جدیدا" حس می کنم 85 درصد وبلاگا ، وبایی هستن که یه دختر یا زن متاهل کل زندگیشو می ریزه رو دایره.البته منظورم زندگی خصوصیش با شوهر یا دوست پسرشه.....هر وبیو باز می کنم همینه آخه.اعصابم دیگه نمی کشه.البته بعضیاشون واقعا" باحال و حتی آموزنده ان چون رابطه ی موفق و زندگی شادی دارن.مثلا" یک عاشقانه ی آرام.که من کل آرشیوشونو خوندم.اما اکثرشون.........چی بگم

دیروز تو باشگاه به من بیچاره گیر دادن گفتن از این به بعد لباس پوشیده تر بپوشین! من از دیروز تا حالا موندم تو کف این حرف هرچی فکر می کنم فلسفه شو نمی فهمم که واسه چی تو یه باشگاه ورزشی که همه دخترن باید لباس پوشیده پوشید؟عادت کردیم هر حرف غیرمنطقی ای رو بهمون بزنن ما هم گوش کنیم.من اگه دفعه ی دیگه هم همون تاپه رو نپوشیدم........

رانندگیمم انقدر پیشرفت کرده!!!!!با اینکه امروز سومین باری بود که تو عمرم پشت رل می شستم! خانوممونگفت تو از اون راننده باحالا می شی.....(منظورم همون مربی بود.یهو یاد مدرسه افتادم....خانوم!!!!!!!)

تازگیا عاشق پیانو شدم.صداش یه آرامش خاصی بهم میده.حس می کنم از مشکلات بچه گونه و مسخره م صد کیلومتر فاصله گرفتم.حس می کنم زندگی زیباست!!!! شاید بعدها برم یاد بگیرم.راستی حرف زندگی زیباست شد،من این فیلمو یه بار قبل از تحولم!!! دیده بودم.اون موقع ها که هنوز منفی بودم و همش در حال استفراغ کردن رو همه چی. اما وقتی دوباره چند وقت پیش دیدمش عاشقش شدم.خیلی خیلی امیدوار کننده و باحال بود.نشون می داد که چه قدر می شه زندگی رو ساده و قشنگ دید.....وای ی ی ی (به همه پیشنهادش میکنم!) (اسم بچه م هم می خوام بذارم جاشوآ)

عادت دارم لبمو می کنم.لپمم از تو می کنم می خورم.نمیتونم ترکش کنم.دیوونه شدم...همیشه باید دهنم مزه ی خون بده...


پ.ن: از دوتا کلمه به شدت مشمئز می شم: 1-شوشو   2-همسری

پ.ن:یکی اومده اینجا گفته وبلاگتون غیر شرعیه!خدا به راه راست هدایتتون کنه!!! فکر کن! احتمالا" به خاطر به کار بردن کلمات رکیکی مثل پسر، دوست دختر ، گواهینامه ، می خوان از ایران برن ، پالپ فیکش  و .... خدا تو جهنم جزغولم میکنه

دیشب باز رکورد خودمو زدم.هی خواستم بخوابم.گفتم دیگه ساعت چهاره.حتما" خوابم می بره. 5 شد.6 شد.بی خوابی زد به سرم باز.واسم عجیب بود آخه به هیچی فکر نمی کردم و استرسم نداشتم.کلی هم مثبت فکر کرده بودم
آخر سر پاشدم رفتم تو تراس.شهرو نگاه کنم و حداقل طلوع خورشیدم نگاه کنم.وای چه هوایی بود.یه باد یخی می یومددددددددددددد.همه جا ساکت و تمیز بود.خلاصه یه حس خوبی بود.انگار همه خواب بودن جز من....



کمدمو خالی کردم و کل وسایل نوستالژیکمو ریختم بیرون.باحالترینش چرت و پرتایی بود که با مونا و شیمبو سر کلاس نوشته بودیم...پیش دانشگاهی...همش زر می زدیم وسط درس.خیلی بامزه بود.کلی خندیدم.
فکر کردم که چقدر نوع حرف زدن و ادبیاتم با دوستام عوض شده.دیگه به اون راحتی نمی تونیم بهم فحش بدیم و هیچ کدومم ناراحت نشیم.نمی شه پولاشونو بدزدم برم واسه خودم خوراکی بخرم و اونام راه نمی افتن دنبالم تا سر حد مرگ بزننم! دیگه نیمکتی وجود نداره که زیرش بهم لگد بزنیم همدیگه رو کبود کنیم....وای کاش فقط می شد یه بار تو دانشگاه موهای مثلا" ال رو بگیرم بکشم!!!! چقدر دلم می خواس یه بار دیگه گوشه ی کتابو بزنم تو چشم یکی که مثل شیمبوی بیچاره مردمک چشش بزرگ شه.............(من دیوونه نیستما! اونا از این بدتر سر من می آوردن)
همه ی اینا رو با خوندن اون چرت و پرتا و دفتر خاطراتام و کارت پستالا یادم افتاد....وای عکسامون که دیگه هیچی.یه خروار ابروووووووووو....مانتوای زشت گشاد سرمه ای نکبتی........واه واه......خیلی بیریخت بودن همه...اصلا" انصاف نیس که الان دخترا از راهنمایی ابرواشونو بر می دارن...هیچ کسم هیچی بهشون نمی گه...چقدر ما زجر کشیدیم



آخیییییییییش زندگی بدون پسر چقدر شیرینه...من که دارم عشق می کنم.....کاش ال بیچاره هم شهامتشو داشت که تموم کنه راحت شه
همیشه دختر محکم و قوی ای بودم.یه مدت اما نمی دونم چی شد که خودم نبودم! جادو شده بودم انگار.با هر چیزی پخی می زدم زیر گریه.اگه بهش زنگ می زدم بر نمی داش دلم هزار راه می رفت می شستم گریه می کردم.اصلا" یه آدم فلج و مطیع و بی دست و پا شده بودم
اما وقتی دیدم تونستم در عرض یه هفته همه چیو تموم کنم و تمام دوس داشتن قلابی و زشتشو از دلم پاک کنم فهمیدم هنوز خودمو کامل گم نکردم.....(خیلیا مثل ال همین کار منو تو 6 ماهم نمی تونن انجام بدن)
البته کتابای باربارا دی انجلسم خیلی بهم کمک کرد که هم خودمو بشناسم هم بفهمم واقعا" از یه رابطه چی می خوام و رابطه درست چیه
خصلت خوب دیگه منم اینه که کلا" ضربه ی روحی خوردن تو کارم نیس!
یعنی با مشکلای این طوری کنار می یام
اما هنوز یه ضعف بزرگ دارم که نمی تونم از هجوم افکار منفی (به طور کامل) جلوگیری کنم
دارم تلاش خودمو می کنم

امروز روز خوبی بود...اولین جلسه ی شهر رانندگیم بود...چون حالا دیگه شخصیتم عوض شده تصمیم گرفتم مثل قبل نشینم یه گوشه خودمو بگیرم هی فیس و افاده بیام.حالا دیگه آدما رو دوس دارم! خیلی خوش برخورد و خانوم شدم و هی با همه سر حرفو باز کردم.همیشه می دونستم هیچ کس بدش نمی یاد با من حرف بزنه و اینا...منم که خودمو می گیرم.امروز این بهم ثابت شد...و باعث شد کلی بیشتر از قبل بهم خوش بگذره
دیگه واقعا" مثل قبل نیستم و همش احساس می کنم نیاز دارم با دیگران باشم.با همه هی حرف بزنم
مربیمونم خیلی خوب و مهربون بود.کلا" همه ی خانومای چاق کوتوله همین طورین!آخه من یه کم نگران بودم یه مربی بداخلاق بهم بیفته که تا ببینه چه اسگلم دستمم به فرمون نزدم تا حالا ، هی قاطی کنه جیغ و داد راه بندازه...اما تازه من کلی هم از همه بیشتر چیز بلد بودم! فهمید چه باهوشم!

رفتیم بیرون و جی 5 خریدم! چون خیلی علاقه به پر کردن وقتم پیدا کردم و اینکه همش می خوام چیز یاد بگیرم(درست برعکس این دو سال!!)
خیلی خوبه.(من دیگه کم کم دارم از همه چی خرکیف می شم....یکی جلوی منو بگیره)

بافتنیمم داره با سرعت به پیش می ره.فکر کنم فردا دیگه تموم شه...هورااااا....فکر کن تو قرن بیست و یک یه دختر بیس ساله بافتنی بگیره دستش...حال کنه...این طبیعیه؟

خواهر شیمبو دو سه سالی بود با یکی دوس شده بود.بیچاره پسره(الف) خوشحال ، دیگه کم کم می خواست بیاد خواستگاری و اینا. دیشب شیمبو اس ام اس زد که : الف دیشب مرد!تصادف کرد! (اصلا" این عادتشه.خبرای مرگو این طوری می ده.یکی از دوستامونم که مرده بود همین طوری بهم گفت دیوونه ی روانی) خلاصه که اعصابم دیشب داغون شد.کلی واسه خواهر شیمبو غصه خوردم...آخه می دونم چقدر وحشتناکه حتی فکر این که کسی که دوس داری قراره بمیره.من اون موقع ها که پسر کوچولو رو دوس داشتم(فکر می کردم که دوس دارم!) دو شب تموم رو این طوری گذروندم که مطمئن بودم داره می میره.....وای که چه شبایی بود. خودمو کشتم تیکه تیکه کردم با گریه....(ازت نمی گذرم.فقط باعث گریه ی من می شدی...گه)

امروز اصلا" به چیزای بد و منفی فکر نکردم. چون همه ی چیزایی ک این روزا باعث ترس و نگرانی و افسرده شدن منن به کل بی اساسن و ساخته ی ذهن (سابقا") منفیم!
هورااااا
یه کم با ال حرف زدم و آروم تر شدم...یه خورده هم موفقیت خوندم.هی فکرای مثبت کردم...می دونم که بالاخره تاثیر داره.احتیاج دارم همش یکی بهم امیدواری بده

ترانه ی مادری رو که می بینم حالم یه جوری می شه...از فکر ازدواج کردن این پویائه مشمئز میشم..همش یاد اون می افتم که چه خیالایی داشت فسقلی...چرا پسرا انقدر دیر بزرگ می شن؟

جدیدا" هر دختر پسریو تو خیابون می بینم دلم واسه دختره می سوزه...نمی دونم چرا...

انقدر دوس داشتم الان سی سالم بود! حس می کنم اون موقع کلی از کارای نیمه تمومم رو کردم و یه کم آرامش دارم..می دونم مسخره س...چون ده سالمم که بود دوس داشتم بیس سالم شه.فکر می کردم چه زن گنده ای خواهم شد!!!

ال گیر داده بود برنامه ی یه روزتو بگو می خوام بدونم صبح تا شب چی کار می کنی آخه...کل برنامم این بود که ساعت یک پا می شم.یه کم وقت تلف می کنم تا شب شه.پای تی وی...بعد می خوابم...بوفففف

و ته ته خانوم به کلاس رانندگی می رود!!! البته عملیش قراره شروع شه.تئوریو تموم کردم.ببینم این تابستون بالاخره گواهینامه هه رو می گیرم یه کار مثبت کرده باشم یا نه!

حالا که مثبت اندیش شدم می خوام تو یکی از کارگاههای این مدلی یه روز برم شرکت کنم...ببینم چی می شه
یهو ترس می افته به جونم. اون حسهای بچه گونه ...نکنه پسر کوچولوئه یهو یه کاری کنه؟نکنه ابرومو ببره تو خیابون؟نکنه اسید بپاشه روم؟وای خدا به هر کی اینا رو می گم می خنده میگه زمان این حرفا گذشته.اما من انگار فقط دوس دارم خودمو اذیت کنم. چطوری دو سال تو یونی تحملش کنم؟آخه اون خیلی بچه و احمقه...هر کاری ازش بر میاد.(حالا خوبه بدبخت یه بارم تهدید نکرده ها!!!)
بعضی وقتا انقدر احساس ترس و نا امنی می کنم که حس می کنم تنها راهش اینه که برم با یکی دیگه دوس شم!!! خدایا نذار از چاله در بیام بیفتم تو چاه. اگه این از اون یکیم بدتر باشه چی...
می گن تقصیر خودته که از اول بهش رو دادی و ترسیدی...آخه این از اوناس که یه پخ کنی بهش می ترسه..من چرا از اول رفتم تو موضع ضعف؟
نمی دونم
نمی دونم
نمی دونم
خسته شدم...اه...کاش خودشو می کشت راحت می شدم
چقدر این روزا به حال دخترای بی خیالی که به خاطر یه پسر دیگه طرفو ول می کنن و عین خیالشونم نیس حسودیم می شه...
چقدر این روزا دلم درددل می خواد...

شاید بهترین راه همون روش اسکارلت باشه: فردا راجع بهش فکر می کنم
امشب دو ساعت با مامانم حرف زدم...دو ساعت تموم! اونایی که منو می شناسن می دونن دو ساعت حرف زدن با مامانم یعنی چی
حس خوبی دارم.آرامش دارم. شاید بشه گفت یه جورایی اولین بار بود که با هم این جوری حرف می زدیم. تازه دارم می فهمم دخترا واسه چی انقدر دوس دارن با مامانشون درددل کنن...وای که چه حس خوبیه اینکه بدونی در امنیت کاملی!
از همه چی حرف زدیم. از اینکه با پسر کوچولوئه به هم زدم.اینکه چقدر همه ی شخصیتم عوض شده...چقدر مثبت شدم.سعی کردم خودمو از افسردگی بکشم بیرون...اینکه تازه خودمو پیدا کردم فهمیدم باید بهترینا رو برای خودت بخوای که نصیبت شه...که آدم با درجا زدن به هیچ جا نمی رسه
گفت که همیشه سعی داشته اینا رو بهم بفهمونه.که من از بچگی چقدر متفاوت بودم و یهو از دبیرستان که افسرده شدم ، شدم یکی مثل بقیه...اینکه می تونم بهترین باشم...اینکه باید اعتماد به نفس داشته باشم
بهم گفت باید با پسرای مختلف معاشرت کنی.نه اینکه اون مدلی دوس شم.اینکه بشناسم.بالاخره هزار تا فرق بین جنس زن و مرد هست و منم یه دختر چشم و گوش بسته ی کوچولو بودم که یهو وارد اون دانشگاه شدم
گفت می تونی با یه پسر دوس باشی و هیچ وقت بهم نگین دوست دارم.مثل دوستای دخترت باهاشون باش
نمی دونم
خیلی گیجم تو این مورد.تو رابطه ی قبلی واقعا" یه کودن نفهم بودم که هیچی نمی دونستم. اصلا" نمی دونستم واسه چی دوس شدم؟چی می خوام؟همین طوری گذاشتم اون منو بکشونه به هرجا پیش اومد....

به هر حال...امشب حال عجیبی دارم.پدر و مادر تنها کسایین که تو هر شرایطی،وقتی از همه ناامید می شی، پشتتو خالی نمی کنن
همیشه مثل دو تا دیوار محکمن
نمی دونم اگه مامانمو نداشتم چی می شد...

بیشتر دوس دارم تو این وبلاگ از خودم و احساسم و خاطراتم و گذشتن روزام بگم (دلیلی که تقریبا" همه به خاطرش وب درست می کنن)
البته یه دلیل دیگه ش هم اینه که این روزا خیلی بیکارم و بیکاری هزار جور فکر و خیال می ندازه تو سر آدم...بیکاری برادر مرگه!!! هر وقت می شینم پای اینترنت اصلا" نمی فهمم چطوری سه چار ساعت می گذره....
این روزا حس خوبی دارم. حس آدمی که تازه متولد شده.خیلی کیف داره...خیلی....تازه دارم می شم یه آدم شاد پر انرژی. همونجوری که یه دختر بیست ساله واقعا" باید باشه
مامانم راس می گه که نصف مشکلای ماها به خاطر کمبود اعتماد به نفسه
چه کیفی داره که سرتو از زیر برف بیرون بیاری و ببینی که واقعا" کی هستی...

/ 25 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من

تولدت مبارک عزیییزم[ماچ]

من

اگه من پسر بودم از هیچکدوم از این دخترا خوشم نمیومد چون از دست هیچکدوم از این دخترا خوشم نیومد(چون من مثل احمقا عاشقه دستای قشنگم(واسه پسرا)) ولی باز اون لاک صورتیه با اینکه زرده ولی انگشتاش کشیده و صافه...یکی نیس بهم بگه حالا به ما چه مثلا که تو از چی خوشت میاد.

اتی

عزیزم تولدت مبارک......بهترین روزای عمرته..ازشون استفاده کن خوشگلم.......[ماچ][قلب]

فرح ناز

هاهاها خیلی باحال گفتی سی...نه هاش تو دهن مرده بود[قهقهه] اینا مریضن به خدا. رامونا خیلی خوشحال شدم که قبول شدی ان شاالله به اون چیزی که می خوای برسی موشی جونم.[ماچ]

. : مریم : .

بهت تبریک میگم بابت قبولی... در مورد رفتن یا نرفتن و خوندن برای سال بعد میدونم که خودن بهترین تصمیم و میگیری

من

آبنبات خیلی باحال بود مگه سردیت کرده بوده؟[خنده]..آره من نمیدونم کلا چرا این معلم ورزشا اینطورین؟البته این ترمی ٍ یه کم نرمالتر بود ولی برعکس تو من هر چی معلم ورزش گیرم اومد از قدبلندا و هیکل خوبا(دقت کردی که چه تحویلی گرفتم خودمو) خوششون نمیاد و عاشق این کوتاهاو ریزه پیزه هان.

من

آره خو[لبخند]..نمیدونم به نظرم اومد اون لاغره کوتاهم هست...باز خوبه تو هوس ٍ کمک کردن میکنی عمل میکنی(ظرف شستن) من کمکام ماوراییه ...داشتم جمعه فکر میکردم ماکتم تموم شد به مامانم کمک کنم بعد یکم که گذشت (بعد از گرفتن ٍ عذاب وجدان) رفتم به مامانم گفتم , رفتم سر کار یه کارگر مخصوص میگیرم برات (کمک کردم)...مامانم خندید گفت نمیخواد مامان جان(خو میشناسه بچشو)[لبخند]

من

وای یعنی عاشقشمم ...عاشق ٍ اون تند تند حرف زدنشم که زبونشم سین سین میکنه و آخرشو میخوره...با اون نگاهای غیرتی ِ صد سال پیشش..حسودی نکنیا!خودم دوسش داشتما از قبل!![چشمک]

مارال

سلام ! خیلی جستو جو کردم تا یه کامنت دونیه باز پیدا کردم! اجازه میدین لینکتون کنم! خیلی وقته که دارم میخونمت!