آذر

داشتم فکر میکردم چقد

داشتم فکر میکردم چقدر رفتارم ریلکس شده!!!!

اون ترمای اول وقتی مثلا" تو دانشگاه راه می رفتیم به معنی واقعی کلمه جون می کندیم! یعنی همچین ناز و عشوه ای داشتیم که...چه می دونم صاف و صوف راه می رفتیم.(مواظب بودیم زیاد تکون ندیم به خودمون!) هر و کر نمی کردیم اون وسط. همش مواظب بودیم کیا دارن نگاه می کنن.اگه رژمون پاک شده بود تکون نمی خوردیم تا دوباره بمالیم و ...اه اه...خلاصه کشتیم خودمونو!

اما الان....انگار نه انگار مثلا" دانشگاس.....یعنی چه جوی بگم....پشیزی برام ارزش نداره چارتا گری گوری این ور اون ور وایسادن....... در حد حشره ن برام. همشون از دم! مثل وحشیا راه می رم. اگه دیرم شده باشه که می دوم اون وسط تازه به ورودیای بی تربیت محکم تنه هم می زنم. با ال اون وسط هرهر می خندیم و داد می کشیم.

همدیگه رو مثلا" می خوایم صدا کنیم: هوووو زشت! کچل! دافی ! ج...!!!!!!! (این آخری رو خدایی فقط تو سلف می گیم) قیافه آشنا می بینم مخصوصا" اگه پسر باشه رومو بر میگردونم به صورت تابلو رامو کج می کنم. وقتی می خوان کلاس کنسل کنن می رم واسه خودم می شینم سر کلاس کفرشون در بیاد تا کاملا" مطمئن شم استاد عمرا" نمی یاد! خلاصه حسابی منفوریم

حتی نذاشتیم یه امتحان نیم ترم عقب بیفته! آهان تو سلف وقتی دارن درس می خونن می شینیم آهنگ می ذاریم یا اون فیلم بلوتوث معروفو واسه بار پونصدم می بینیم از خنده به خرخر می افتیم.......یعنی روانی می شن بچه ها! خیلی خوشم می یاد که دیگه نظرشون برام مهم نیست. واسه خودمون حال می کنیم. البته یه سری از بچه ها که یه کم شعور دارن مثل ما فکر می کنن. اما بقیه هنوز اسگلن و فکر می کنن هرکی بلند بخنده خز و خیل و داهاتیه و چه می دونم ..... همچین پشت چشمی واسمون نازک می کنن که ......

فعلا خوشحالم........!!!!!!!!

پ.ن: پر پیچ و خمه......حالت شیکمت.....آره پر انعطافه!

+ تاریخ شنبه 30 آذر1387ساعت 8 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

داشتم فکر می کردم تو این چند تا پست آخر چقدر لوس شدم. دارم زندگیمو میکنم واسه خودم ولی آدم تا می یاد تو وب شروع میکنه نالیدن!

کیا داره کم کم اس ام اساش تیریپ لاو بر می داره....بعضی از جمله ها و اصطلاحا شدیدا" منو یاد پسر کوچولو می ندازه....اونم وقتی تو اس ام اسه.رسما" فرقی بینشون نیست. اون وقته که دستام دوباره شروع می کنه به لرزیدن و می خوام رو تمام دنیا بالا بیارم.... این جور وقتا می گم خدا پدر مادرتو بیامرزه حسام استپس!! تا آهنگای مستهجن اینا رو می ذارم یه کم از اون دنیای غمگین فاصله میگیرم.....من اصلا" جواب کیا رو محبت آمیز نمی دم.....همه چی یه جوریه. جفتمون می دونیم یه رابطه ی موقتی رو شروع کردیم اما کیا چون همش می گه رابطه ی سرد و خشک دوس ندارم الکی مثلا" داره گرمش می کنه.........چه می دونم.....بالاخره باید روزا رو یه جوری گذروند دیگه!

دیروز چه برف قشنگی می یومد! مثل خرس لباس پوشیدم و رفتم بیرون ..... وای چیالی  (چه حالی) داد! دوس داشتم چندتا بچه مدرسه ای هم می یومدن.....وقتی می بینمشون خیلی خوشم می یاد.....از بس اسگل و سرخوشن! ولی یادم افتاد که مدرسه ها رو تعطیل کردن

بعضی وقتا چقدر احساس تنهایی میکنم. تنهایی روحی نه ها! فقط میگم چرا تعداد دوستام انقدر کمه! از بس هیچ جا نمی رم. همه ی دوستام محدود می شه به دانشگاه........ خودمم که گند دماغ......به این راحتی به کسی افتخار حرف زدن نمی دم........می دونم در نهایت خودم ضربه می خورم



+ تاریخ جمعه 29 آذر1387ساعت 4 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

فیلم هزارتوی پن رو دیدم...وای عاشقش شدم. چقدر قشنگ و حسی بود این فیلم. کل آهنگاشم دانلود کردم هرشب قبل خواب گوش می کنم می رم فضا( آهنگسازش اسکار برده!)

امروز باز با ال و شین رفتیم بیرون. اما با ال حرفم شد. سر اینکه باز داره با دوس پسر سابقش رابطه برقرار می کنه...با اینکه خودش نمی خواد. یعن چون اون یارو می خواد اینم تسلیم می شه. منم کفرم در می یاد میگم خب چرا بعد 7-8 ماه کارو یکسره نمی کنی قاطع باش! اونم گفت تو که جای من نیستی. به من نگین چیکار باید می کردم تا وقتی جای یه نفر نیستین در موردش قضاوت نکنین....اما آخه من این حرفو قبول ندارم. این یه توجیهه. خب مثلا" چه می دونم من برم دهن یکی رو سرویس کنم بعد بگم تو هم اگه جای من بودی همین کارو می کردی یا هزار تا مثال دیگه.........

نمی دونم خلاصه تصمیم گرفتم دیگه یه کلمه هم در این مورد خاص باهاش حرف نزنم. خودش باید تصمیم بگیره.....به من چه اصلا"

امروز خیلی وحشتناک بود هوا یهو پکید از سرما!!! مای بدبختم وسط شهر. برفم اومد واسه اولین بار!

تازه سروش صحت رو هم دیدیم تو خیابون!!!! حالا اگه یکی بفهمه اینو گفتم دهنمو سرویس می کنه که آخه ندید پدید چیه مگه حالا سروش صحت!!!! ولی باحال بود به نظرم بیچاره تو اون سرما کز کرده بود منتظر تاکسی بود فکر کنم. کلا" از اون تیریپاس که چه می دونم تو جمع مردمه و این حرفا. یه مدت یه چیزی می نوشت تو اعتماد راجع به برخوردش با مردم تو تاکسی. جالب بود!

جدیدا" علاقه پیدا کردیم به سرچ! ال همش راجع به روش های تمام کردن و برک آپ! منم راجع به حد و حدود رابطه و این حرفا. کل چیزایی که پیدا می کنیم اینه که عمرا" با دوس پسرتون ص..ک...ص نداشته باشین چون آخرش عذاب وجدان و ضرره و از این حرفا. منم گفتم اصلا" گور باباش.من که خودمو می شناسم همین جوریشم خدای عذاب وجدان و خود خوری هستم! این کیا هم آدم ح..ش..ری ایه ولی مهم نیست برام .من فقط می خوام نیازای (خیلی خیلی کم ) روحی خودم رفع شه. اون برام مهم نیست. همین که مزاحم درسم نیست و گاهی می یاد منو می بره بیرون و چه می دونم ازهمه چیم هی تعریف می کنه کافیه

مامانم می گه توعقده داری از همه تایید بگیری. فکر کردم دیدم راست می گه! ولی خب چیکار کنم. عقده است دیگه!!!!

+ تاریخ سه شنبه 26 آذر1387ساعت 7 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

اسمش کیاست.26 سالشه. خیلی بانمک و بامزه ست. هیچ حسی بهش ندارم و نمی خوام زیاد رو این موضوع متمرکز شم که فقط به خاطر پولدار بودنش باهاش دوست شدم!!!

 

جدیدا" خیلی زیاد و صدادار می خندیم…..وقتی با ال دوتایی می ریم بیرون خیلی خوش می گذره…….از جلوی هر مغازه ای رد می شیم چرت و پرت می گیم و فقط می خندیم……

اما خب زندگی همش  چرت و پرت گفتن و خندیدن نیست. گاهی تا سرحد مرگ بهم فشار می یاد. می گم  این همه سختی واسه چیه؟ این روزای عمر و جوونیم که داره می گذره……اینکه چقدر دیگه باید سختی بکشم….چقدر محدودیت…..به عنو.ان یه دختر جوون نمی دونم واقعا" خواسته هام زیاده؟ چرا تو پارتی کیا نمی تونم برم؟ چرا نمی تونم اون تاپ خوشگلا رو بیرون تو خیابون بپوشم؟ چرا می ترسم از اینکه برم خونه ی یه پسر؟ چرا اگه نخوام برم خونه ش باید تو خیابون از ترس بمیرم؟واقعا" طبیعیه یه دختر بیس ساله ص…کص نداشته باشه و حتی به فکرش هم نباشه؟اونم وقتی هم خودش هم اطرافیانش می دونه حداقل تا ۸-۹ سال حرف ازدواج هم نیست..... انقدر همه چیمونو محدود کردن که داره از بین می ره….

حالم از ایران و فرهنگ ایرانی به هم می خوره......... حالم از این آدما که فکر کردن منطقی رو هم بلد نیستن به هم می خوره

چسبیدن به یه مشت مزخرف .......

چرا ما لذت بردن از هیچی رو بلد نیستیم؟؟

نمی دونم می تونم این 4 سالو اینجا تو ایران دووم بیارم یا نه

 

حالا… من…..ت ت ….. آماده ام برای سفر

+ تاریخ یکشنبه 24 آذر1387ساعت 1 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

نمی دونم چی شد که با ال یهو یاد فرست کیس افتادیم!!!!!

من هیچ وقت به اون صورت دختر رمانتیکی و احساسی نبودم اما این قضیه ی اولین بوسه یه جورایی همیشه تو مغزم بوده ... یعنی واسه ذهن نوجوانانه ی دخترا این قضیه یه جورایی در حد شاهزاده رویاها و سیندرلا و راپونزل و چه می دونم خلاصه خیلی رویاییه!

 

حالا یاد اون روزا می افتم.....به اینکه اولین بوسه م چطور بود!!!! چطور حیف شد....چطور حالم به هم خورد.....هیچ حسی نداشتم....هیچی عوض نشد........خبری از شاهزاده نبود........

اگه الان مثلا" یه سال پیش بود می خواستم بزنم تو سرم که وای فرست کیس من چرا باید این جوری باشه و دیگه بدبخت شدم و از هیچی شانس ندارم و چه می دونم......... اما الان اصلا" ناراحت نیستم........ یه جورایی قضیه برام لوس و مسخره س......خب اولیش نشد دومی!!!! یعنی چه اهمیتی داره؟ عشق اول و بوسه اول و اینا همش چرت و پرتای دخترای نوجوونه........من دیگه بیست سالمه.......باید با دنیای واقعی ، واقعی برخورد کنم. هنوز خیلی مونده! تازه دارم یاد  می گیرم!!!

 

دقیقا" چهار پنج روزه از درس خوندن خسته شدم. یهو همه چی برام کسل کننده شد......منی که 5 ماه داشتم حال می کردم با تنهایی و زندگی خودم......نمی دونم چم شده....دلم یه چیز جدید می خواد........حالا اد تو این چند روز هی موقعیت پیش می یاد......شایدم چون من رفتم تو فازش دارم به موقعیتا توجه می کنم.......

اما مگه من فلسفه م لذت بردن از زندگی نیست؟ خب الان دیگه با تنهایی حال نمی کنم پس تنها نمی مونم. اگه چند وقت دیگه دیدم تنها راحتترم باز تموم می کنم.........! مهم امروزه......

وای ولی ارشد چی می شه؟ درسام؟ اه ه ه ه ه ه ه  گیج شدم.............کمکککککک

 

بعدالتحریر: احتمالا" در حال دوست شدن با یه نفر هستم..........خدا به خیر بگذرونه.......

+ تاریخ دوشنبه 11 آذر1387ساعت 10 AM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

ما داریم اثاث کشی می کنیم!!!!!!!!!!!!!!!! هوراااااااااااااااااااا

خیلی کیف می ده مخصوصا" که داریم می ریم تهران از متروی ایکبیری خلاص می شم!! حالا که تیریپم لذت بردن از همه چیه می تونم کلی هم از اثاث کشی لذت ببرم..........فقط ال تو این مسیر مشقت بار تنها می مونه

 

خیلی دارم درس می خونم...خیلی.....یه امتحان میان ترم دادیم که نمره ی کامل گرفتم!!! واسه ارشد هم یه کتابو تموم کردم.....کلا" من بچه خرخونم اون مشروطیا از دستم در رفته بود! تو یکی از کلاسام با یه دختره دوستم انقدر ازم تعزیف می کنه کلی اعتماد به نفس می گیرم....دیروز می گفت قشنگ مشخصه زرنگ و باهوشی!!!!!!! منم زود واسش قضیه ی مشروط شدنمو  تعریف کردم..........!

 

اما این صبح زود پاشدنا اونم ۴ روز داره داغونم می کنه(۵ پامی شم......هنوز شبه! همیشه هم صدای اذان می یاد افسرده می شم کله ی سحر) دیروز از زور خستگی رفتیم نمازخونه ..... واسه اولین بار! اولش می ترسیدیم بعد دیدیم نه بابا نه اونقدرا بو می یاد نه همه در حال نماز خوندنن!!!! با ال نشستیم یه فیلم بلوتوثو برا بار صدم دیدیم انقدر می خندیم سرش به تشنج می افتیم....... (مثل همه ی ایم فیلما همش ک... داره ! ولی خب بامزه بود! مام دیگه انگاز خیلی خفن شدیم خجالت نمی کشیم!) 

 

یه ویژگی دخترا بدجوری آزارم می ده....اونم اینه که جلوی روی طرف می گن وای چقدر دوس پسرت اسگله. چرا با این دوس شدی.....تو خیلی حیفی . قدر خودتو بدون........یعنی نهایت موذی گریه.....مثلا" دارن از تو تعریف می کنن اما زهر خودشونو می ریزن. حالا جالبیش اینجاس که خودشونو آرزوشونو با همون پسره دوس شن.....!!!!

همشون حسودن...........بدم می یاد ازشون

 

چند وقتیه یاد گرفتم تنهایی هم می شه رفت پاساژ!!! واسه خودم می رم می چرخم......خرید می کنم.....خیلی حال می ده......تازه باید یه بار دیگه هم برم....تولد اله!!!!!!

 

 

+ تاریخ سه شنبه 5 آذر1387ساعت 7 AM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

/ 1 نظر / 2 بازدید
من

دلم یهو برات تنگ شد.