلیس و برنجلینا رو تو خیابون می بینن ، تو مهدی صباغی و احسان علیخانی رو !

بهش گفتم یعنی الان داری تحقیرم می کنی ؟


 

   + رامونا ; ٧:٠۶ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸

 

 

هی دارم به روند پیدا کردن دوستای دبستانم تو فیس بوک ادامه می دم !!!

وای خیلی لذت بخشه ... اکثرشون اولش منو یادشون نمی یاد ، از بس که قیافه م عوض شده ، بعضی وقتا فک می کنم یعنی واقعا" من انقدر زشت بودم تو بچگیم ؟ خب ، مثل اکثر دخترای شدیدا" مشکی ایرانی ، منم خیلی پشمالو بودم !!!

چه می دونم والا ، زمان ما که نمی شد از راهنمایی ابرو بر داریم ، اون تاپاله ها رو تا 18 سالگی تحمل کردیم ... فک کنم بعد اون بود که یهو قیافه هامون عوض شد ...

آخه دختری که توی تمام سالهای نوجوانیش ، زشته!  ، چطور بعدها می خواد حس زن بودن و لوندی و تو دل برویی رو داشته باشه حتی اگه خوشگل بشه ؟ همینه ماها این طوری شدیم دیگه ... کاش پدر مادرا و ناظمای مدرسه این چیزا رو می فهمیدن

  خلاصه ، اولش منو نمی شناختن دقیق ، بعد من یه خاطره ها و تیکه های خفنی از اون موقع تعریف می کردم که دهنشون باز می موند و حافظه شون سریع بر می گشت ... می گفتن تو چطوری اینا یادت مونده !

نصف زجری که من می کشم از این حافظه ی لعنتیه ... خدا می دونه من چه چیزایی رو هنوز یادمه از کل این بیس سال زندگی ...

با همه قرار می ذارم که همو ببینیم ، البته بعد کنکور !حالا نمی دونم بشه یا نه ... تو این جور موارد من بدجوری تنبلم ( آخه ماشینم که ندارم )

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این فیلم بهمن قبادی : کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد رو دیدم ، گند خورد به روحیه م ، حامد بهداد که باحال بود کلی جایزه گرفته به خاطر این نقشش ، اما تو شرایط این روزای جامعه و من  ،  دیدن این فیلما ته افسردگیه ،

از دیدن این همه مظلومیت جوونای ایرانی دلم می گیره ... خدا رو شکر هنوز آدمایی مثل بهمن قبادی هستن که حداقل یه اپسیلون از این بدبختی رو نشون بدن ، کسایی که این حرفای تکراری خوشی زده زیر دلتون و غرب می خواد شما رو فریب بده و مگه شماها تا حالا خارج زندگی کردین که انقدر با اطمینان از اونجا دفاع می کنید رو زرت و پرت نمی کنن ...

آخرش ، به یه شکل بدی فیلم تموم شد ، و یه آهنگ فوق العاده محزون اومد و منم همین جور خشکیده بود رو مبل و نای بلند شدن نداشتم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تفریح دیگه ی این روزام خوندن تاریخ ا*سلام برای امتحانه ...

هیچی ولش کن !!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوباره لاستو شروع کردم ببینم ، از سیزن 2 ... خوبه وقت می گذره ... فقط کاش شنن نمی مرد ، خیلی دوسش داشتم ، بعدم اینکه قسمتهای آنالوسیا رو مجبورم بزنم جلو کلی از قسمتا رو از دست می دم ... با همه ی وجودم ازش متنفرم ، یعنی این حرف می زنه احساس می کنم موهای تنم سیخ شده از زندگی به طور کامل سیر می شم ، آخه زنم انقدر نچسب و یوقور می شه ؟ معلومه زن جماعت که پلیس شه همین می شه ، زنی گفتن مردی گفتن ... فک کن این فاطی کماندو ها دیگه چی هستن !!! جــــــــــــــــــــــون

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد مدتها امروز سوار مترو شدم ... تنها بودم. عجله ای هم نداشتم

وقتی از پله ها اومدم پایین بر عکس همیشه راه نزدیک به سمت واگن خانوما رو انتخاب نکردم ... از اون یکی رفتم ، دوس داشتم دیرتر برسم

تا اومدم سوار شم درا بسته شد و من موندم لاش ، یه زنه دستم گرفت کشید تو ، درصورتیکه عجله ای نداشتم

دوس داشتم بشینم اوجا ، تا قطار بعدی ... از زنه خوشم نیومد

بعد پول یه دختره افتاد زمین ، نزدیک من ، برداشتم بهش دادم ، اما حتی یه مرسی هم نگفت ...

شاید اونم پوله براش مهم نبود ... یادم نبود آدم نباید خودشو الکی وارد حریم خصوصی دیگران کنه ، حتی اگه قصدش کمک کردنه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فک کنم تا حالا همچین زمستون گرمی تو تهران سابقه نداشته ...

ولی این که فایده نداره ...

من می خوام بهار شه ... هرچه زودتر ... فقط می خوام همه جا سبز باشه

 

 

p.s : امشب مامانم شام درست کرده ! خیلی هیجان زده م ... هی می رم تو آشپزخونه بو می کشم و ذوق دارم واسه یه ساعت دیگه ... که آماده می شه !!!

   + رامونا ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۶ دی ۱۳۸۸

فرشته ها

 

می رم خونه ی مامان بزرگم ...

تا از این حال و هوا بیام بیرون ... اونجا همیشه محیط امن من بود

ریتم زندگی اونجا کنده ، حتی کند تر از خونه ی تاریک خودمون ،

درباره ی فامیلا ازش می پرسم ، همه خوبن ،‌خبر جدیدی نیست

بوی غذاش از صبح تو خونه پیچیده ، غذاهاش یه رمز خاصی داره ، یادم می یاد تو یه هفته ی گذشته فقط دو بار غذایی خوردم که بشه اسمشو غذا گذاشت ، دلم ضعف می ره ...

تو رودرواسی می رم ظرفا رو بشورم ، از چربی و کثیفیشون عقم می گیره ، تو ذهنم دارم حساب می کنم چند ساله دست به ظرفا نزدم ، ‌مطمئنم یه چیزی رو می شکونم ، همین طورم می شه ، یکی از بزرگترین ترسای زندگی من همینه که وقتی می رم خونه ی کسی و می خوام کمک کنم یه چیزی رو بشگونم ، بدون استثنا هم این اتفاق می افته ...

خونه شونو همیشه دوس داشتم ، اما این بار این استرس لعنتی اون جام ولم نمی کنه ، می پرسه چرا ناخون می خوری مگه چیزی شده ؟ ...

همه چی به نظرم پوچ می یاد ، امیدهای مامان بزرگم به زندگی برام مسخره می یاد ... به این فک می کنم که اگه بگن چند وقت دیگه بیشتر زنده نیستی هم همین فکرا رو می کنم ؟

هی به بابام اس می زنم که زودتر بیاد دنبالم منو از اونجا ببره ... از گرمای خونشون خسته شدم ، قلبم می گیره که از پشت پنجره هاشون هیچی معلوم نیست جز حیاطشون ...

قلبم می گیره که اون حتی تعیین کرده که واسه فردا ناهار و شام چی درست کنه ...

.

.

می یام تو اتاق خودم ...

مانتوم بوی پیاز داغ می ده ... موهامو می گیرم تو دستم انقدر بو می کشم تا بوی پیاز داغ ازشون در بیاد

بولیزمم بو می ده ، و شلوارم ... حتی سو*تینم ...

.

.

برادرم دوباره بهم می گه دماغت مثل دماغ سگ می مونه ... می گه روانی هستی


.

.

خیلی احساس تنهایی و بیچارگی و افسردگی می کنم ، حوصله ی بیشتر آدما رو ندارم

چیزی که الان واقعا" دلم می خواست این بود که مربی مهد کودک بودم

بعد تمام این ساعتهای مسخره رو می رفتم با بچه ها پر می کردم ،

خاصیت یه بچه ی کوچیک اینه که باعث می شه همه چی رو فراموش کنی ، چیزی به اسم افسردگی براش معنی نداره ، با یه بچه ی کوچیک چاره ای جز خندیدن نداری

شاید برای همین بهشون می گن فرشته ...

آخ اگه یه دونه از این فرشته ها مال من بود ...

 

 

   + رامونا ; ٧:۴۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸

در ستایش ADSL

 

خیلی وقت بود عهد کرده بودم دیگه همشهری جوان نخرم ، ولی بازم غلط زیادی کردم ، خریدمش ، ویژه نامه بود درباره ی سریالایی که جدیدا" مد شده : پریزن برک و لاست و اینا ...

وای خدا چی بگم از زرپ و پرت زیادی که اینا کرده بودن ، یعنی صد برابر بیشتر از ص.د.ا و سیما منو آزار داد ، هفتاد هشتاد صفحه فقط درباره ی اینکه فلانی نماد لیبرایسمه و فلانی نماد سکولاریسم ، اون جزیره رو خواستن نماد بهشت بکنن که جایگاه حرومزاده هاست مثل بچه ی کلر ، اینکه آمریکا هیچی تمدن و تاریخ نداره و می خواد بی هویتیش رو هی با این قهرمانا جبران کنه ... نوشته بود خب معلومه که وقتی آدم جایی زندگی کنه که پر از حوادث وحشتناکی مثل حادثه ی ١١ سپتامبر باشه بایدم بگرده دنبال بتمن و سوپرمن تا نجاتش بدن ... وای خدا اینا ما رو تو خیابون می کشن و منفجر می کنن اون وقت ناامنی کشوری مثل آمریکا رو مسخره می کنن ...

وای سرمو گرفته بودم تو دستام ، بدنم داشت از حرص می لرزید ، تمام همشهری جوانو جرواجر کردم ، سر برادرم عربده کشیدم که دیگه نبینم کسی گه زیادی بخوره تو این خونه از این مجله ها بیاره اونم عربده می کشید که بیشعور مگه خودت نخریدی این دفعه ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگه بی هویتی اینه ، کاش مام این تمدن دو هزار و پونصد ساله رو نداشتیم ، اگه هنر نزد ایرانیان است و بقیه اسگلن به خدا کاش مام اسگل بودیم ، افتخار می کنیم به فرهنگ سه هزار ساله مون ، اون وقت نصف ملت ایران چشمشونو رو همه چی بستن ونمی خوان هیچی عوض شه ، فقط از ترس اینکه نکنه اسلام کنار گذاشته شه ، از اسلامم هیچی نمی فهمنا !

مشکل اصلیشون در نهایت بر می گیرده به اینکه می ترسن اگه همه چی  عوض شه ملت لخت بریزن تو خیابون ! وای یعنی خاک بر سرتون ... همه چی رو ربط می دن به اینکه ما جوونا فقط می خوایم بریم پارتی و لخت بیایم بیرون و خوشی کنیم ... این چیزیه که من واقعا" بهش رسیدم ، اکثر مردم عامه ی بالای سی سال این طوری فک می کنن ... بدبختا شما واقعا" فک می کنین مشکل من و جوونای امثال من اینه ؟ بدبختا یعنی شما فک می کنین ما همه چیمون تکمیله و فقط همین یه چیزمون مونده ؟

باز مردا بهتره وضعشون .... وای از این زنها ( البته استثنا هم داره نمی خوام همه رو به یه چوب برونم) همه ی ترس زندگیشون اینه که یکی از همین دخترای به قول اینا سلیطه ! بیاد شوهرشونو بقاپه ! (جالبه هر دختری فقط کافیه دو ویژگی خوشگل بودن و جوون بودن رو داشته باشه تا از دید اینا بشه سلیطه و ج.ن.د.ه )

/ 0 نظر / 2 بازدید