فروردین 89

زجر

 

ما مثل احمقا اومدیم اصفهان امروز !

خونه ی یکی از تقریبا فامیلامون هستیم که خدا رو شکر من الان وایرلس و لپ تاپ و به اتاق برای خودم دارم !

وای اینجا چرا این طوری بود خدا

میلیونها نفر اینجان ... چند ساعت شب رفتیم مثلا بگردیم روانی شدم . تو عکسا به زور خودمون معلومیم همش دیگرانن ! هرکی داره با یه لهجه ای حرف می زنه ... همه تنه می زنن و بهت زل زل نگاه می کنن !

رفتیم سی و سه پل. بعد اصلا پل معلوم نبود ! همش آدمه ... کلی از این خواهر فا.حشه ها ریختن رو پل لای جمعیت. هر یه قدمی که بر می داشتم یکیشون می گفت خواهرم حجابتو رعایت کن ! آخه بوگندو من اگه همچین خواهر جن.ده ای داشتم که خودم می کشتمش. جالبه دیگه آخرای پل شالمو کامل کشیده بودم رو صورتم بازم می گفتن خواهرم ...

وای یکیشون یه لهجه ای داشت که تا دو ساعت داشتم اداشو در می آوردم می خندیدیم. می دونم به خاطر این کارم تو زندگی بعدی مجبورم تو کالبد یه سوسک ادامه بدم

خلاصه که هر قدمی بر می داشتیم من و برادرم می گفتیم وای چقدر داره بد می گذره ! خدا کنه فردا بابام راضی بشه بر گردیم ولی می دونم هنوز خستگی راه تو تنشه ... اه

خود شهرش خوبه ها. معلومه شهر قشنگ و باکلاسیه ولی الان یه جوری شده ... همه ی ایران ریختن اینجا. چادر زدن ! همش داشتم از دست همه حرص می خوردم : این چرا دماغ بچه شو نمی گیره ؟ این چرا تن دخترش شلوار گشاد نارنجی کرده و روشم یه دامن قرمز پوشونده؟ این مرده چرا خودشو نمی کشه کنار منتظره من بکشم؟ این زنه چرا زل زده به مامانم و حتی وقتی ما بهش زل می زنیم نگاهشو بر نمی داره ؟ این ۸ نفر چطوری تو این پیکان جا شدن؟ خدا چرا همه ی زن ها از سرتاپاشون بنفشه؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا از این اطوارای احمقانه ی خودم بگذریم. بیشتر آدمایی که دیدیم واقعا فقیر هستن. کاملا مشخص بود.

می دونی

امروز برای اولین بار فهمیدم تو انتخاباط تق.لب نشده بود

ایران ۷۰ میلیون جمعیت داره

و الان می شه تو اصفهان یه نمونه از ایران کوچیکو دید چون از همه ی شهرا الان اینجان. این یه نمونه ی آماری واقعیه نه چار تا استاد دانشگاه و دکتر شهرک غرب به بالای تهران

اینا مردمی هستن که واقعا به آدمی مثل ... نیاز دارن و ما حق نداریم خواسته های اونا رو نادیده بگیریم ...

هیچ تقلبی نشده بود ... اونا خیلی بیشمارترن ...

.

.

با همه ی احترامی که برای همشون و خواسته هاشون قائلم لحظه شماری می کنم که صبح شه و از اینجا بریم

و دیگه هرگز عید هوس مسافرت نکنیم



   + رامونا ; ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۶ فروردین ۱۳۸٩

دسپرت رامونا

 


سال تحویل که برام افتضاح بود ... نمی دونم یهو چم شد از همه چی متنفر شدم و قبلش انقدر گریه کردم که داشتم می مردم. مامانم هی می گفت حداقل سرتو بیار بالا موقع سال تحویل ... آخه هی هم داشتم حرص می خوردم که سالمو دارم این طوری شروع می کنم و ٨٩ رو هم نحسیش کردم. اه

ولی کیش کلا خیلی خوب بود. من عاشق هوای گرم و مرطوبم ! یعنی آرزومه در آینده یه جایی نزدیک خط استوا زندگی کنم ... پلاژشم خیلی خوب و تمیز بود از پلاژای شمال خیلی بهتر بود یعنی منو ول می کردن فقط دوس داشتم برم دراز بکشم زیر آفتاب ... این باعث شد یه چیزی رو در مورد خودم کشف کنم و اون اینه که طبیعت من یه حلزون بی بخار و تن پرسته ...

اما خب دریای شمال یه چیز دیگه س. صدای موجاش از یه شهر اون ورتر معلومه. این چه دریای ساکتی بود . انگار مرده بود

پاساژاشم خیلی خوب بود اکثرش در حد تیراژه بود ... مخصوصا پردیس ها

خلاصه اکثر جاهایی که همه می رفتن رفتیم ... شهر شادیه !

.

.

خوشم می یاد هرچی اینا می گن برعکس می شه ... اون از چارشنبه سوری که خدایی داشت فراموش می شد و تا اینا گفتن حرومه مردم ریختن رقصیدن تا صبح

اینم از ماهی سفره هفت سین.

خود ما که هر سال به زور یه دونه می گرفتیم امسال ۵ تا خریدیم. شما یه لطفی کنین دل سوزیتونو جاهای دیگه خرج کنین

من نمی دونم چرا مردم بعضی چیزا رو نمی فهمن. آخه این ماهی قرمزا در هر صورت عمرشون که تموم شه می میرن حالا چه تو تنگ شما چه تو ظرفای اون ماهی فروشه ... اصلا این ماهیا واسه همینن. بعضیا فکر می کنن اگه نخرنشون اینا همه با هم می رن در اعماق اقیانوس پیش خونواده های نگرانشون و سال های سال به خوبی و خوشی با هم زندگی می کنن

چ !

این قضیه درست مثل مادریه که به بچه ش عذاب وجدان می ده و می گه ببین بعضی بچه ها غذا ندارن گرسنه ن ! باید تا ته غذاتو بخوری ... بچه هه هم دماغشو بکشه بالا و با حالت تهوع لقمه های گنده ای که مامانه می چپونه تو دهنش بجوه ... انگار نه انگار که اون چهار تا دونه برنج هیچ دردی از گرسنه های آفریقا دوا نمی کنه. حتی اگه کل کیسه های برنج اون خونواده هم ریخته شه تو سطل آشغال بازم فرقی نمی کنه

نمی دونم بعضیا چطور می تونن همین طور کورکورانه روش های تربیتی مادر بزرگاشونو واسه بچه هاشون به کار ببرن

.

.

دختر یکی از آشناهامون کارای پذیرشش درست شده و تا شیش ماه دیگه داره می ره آمریکا. فقطم ٢ سال از من بزرگتره. این اتفاق باعث شد مامانم واسه اولین بار به خودش بیاد و بفهمه بچه های مردم هم این کاره ن و من و برادرم دیگه اسوه ی دوست و آشنا نیستیم ... برای اولین بار داره بهم سرکوفت می زنه

ولی حرفاش همش زر مفته ... چون اینا حتی نمی تونن تحمل کنن من تنهایی برم تا قم !!!

من پارسال واقعا یه هدف بزرگ داشتم و اونم رفتن بود ... خیلی هم بهم انگیزه می داد اما حالا اونم ندارم و کاملا یه آدم بی انگیزه و خمودم

آخه دروغ چرا. من خیلی خسته م. احتیاج به یه استراحت و تجدید قوای حداقل ده ساله دارم که هنوز حتی معلوم نیست از کی می خواد شروع شه . من می خوام خودمو پیدا کنم. می خوام یه زندگی واسه خودم داشته باشم. بچه داشته باشم. عشق داشته باشم. اون وقت که چی ؟ برم پنج شیش سال تموم خر بزنم واسه دکترا گرفتن. اونم تو جایی که واقعا باید کار کنی و زحمت بکشی ... من همین چارخط درس لیسانس خودمون به زبون فارسی داره استراغمو در می یاره

من اصلا تحمل شهروند درجه دو بودنو ندارم ... نمی تونم جایی که حس می کنم ضایعم زندگی کنم.

تازه. مامانم اینا خیلی پرروئن ! اگه اونقدر مال و منال داشتن که می تونستن راحت ماهی بیس ملیون خرجم کنن من حاضر بودم برم ! بدون انقدر پول که نمی شه ... چشمت به دست دانشگاه باشه که یه قرون فاند بهت بدن و همش مجبور باشی تو خونه غذا بخوری که خرجت نره بالا و تو یه سووئیت ٣٠ متری زندگی کنی و با مترو و اتوبوس  تردد کنی و در حین خوندن اون درسای سخت کارای چیپ و سطح پایین انجام بدی و ... اوه اوه خیلی ممنونم خیلی وسوسه انگیزه فقط لطفا منو وارد این بازیا نکنین ...

من پارسال خیلی بچه بود فکر می کردم درس خوندن تو خارج همش تفریح و بگو بخند با بچه خارجیا و کلاب و دنسینگ و عشق و حال و آزادی و تاپ و دامن پوشیدن تو خیابونه .... خاک بر سرت رامونا ... من حتی هیچ وقت نمی تونم با کسی که شوهرم نیس صکص کنم اون وقت برم اونجا بگم سلام من یه بچه ایرانی ٢٢ ساله م ، لطفا یکی با من ازدواج کنه و شوهرم باشه تا من تنها نباشم ! اونم من که بین هفتاد ملیون ایرانی هنوز از یه پسر خوشم نیومده ! (به جز مانی)

حالا همه ممکنه فک کنن من چقدر چیپم

آره اصلا من دوس دارم یه زندگی چیپ و ساده و خاله زنکی داشته باشم .. ولی با آرامش ... اصلا دوس دارم برم همین کیش خودمون زندگی کنم ... یه خونه ویلایی همیشه خیس و مرطوب داشته باشم صبحا بچه مو ببرم مهد کودک و برای شوهرم غذا درست کنم و با بقیه ی زنهای همسایه برم خرید ... وای اصلا یه جورایی مثل زندگی زن های دسپیریت هوس وایوز !!!

یوهو !

الان خیلی به زندگی امیدوارم ... این همه حرف زدم فقط برای اینکه خودمو تسکین بدم و به خودم بقبولونم که حق با منه ... اصولا همیشه همه ی حرفام برای تسکین دادن خودمه

الانم یه انگیزه دارم ... همون قضیه ی زنان سخت کوش ! منتها اول باید ارشد قبول شم و درسمو تموم کنم ... درسته می خوام یه زندگی معمولی داشته یاشم اما دلیل نمی شه بیسواد باشم که ! بعدم این که امیدوارم حداقل تا قبل از ٢۵ سالگی ازدواج نکنم ، اصلا پسر نبینم تا اون موقع ... چون می خوام همه ی چی پرفکت باشه. دوس ندارم این بچه بازی های الانمو تکرار کنم ... من از همون اولشم دچار بلوغ دیررس بودم دست خودم نیست که ! می خوام وقتی به زن کامل و همه چی تموم شدم زندگی جدیدمو شروع کنم نه الان که بین دنیای بچگی و بزرگسالی و مشکلات زیادم با مامانم و بحران هویت و افسردگی شدید دست و پا می زنم

 .

.

پ.ن : وای سیزن دوی desperate housewives  رو گرفتم چقدر قشنگه !!!!! منم مثل نونوش عاشق گبریلم ... و شوهرش البته ! خیلی مرد پرفکتیه به نظرم ... ولی به سوتی داره ها این سریال ! این گبریل با این قدش چطوری مدل بوده اون وقت ؟ اونم تو امریکا که کوتوله ترین مدل ها ١٧۵ هستن دیگه حداقل ... گبریل فکر کنم ١۶٠ هم نیست حتی ! از همشون کوتاهتره ... اصلا مثل خاله ریزه می مونه

 

 




   + رامونا ; ۱٠:٢۶ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۴ فروردین ۱۳۸٩
/ 0 نظر / 2 بازدید