خرداد 89

 

گربه و گنجیشک

 

بعضی وقتا خیلی اعصابم خورد می شه ، خیلی به این فکر می کنم که چقدر عقبم از زندگی

همیشه از این فکرا می کنم ، ولی کاری هم واسش انجام نمی دم ، نه می تونم پیشرفت کنم نه می تونم با آرامش تو تنبلی زندگی کنم

امتحان امروزم خیلی خوب بود ، باید ٢٠ شم ، ۵ صفحه کامل نوشتم !

ولی می خوام واقعا" تا آخر تابستون دیگه به هیچی فکر نکنم و فقط استراحت کنم.

تا اون موقع که هنوز هیچی معلوم نشده اصلا نمی خوام فکر کنم که بالاخره ارشد قبول می شم یا نه ، واحدای باقیمونده م چی می شه ، دوباره باید برگردم تو اون خراب شده یا نه ...

امروز دیگه کمد دانشگاهو خالی کردم و کلیدشو تحویل دادم

کنده شدن واقعی و کامل از اون دانشگاه دیگه داره می شه رویا واسم

بعد امتحان ال گفت ما داریم می ریم ناهار مرغ سوخاری بخوریم ، می یای !؟ منم گفتم نه ، فکر کن که من دیگه با ال جایی برم

اومدم خونه ، از گشنگی داشتم می مردم ، مرغ سوخاری سفارش دادم تنهایی خوردم ...

.

چون ساعت خوابم به هم خورده ، هر موقعی که بخوابم خوابم می بره و همیشه خستم

حالا یکی از تفریحای زندگیم شده این که بپرم تو تخت و لای ملافه های خنک مچاله شم و بخوابم ... دو حالت هست که خیلی حال می ده ، اینکه هوا خیلی گرم باشه و تو توی تخت خنک بخوابی ، یا اینکه هوا سرد باشه و تو خودتو بپیچی لای پتوی گرم ...

اوه اوه اسم پتو آوردم داغ کردم ، چقدر هوا گرم بود امروز

.

یکی از قدیمیتریم وبلاگایی که می خوندم و خیلی دوسشون داشتم وبلاگ شبهای لیمویی بود ، هنوزم خیلیا هستن که از لینکدونی اونا می یان وبلاگ من ... خیلی دوس دارم بدونم سرانجام گربه و گنجیشک چی شد ...

گربه و گنجیشک خیلی فرق داشتن ، امیدوارم به جاهای خوبی رسیده باشن ...

.

یه کم دارم سعی می کنم مثبت اندیشی کنم

خیلی سخته و هر چند دقیقه یه بار بهم احساس حماقت دست می ده

ولی فعلا که کنار اومدم باهاش ...

دیشب عکسای یکی از خانوم دکترای وبلاگی رو دیدم ، وای تا مدت ها بیدار بودم و فکر می کردم

نمی دونم چرا انقدر روم تاثیر گذاشت ، خیلی خوشحال بودم ، خودش و شوهرش محشر بودن و انگار واسه هم ساخته شده بودن ، با اینکه به من هیچ ربطی نداشت اما منم اون وسط امید به زندگی گرفته بودم  ...

آدمای موفق همین طوری هستن ، همه چیشون به آدم انرژی می ده ، همه چیز زندگیشون درسته ، اصلا هم شانسی نیست ، اتفاقا همش برمیگرده به تلاش خودشون و طرز فکرشون ...

خلاصه که دیشب خیلی بهش فکر کردم

 

   + رامونا ; ٧:۴۵ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩
پز !

 

خدا رو شکر امتحانام تا اینجا به خیر گذشت .

امروز که رفتم دانشگاه می دونستم ال هم هست ، ولی بهش زنگ نزدم ، اما ته سلف دیدمش ، رفتم بیرون سریع

واقعا دیگه اعصابم نمی کشه

نمی تونم تحمل کنم که از پصرای جدیدی که تیغ زده حرف بزنه ، مشکلم اینه که ال وقتی می ره با یه آدم جدید هیچ وقت با قبلی ها تموم نمی کنه ، اگه تموم می کرد که اشکالی نداشت ، خب آدم با یکی به تفاهم نمی رسه و می ره با بعدی ، اما ال همه رو دوس داره !

خودشم همش می خندید و می گفت آره طیف پصرایی که من می تونم عاشقشون بشم خیلی وسیعن ...

و این ، دقیقا"  ویژگی دختراییه که منو عصبی می کنن .

.

نمی دونم چرا بعضیا هر حرفی رو تعبیر به پز دادن می کنن

مثلا" اون موقع که با مینووش می رفتیم بیرون که اون ساعت بخره ، وقتی که گفت می خوام حتما" ضدآب باشه چون کل تابستون می ریم ترکیه و من می خوام تو دریا دستم باشه من اصلا احساس نکردم می خواد به من فخر بفروشه

بلکه فقط یه جمله ی خبری بود

مثلا" اون زنه که اون روز تو استخر دیدم و داشت می گفت آره شوهرم شکل گلزاره فقط بورتر ، کاملا داشت پز می داد !

اما وقتی مینووش میگه حوصله ی ماشین خودمو ندارم و با آزرای باباش می یاد ... یا وقتی که قیمت ساعتی که خرید سه برابر قیمت ساعت من بود ... یا وقتی که گفت زیاد با من نمی تونه بیاد استخر چون تابستون تو ترکیه به اندازه کافی سیاه می شه ... یا وقتی که گوشی HTC خرید و مال من همون سونی اریکسون داغونمه من اصلا احساس نکردم داره پز می ده

نمی دونم

من هر اتفاق خوبی که واسه مینووش بیاد فقط خوشحالتر می شم ، شاید این نشونه ی دوس داشتن عمیق باشه .

.

 

   + رامونا ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩
آی لاو یو مای کانتری

 

راستش بعضی وقتا از این همه سیاه نمایی غیر منصفانه دلم می گیره ...

آره منم دارم تو همین جامعه زندگی می کنم ، منم همه ی اون وحشی بازی ها رو دیدم ... اما واقعا همیشه ایران همون طوریه ؟

منم همه ی این حرفا رو شنیدم ، جریمه واسه لاک و عینک رو سر گذاشتن و طرح نس.بت ها و غیره و غیره ...

ولی خدایی تا حالا کدومتونو واسه این چیزا گرفتن ؟

دختری هست که لاک نداشته باشه ؟ دختری هست که با پسر نامحرم بیرون نرفته باشه ؟

چطوریه که من از دو سال پیش تا حالا یه بارم گشت*ارشادو ندیدم ؟ نه ونک نه ولیعصر نه شهرک غرب نه آریاشهر نه جلوی تیراژه و میلاد نور ... ببخشید اگه این جاها نباشن پس کجا هستن ؟

حتی همون موقع ها هم که گشت خیلی خفن بود همه جا ، فقط کافی بود بدونی کجا وای میسن واز جلوشون رد نمی شدی (بیچاره ها همیشه هم یه جای ثابت بودن) هوش زیادی لازم نبود ... نمی دونم اونی که با کلی قر و فر کل میدون تجریشو ول می کرد و دقیقا از جلوی ون ارشاد رد می شد آی کیوش چند درصد بود ...

منم اصلا این کارا رو قبول ندارم ، اما همینه که هست ! ما این همه چیز تو زندگیمونه که به اختیار خودمون نبوده ولی داریم تحمل می کنیم و سعی می کنیم تا جای ممکن برای خودمون خوشایندش کنیم ، پس چرا تو این مورد فقط بلدیم توی دل همون خالی کنیم و وضعو صد برابر از اونی که هست بدتر نشون بدیم ؟

من تو این سه چهار سال هر چی خواستم پوشیدم ، هر کاری خواستم کردم ، با این همه نامحرمم رفتم بیرون ، ولی یه بار حتی یه تذکرم نشنیدم ...

من دوس دارم یه کم به شایعه هایی که پراکنده می کنیم فکر کنیم ، نشیم مثل با*لاترین و v.o.a

 یکی این شبکه رو نگاه کنه فکر می کنه ایران قیامته ، کم مونده انق.لاب شه ، ولی ماها که هر روز می ریم بیرون و می یایم فقط موندیم که این حرفایی که اینا می زنن درباره ی همین جاس ؟ اینجا که همه چی آرومه ...

.

نمی دونم این تعصبی که یه دفعه نسبت به ایران پیدا کردم کی و از کجا پیدا شد.

فقط خیلی خیلی برام زور داره که ما مملکتمونو این طوری می بریم زیر سوال و از همه جاش ایراد می گیریم.

بدم می یاد که خودمونو چند تا آدم کثیف و شپشو که جرات ندارن حتی لاک بزنن و با بی افشون بیا بیرون نشون بدیم و محیط زندگیمونم یه شهر دود گرفته ی کثیف که فقط با چادر می چپیم تو ماشین و می ریم دانشگاه و می یایم خونه و همه ی خیابونا رم پلیس احاطه کرده و داره فحشمون می ده و شلاقمون می زنه ...

چقدر از اون کار pmc که هر دفعه قسمتهای خوشگل ایرانو نشون می داد و چند تا ایرانی ترتمیز می گفتن آی لاو یو پی ام سی خوشم می اومد ...

بدم می یاد انقدر از ایران و شرایط زندگیمون بد می گیم که چار تا بدبخت بیچاره ای که معلوم نیست چطوری قاچاقی از ایران خارج شدن و حالا دارن توالت شوری خارجی ها رو می کنن برگردن به ما بگن خاک تو سرتون لیاقتتون همون گشت*ارشاده ...

اوکی عزیزم

تو گه خارجی ها رو بشور و دلت خوش باشه که خارجی شدی و ک.و ن تو می ندازی بیرون و آزادی داری و خیلی خوشبختی

منم همه ی موهامو با کیلیپس می بندم و یه شال می ندازم رو سرم و تمام ناخونامو صورتی می کنم و افتخار می کنم هر عمله ای پر و پاچه مو نمی بینه و مثل یه شهروند درجه یک می رم میلاد نور ،

و کیف می کنم از دیدن این همه آدمای خوش تیپ و خوشگل

و خانومایی که حتی با شال و روسری انقدر قشنگن

و صدای آهنگای  Inna و امیر تتلو که همه جا پیچیده ، و پلیس هایی که وجود ندارن ، و دختر پسرای بیشماری که دست همو گرفتن و می خندن ...

و باد داغی می وزه

و مردمی که هموطنم هستن و به زبون خودم حرف می زنن و

 شادن و می خندن ،

شاید هممون درد مشترکی داشته باشیم ، اما فراموش نکردیم که هنوز خوشبختیم.

و فراموش نکردیم که هنوزم می شه متمدنانه و باکلاس زندگی کرد ...

حتی با حجاب و روسری و شلوار بلند ٍ اونم تو جامعه ای که نمی تونی دوص پثرتو تو خیابون بوس کنی !!

آخ آخ چه فاجعه ای



.

قصد من توهین به  همه ی اونایی که خارج از ایران هستن نبود ، هرچند اگه کسی متنو کامل خونده باشه منظور منو فهمیده

اگرم نفهمیده و بهش برخورده باید بگم متاسفم براش چون یه بیماری داره که فکر می کنه تمام مردم دنیا اگه حرفی می زنن حتما ته تهش یه منظوری هم به اون دارن.

انگار نه انگار که مردم دنیا ممکنه دغدغه های دیگه ای هم داشته باشن ...


   + رامونا ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩
آرزوی یک خودخواه عوضی

 

حالم از شلوغی اتاقم و خونه زندگیمون به هم می خوره ...

می خوام یه کم جمع و جور کنم ، ولی مثل همه ی زندگیم بعد از دو دقیقه کلافه می شم  و جیغ می کشم ، همه جا شلوغه ، همه ی زندگیم ، مغزم ، فکرم ، کمد لباسام ...

نمی تونم درست فکر کنم که چی می خوام

خدایا از کسی که حتی صفحه ی دسکتاپش این شکلیه چه توقعی داری ؟


پشت پنجره م که می شینم و هوای داغ بهم می خوره حالم بهتر می شه

خدایا تو می دونی آرزوی واقعی من چیه

خودمم می دونم چیه ، فقط دوس ندارم کسی بفهمه ...

آرزوی واقعیم انقدر بزرگه که اگه برآورده شه دیگه همه چی از چشمم می افته ، دیگه مهم نیست باغ خودمو دارم یا نه ، مهم نیست بچه گربه دارم یا نه ، مهم نیست ارشد قبول می شم کار خوب گیر می یارم ،  مهم نیست قیافه م دیگه چطوری باشه ، حتی مهم نیست زنده باشم یا نه ...

نمی تونم ذهنمو مرتب کنم. مثل صفحه ی دسکتاپم که ماه هاست این شکلیه

خودت همونی رو که می دونی چیه از لای همه ی فکرام بکش بیرون

و خواهش می کنم برآوردش کن


   + رامونا ; ۱۱:۴٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩
برای ن . د . ا

 

الان بعد از چند روز یه وعده غذای کامل خوردم ، تا جایی که می شد خوردم که حداقل تا فردا از غذا خوردن راحت باشم ، به قول شوهر خاله م چیریکدونم پر شد ...

مامانم انقدر بدش می یاد این این طوری می گه ،

همیشه که نمی گه ، فقط وقتایی که می ریم بیرون جاده چالوس یا مسافرت و یه جا تو سبزه ها می شینیم غذا می خوریم ، بدون استثنا می گه بچه ها چیریکدونتون پر شد ؟ بعدم بدون استثنا خودش از خنده غش می کنه ...

تازه بعدم می گه بچه ها حالا پاشین تو سبزه ها بازی کنین ، بچرین واسه خودتون ، خوش بگذرونین ... انگار نه انگار که ما هممون بزرگ شدیم و از اول تا آخر یا ام پی تری تو گوشمونه و زل زدیم به جاده یا کله مون تو لپ تاپه

دلم واسه خونواده م می سوزه ، مامانم اینا و خاله هام و شوهراشون و ... .

همشون تا بفهمن دنیا دست کیه ازدواج کردن و بچه دار شدن ، بعدم که چون زندگیاشونو از صفر شروع کرده بودن و خیلی داغون بودن انگار هیچ وقت وقت کافی نداشتن ، همش داشتن کار می کردن و درس می خوندن ، بچه ها رم زاییده بودن اون وسط که حالا یه بچه ای باشه واسه خودش دیگه ، احتمالا" به امید آینده که بچه ها بزرگ شن و اونام زندگیاشون خوب شده باشه ...

ولی حالا که ما بزرگیم و اونام زندگیاشون خوب شده یه خلا بزرگی حس می کنن

هیچی از بچگی ما نفهمیدن ، براشون یه حفره ی خالیه ... مامانم هنوز که هنوزه واسه برادرم جورابای فانتزی می خره

شوهر خاله م هنوز تو صندوق عقب ماشینش یه توپ از این بادیا که بچه بودیم خیلی دوس داشتیم می ذاره ، به این امید که شاید یه بار که رفتن بیرون ، تو سبزه ها ، بچه هاش بازی کن

بگذریم که بچه های غول بیابونیش اصلا باهاشون جایی نمی رن.

من وقتی بچه دار می شم که تمام مدت تو خونه بشینم و فقط نگاش کنم ، یه جوری که یه ثانیه از بزرگ شدنشم از دست ندم .

بچه داشتن انقدر قشنگه که می خوام تا آخر عمر ازش تشکر کنم ، برای اینکه بچه ی من شده و زندگی واقعی رو نشونم داده

باورم نمی شه بعضی پدرمادرا به بچه هاشون می گن ما این همه زحمتتو کشیدیم حالا باید جبران کنی و چه می دونم عاقت می کنیم و خلاصه ازشون کلی توقع دارن

مگه می شه از چیزی که واسه تفریح و ار.ضا کردن خودت درست کردی توقعی هم داشته باشی ؟

 



داشتم تنظیم می خوندم و هی یواشکی برا خودم می خندیدم ، آخه فکر کن کلی روش های مختلف یاد داده و اینا ولی آخرش گفته البته نباید فراموش کرد که تنها راه جلوگیری از بیماری ها به طور کامل ، ازدواج کردن و وفاداری به همان همسر تا پایان عمر می باشد !

یا اینکه برای پیشگیری از ایدز نوشته : از استعمال داروهای مخدر باید خودداری کرد !

چون ممکن است فرد را در حالتی قرار دهد که با فو*احش ارتباط برقرار کند ...

آخه اگه این طوره که یه راه جلوگیری از ایدر و سفلیس باید جلوگیری از افسردگی هم باشه ، چون فرد را در حالتی قرار می دهد که ... آهان یکی از راه هاشم نخوردن کافئین و مواد غذایی تحریک کننده س چون اونام فرد را در حالتی قرار می دهد که ...

اما مفیدترین کلاسی که ما تو کل این چهار سال داشتیم همین کلاس تنظیم بود ...

.

امروز یه کلمه ی دیگه هم پیدا کردم ، مثل تاکسی ، که هرچی تکرارش می کنی احساس می کنی اصلا کلمه نیست : تاوان ! هرچی میگی تاوان نمی فهمی که این کلمه س یا نه ؟ تا...وان ، تا ... وان . وای خیلی رو اعصابمه ، اس ام اس زدم به مینووش گفتم تاوان؟ دیر جواب داد فهمیدم داره هی باخودش تکرار می کنه که مطمئن شه اینم از همون کلمه هاس ... گفت آره

.

خدا منو ببخشه ، اما وقتی فیلم برای ن*د*ا رو نگاه می کردم فکرم فقط یه جا بود : اینکه ابروهای ن*د*ا چقدر قشنگه ...

من از اون فیلم با اینکه انقدر غمگین بود خیلی چیزا یاد گرفتم ، یه جمله ی کلیشه ایه : اینکه زندگی ادامه داره ...

ولی واقعیت داره

من از خواهرش خیلی چیزا یاد گرفتم ، وقتی اون طوری شجاعانه و خوشگل و بدون بغض حرف می زد ، و ماها انقدر ضعیف و داغون فقط مسخ شدیم و گریه می کردیم.

نمی دونم آخرش نفرین می شم یا نه ، اما به دو چیز ن*د*ا حسودیم می شه ، اول ابروهاشه ، بعدیشم یه خواهریه که بعد مردنم بیاد و اون طوری درباره م حرف بزنه ، یه خواهری که انقدر قوی و شاد و قشنگ باشه ...


 

آخرین دوست شرمنده کنده ی من هم سانیا بود. وقتی فکرشو می کنم سانیا خانوم با اون همه مشغله می یاد و اینجا رو می خونه از خودم خجالت می کشم که بعضی حرفای زشتو اینجا زدم و چیزای ضایع نوشتم.

واقعا" تا همین یه یه هفته ی اخیر نمی دونستم چقدر اینجا دوست دارم ،  خیلی لوس شدم ، سعی می کنم یه مدت کمتر بنویسم تا لوسیم بره

نمی دونم می شه یا نه ، اونم برای من که هیچ حرفی واسه گفت ندارم اما صفحه رو باز می کنم و یه نفس این همه زر می زنم.



   + رامونا ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۶ خرداد ۱۳۸٩
عقده ی تنهایی

 

امروز تو دانشگاه با هیشکی حرف نزدم ، تا یه آشنا میدیدم سرمو می نداختم پایین که سلام نکنم

بعضی وقتا یه سلام کردن خشک و خالی هم آدمو دق می ده .

خیلی وقتا شده که از فرط تنها بودن واقعا دوس داشتم با یه نفر حرف بزنم و ارتباط برقرار کنم حتی درحد حرفای معمولی روزمره ، اما حس این که بخوام دهنمو باز کنم نداشتم .

.

مامانم کارش خیلی زیاده جوری که حتی تابستونم نمی تونه بیاد مسافرت ، آخه من دوس داشتم تعطیل که شدیم بریم شمال ، میگه اگه دوس داری با بابات برو ...

برادرمم که کلا" هیچ جا نمی یاد

منم گفتم ولش کن ، بدون مامان اصلا خوش نمی گذره ، حتی اگه هیچ کار خاصی هم نکنه همین که رو صندلی جلو بغل راننده نشسته باشه خوبه

وقتایی که اون نیست و من مجبورم به جاش جلو بشینم خیلی احساس بدی دارم.

.

حس می کنم هممون یه کمبود ناشی از تنهایی حس می کنیم.

مامانم یه عروسک نوزاد خریده ، سایز یه بچه ی واقعیه ، دقیقا مثل یه بچه می مونه ..

نوبتی بغلش می کنیم ، من می زنم پشتش که مثلا" آروغ بزنه و راش می برم ، می خوابونمش رو پام ، می رم تو اتاق برادرم هی بچه رو رو سر و کولش تکون می دم

مامانم شبا پیش خودش می خوابونه و اگه برادرم از لجش بهش لگد بزنه فحشش می ده.

هر وقت بتونم از زاویه های مختلف ازش عکس می ندازم و می برم دانشگاه به بچه ها نشون می دم و اونام ذوق می کنن . اولا که فکر می کردن واقعیه.

.

این یکی از نقاشی هاییه که این روزا می کشم ... لای شاخ و برگ درخته کلی دایره های مینیاتوریه که نیفتاده !

انگار عقده های درونیمو داره نشون می ده ...

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید