بهمن 88

 

کنکور دادم

 

 

وقتی چشمامو باز کردم به تنها چیزی که نمی تونستم فکر کنم ، کنکور دادن بود ... وقتی وحشتناک خوابم می یاد دیگه تو حال خودم نیستم حتی یه چیزایی می گم که بعدا" خودم یادم نمی یاد ، اما بلند شدم ، حتی چون بابام خیلی معطل کرد تا آماده شه کلی هم آرایش کردم فک کن !

فقط دعا می کردم خدا یه دختر فین فینو رو کنارم نندازه ، چیزی که عصبیم می کنه اینه که یکی سر امتحان هی دماغشو بکشه بالا

کیف با خودم نبردم ، یه مشت پول مچاله شده چپوندم این جیبم ، یه عالمه هم دستمال کاغدی تو اون جیبم ، واسه اینکه اگه کسی فین فین کرد بدم بهش ، کلی هم مداد گرفتم دستم ، واسه اینکه می دونستم طبق معمولی کلی ها مداد یادشون می ره بیارن !

کنکور اون افتضاحی که انتظارشو داشتم از آب در نیومد ، زیاد چیزی یادم نرفته بود ، بعد از دو ماه و نیم !!! دختری که بغل دستم افتاده بود هم فین فین نکرد اما وحشتناک چاق بود و با هر تکونی که می خورد کل شیش تا صندلی می لرزید ( آخه صندلیا شیش تا شیش تا بهم چسبیده ) دیگه پدرم داشت در می یومد فکر کن تا می یومدم رو برگه م متمرکز شم این دختره تکون می خورد خب آدم سرگیجه می گیره دیگه ، هیچی هم نمی تونستم بهش بگم چون بیچاره عمدا" نمی کرد عصبی بود بعدم اینکه از بس گنده بود حتی با هر دم و بازدمش هم صندلیا می لرزید ، آخه چی می گفتم بهش ؟

وای یه اتفاق وحشتناک هم افتاد ...

سر دفترچه اول و دوم من چون می دونستم یه ساعت این طورا وقت اضافی می یارم به صورت اسلوموشون جواب می دادم و جوری برنامه ریزی کرده بودم که سیاه کردن هر خونه حدود دو دقیقه زمان ببره ، اما دفترچه سوم زمانش کم بود من خنگ همه رو تو خودش جواب دادم و داشتم این ور و اون ورو نگاه می کردم یه کم زمان بگذره بعد وارد پاسخنامه کنم ، که یهو دیدم دارن برگه ها رو جمع می کنن !

فکر کن چه حالی شدم ، بیس تا سوالو که با اطمینان حل کرده بودم وارد نشده بود ، دستم انقدر می لرزید اصلا" می تونستم هیچ کاری کنم ، یهو یاد جک (لاست) افتادم ، چشمامو بستم و تا سه شمردم ( البته جک تو اتاق عمل تا پنج می شمرد ولی واسه من دو ثانیه هم دو ثانیه بود ، مراقبه داشت می رسید بهم! ) بعد که چشمامو باز کردم دیگه قلبم تند تند نمی زد و با سرعت باد همه ی بیس تا سوالو وارد پاسخنامه م کردم ... خیلی به خودم افتخار کردم اون لحظه !!!

بعد هم همه چی تموم شد ... یه نفس عمیق کشیدم ... اومدم بیرون که پر از هیاهو و جیر جیر هزاران دختر بود ، که یه عده عقده ای هی داد می زدن دیدین چه آسون بود ! تا دل بقیه رو خالی کنن و یه عده هم تند تند سوالا رو از هم می پرسیدن فکر کن اسگلی تا چه حد  !

خوشبختانه هیچ کدوم از بچه هامونو ندیدم ...  اولین باری بود تو زندگیم بدون کیف رفته بودم بیرون و خیلی احساس سبکی می کردم ، دستامو کردم تو جیبم ( که البته با وجود اون همه خرت و پرت خیلی سخت بود ) سلانه سلانه راه افتادم ، فکر کنم هزاران کیلومتر ، تا نزدیکیای خونه مون ...

تمام فکرای کنکوری و استرسی و ترس و توهم و آینده و مانی و ایران و درس و همه چی رو پشت سرم باقی گذاشتم ...

اون یه ساعتی که با شکم گرسنه و سر  درد کننده و دستهای تو جیب ، لخ لخ خودمو می کشیدم ، با خودم گفتم رامونا حالا دیگه برو سمت یه دنیای دیگه ...

دنیایی که توش فقط خوشحال و آروم باشی ...

دنیای که توش بتونی به همه بگی برن به جهنم

 

 

 

   + رامونا ; ۵:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸
صبحای لعنتی

 

بدترین قسمت روز برام صبح هاس

وقتی از خواب بیدار می شم ... خیلی طول می کشه تا چشمامو باز کنم ، می خوام اون لحظه رو تا جای ممکن به تاخیر بندازم ، انگار یه کوه درد افتاده روم

خدایا من چمه ؟

بعد تلوتلو خوران می رم تا دستشویی ، قبلش کتری رو می زنم تو برق و احتمالا" دو سه جامم محکم می خوره به در و دیوار ...

تو دستشویی به قیافه ی نزار خودم زل می زنم ، به چشمای بی حالت و بی روحم ، به ابروهای کج و کوله م که دیگه مدلشو از دست داده و داهاتی شده ، موهای ایکبیریم که نصفش فره و نصفش صاف ! دور ناخونام که کنده شده و خون خشکیده دورش

بعد می یام و برای حودم چایی می ریزم تو اون ماگ سورمه ای زشتی که مامانم جدیدا" خریده ، مثل معتادا می افتم روش و موهام میریزه دورم ، چشمام بسته س ...

وقتی دارم چایی مو هم می زنم دیگه غول آخرشه ، اشکام می ریزن ... دندونامو به هم فشار می دم

همین طور که دارم گریه می کنم و از همه چی متنفرم تند تند خدا رو به خاطر نعمتایی که بهم داده شکر می کنم که یهو نزنه تو کمرم و کور و سرطانیم کنه یا مامانم اینا رو بکشه ...

بعد می یام پشت پنجره و سعی می کم هی به خودم روحیه بدم ، اما هیچ وقت نمی فهمم باید چیکار کنم ، باید توقعمو از زندگی بیارم پایین و الکی خوش باشم ، یا بلند پرواز باشم و برم دنبال چیزایی که واقعا" خوب هستن ..

وقتی ژنت خراب باشه هر دوتاش فقط باعث می شه بیشتر افسرده شی ... تو عکسای یه ماهگیم مشتامو گره کردم و با یه اخم وحشتناک و نگاهای خشمگین زل زدم به دوربین ... مامانم می گه هیچ کس جرات نداشت نزدیکت شه ، از همون یه ماهگی ! میگه از همه متنفر بودی

من از یه ماهگی تا آخر عمرم تنها هستم

پشت پنجره سعی می کنم به خودم دلداری بدم ، به خودم می گم تو چه می دونی پشت این پنجره های رو به رویی آدما چطوری زندگی می کنن ...

می دونی ... من یه موقعی می فهمم مفهوم این زندگی لعنتی واقعا" چیه که دیگه خیلی دیر شده

از صبحا متنفرم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

راستی

می خوام به اونایی که با خوندن چار خط درددل دخترای تنها و افسرده ، موج های منفی  (هه ! چه مزخرفاتی)  وارد زندگیشون می شه و خوشبختیشون انقدر پوچه که با چار خط نوشته می شه روزشونو خراب کرد بگم که :

برین به جهنم ...


 

 

 

   + رامونا ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۶ بهمن ۱۳۸۸
سیاه ترین نقطه ی شب

 

وای چه تعطیلات مزخرفی !

تمومی هم نداره

زندگیم مثل یه انگل بی مصرف داره می گذره ... تا الان که چسبیدم به مامان بابام و لخ لخ خودمو کشیدم جلو ، چند سال دیگه هم مثل  انگل ، طفیلی یه مرد بدبخت می شم و ازش تغذیه می کنم تا بپوسم و همه چی تموم شه.

اوپس !

بعضی وقتا فکر می کنم این دیگه مشکل من نیس ، مشکل خداس که منو درست کرد ، اما بعد می بینم خدایی نبوده که منو درست کنه ، احتمالا" یه روز مامان کوچولوم عق زده و رفته دستشویی و بعد دیدن انگار دارن بچه دار می شن !

خیلی حس بدیه که بدونی حاصل یه اشتباهی ... من و بقیه ی بچه ها ، هممون در اثر یه اشتباه دنیا اومدیم ، اصلا" اون موقع ها کسی برنامه ریزی نمی دونست چیه ... خانواده ی من و بقیه ی حیوانات !!!

چیزی که بیشتر آزارم می ده اینه که می دونم خودمم یه روز ناخواسته بار*دار می شم ، شوهرمم نمی ذاره بندازمش ... این خط این نشون

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حساب فیلمایی که این چند روز دیدم داره از دستم در می ره ، برای هزارمین بار 21 گرم رو دیدم وای یعنی دیوونه شم ، لاستم تموم کردم تا رسیدم به سیزن شیش ، سه قسمت جدیدشم دیدم تموم شد ...

دیشب باز بی خوابی به سرم زده بود ، تصمیم گرفتم تا صبح بیدار بمونم ، نشستم لب پنجره م و انقدر بیرونو نگاه کردم تا همه ی پنجره های رو به رویی خاموش شدن ، رنگ آسمون با اینکه تاریک بود اما هی عوض می شد ، تا اینکه صبح شد ...

من این بار ، با چشم خودم دیدم سیاه ترین نقطه ی شب ، درست قبل از طلوع خورشیده ...


 

   + رامونا ; ٧:۵٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۵ بهمن ۱۳۸۸
جمعه شبها

 

تهران بعضی وقتا خیلی عجیب می شه ... دو ساعت و ربع تو ترافیک هایپر استار بودیم! نشسته بودم رو صندلی عقب و هندزفریم تو گوشم بود و به قیافه ی خوشحال هزارتا آدمی نگاه می کردم که با لبخند دو ساعت ترافیکو تحمل می کردن ... انگار همه داشتن می رفتن یه مهمونی بزرگ ... نمی تونم توصیف کنم  با چه شور و هیجانی داشتن جمعه شبشونو می گذروندن ... کی باورش می شه این همه قیل و قال فقط واسه یه سوپر مارکت باشه !

می دونی قسمت غم انگیز ماجرا کجا بود ؟ اینکه ما هم فقط واسه وقت گذرونی و تفریح داشتیم می رفتیم ...

بعضی وقتا عاشق ایرانیا می شم ...

رو صندلی عقب ماشین نشسته بودم و به آدمای دوس داشتنی کشورم نگاه می کردم ، که هایپراستار این طوری به وجدشون می یاره ، که می تونن انقدر راحت شاد باشن

و سعی می کردم پنجشنبه رو فراموش کنم ، فراموش کنم که از همه ی ایرانیا متنفر شده بودم

پنجشنبه ی لعنتی ، ساعت ١١ ، خیابون آزادی

وقتی نشستم رو جدول خیابون و گوله گوله اشک ریختم ، وقتی همه ی مردم یه شکل دیگه بودن ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلی کارت پستال خوشگل قلبی خریدم !!!

درسته من هیچ عشقی ندارم که روز ولنتاین براش کادو بخرم و اونم بهم کادو بده ، اما هنوز هستن کسایی که دوسشون دارم ... کسایی که خیلی بیشتر از یه دوس*پسر کج و کوله برام وقت گذاشتن و همراهم بودن

این روز برای همه ی اوناییه که دوسشون داریم

منتظرم زودتر سه شنبه شه ، تا کارت ها رو بدم به مینووش و ال و شیده ... به شیم دوست دبیرستانم ... به مریم و شرمین ...

باید خیلی احمق باشم که به خاطر نداشتن عشق حسودی کنم

دوس دارم زودتر سه شنبه شه ، بعد بریم اون مرغ سوخاری جدیده که کشف کردیم ناهار بخوریم ، بعد بریم دکتر ال که وقت گرفته ، بعد بریم من از دندونم عکس بگیرم ، بعدم بریم پاساج خودمون و تا شب ول بچرخیم !!!

 

 

   + رامونا ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۴ بهمن ۱۳۸۸
روز بد

 

نمی دونم این چه گهی بود که خوردم ...

رفتم فیلم بخرم ، استخوان ها رو که نداشت اما یه فیلم دیگه گرفتم که عکس جلدش خیلی خوشگل بود ، فرانسوی بود واسه همین از رو جلدش اصلا" نتونستم حدس بزنم موضوعش چیه.

اولش که شروع شد با خوندن جمله ی " تقدیم به میلیونها کودکی که قربانی جنایت های حیوانی می شود" باید می فهمیدم چی انتظارمو می کشه ...

درباره ی یه خونواده ی روانی بود که بچه هاشونو شکنجه می کردن ، وای زنه یه آشغال به تمام معنا بود ، سر چیزای الکی می گرفت بچه رو تا حد مرگ کتک می زد شوهرشم تحریک می کرد که اونم بزنه ، با دسته ی تبر انقدر زدش که پاش شکست ،

بچه هه یه دختر  ناز و خاص بود از اون مدل بچه هایی که براشون می میرم ، فضای فیلم انقدر تاریک و سرد و وحشتناک بود که اصلا" نمی تونستم جم بخورم ، حتی نمی تونستم برم کنترلو بردارم خاموشش کنم ، فکر کن زنه بقیه ی خواهر برادرا رو هم جمع می کرد که تماشا کنن بعد با سیخ داغ تن بچه هه رو هی می سوزوند ، انقدر که آخرش از بوی گوشت سوخته خودش حالش بد شد ، بچه هه جیغ می زد ، خواهر برادرشم همین طور ، منم همین طور ، که چسبیده بودم به مبل و یه بند گریه می کردم ...

بعدش دیگه تمام روزم خراب شد و شب خوابم نمی برد  ، قیافه ی بچه هه از جلوی چشمم نمی رفت ، براساس یه داستان واقعی هم بود ، همش فکر می کنم به میلیون ها بچه ی دیگه ای که قربانی جنایت های حیوانی می شوند ...

دیگه یعنی گه بخورم تا موضوع یه فیلمو کامل ندونم برم ببینمش ... بدتر از اون candy که چند روز تمام دیوونم کرده بود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدا کنه زودتر این ماه هم تموم شه ، هرچند به بدی ماه قبل نیستم اما هنوزم داغونم ، دی 88 به عوان یکی از سیاه ترین ماه های زندگیم باید ثبت شه ... اصلا" این سال 88 واسه من اومد نداشت ...

هیچ اتفاق قشنگی برام نیفتاد ، همش حرص و استرس بود و بدبختی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مامانم یه کتاب برامون خریده اسمش اینه : خانواده ی من و بقیه ی حیوانات !

عاشق عنوانش شدم ، احساس می کنم خیلی بامسماس. حالا هرچی می شه هی می گم اینم زندگی من و بقیه ی حیوانات ،  دانشگاه من و بقیه ی حیوانات ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


   + رامونا ; ۶:۵٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
علی دایی

 

 

هی یاد سوتی عادل می افتم می خندم واسه خودم ، اونجا که بعد از بازی استقلال پرسپولیس داشت با علی دایی مصاحبه می کرد گفت شما فلانی رو از رو نیمکت بلند کردین بره گرم کنه ، بعد علی دایی گفت نه من فلانی رو بلند نکردم! بعد عادل گفت آهان پس یه چیز دیگه رو بلند کردین و هرهر زد زیر خنده (از اون خنده های مخصوصش!) وای من مرده بودم اونجا ، چقدر بانمکه و باحاله این عادل ...

بعضی وقتا می شینم و به علی دایی فکر می کنم

برخلاف بقیه ی مردم ایران ، من عاشقشم ...

خوشم می یاد که هیچی روش اثر نداره ، خوشم می یاد که فقط به هدفاش فکر می کنه و به همشم رسیده ... همه یادشونه بعد از جام جهانی چطوری شصت میلیون نفر ریختن به جونش و داشتن دارش می زدن ، اما اون به روی خودشم نیاورد ، رفت تعطیلاتشو تو هاوایی گذروند و بعد برگشت تو پرسپولیس ترکوند ...

یه بار عادل داشت برنامه های صد سال پیش نودو از آرشیوش نشون می داد ، وای دیدنی بود قیافه هاشون ، علی دایی هم خیلی ناجور و بدتیپ بود ، خیلی جوون بود ، داشت تعریف می کرد که با یه وانت می ره سر تمرین و پشت وانت لباس عوض می کرده و اینا ...

ما ایرانیا عادت داریم هرکسی که موفق می شه بزنیم زمین ، تخریب شخصیتش کنیم ، علی دایی از اون وانت رسیده به بهترین ماشین و بهترین خونه تو ایران ، با یه زن به اون خوشگلی عروسی میکنه ، تو باشگاه فرمانیه عروسی می گیره ، حتی لهجه ی ترکیشو عض می کنه ، همه ی دنیا فوتبال ما رو به اسم اون می شناسن ، وقتی حتی یه جشن درست حسابی واسه آقای گلی دنیا براش نگرفتن اون به هیچ جاشم نبود و بازم ادامه داد ، همه می گن الکی اومده مربی شده اما کلی مدرک مربی گری معتبر گرفته که اسمشون یادم نیس الان ...

مامانم ازش متنفره میگه نمی تونه بدون دعوا و لحن طلبکارانه ش با خبرنگارا حرف بزنه ، میگه انقدر شعور نداره که حداقل حفظ ظاهر کنه ، اما من عاشق این رفتارشم ، چرا وقتی از این خبرنگارای پرروی کنه بدش می یاد باید بهشون لبخند بزنه ، بهشون باج بده که چار کلمه تعریف کنن ازش ...

چقدر دوس داشتم منم همچین شخصیت قوی ای داشتم ...

چقدر دوس داشتم حرفای مردم به هیچ جام نباشه و به هیچ تعریف و تمجیدی احتیاج نداشتم ...

چه اهمیتی داره حتی اگه همه ی روزنامه هام ازش بد بنویسن ، اون یه چند روزی می ره جزایر قناری ، تو ساحل لم می ده ، یه نفس عمیق می کشه و بعد برمیگرده و همه رو شکست می ده ...

دوس دارم به همه ی اونایی که هر وقت بیکار می شن و خون به مغزشون نمی رسه می یان به علی دایی گیر می دن، بگم از اون عصبانی باشین ، و از این عصبانیت بمیرین !

 




 

 

 

 

   + رامونا ; ۶:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
خار توی چشم من

 

 

یادش بخیر شیش ماه پیش که تیزر استخوان های دوس داشتنی تازه اومده بود ، من فکر کردم خود فیلمشم اکران شده و کلی ذوق کردم ، و بعد فهمیدم اکرانش فوریه س و فسم خوابید ... به همین زودی شیش ماه گذشت ...

حالا می تونم با خیال راحت ذوق کنم واسه دیدنش ! انقدر هوا سرد شده که اصلا" حال ندارم از خونه برم بیرون یکی از این سی دی فروشای قاچاقی کنار خیابونو پیدا کنم ... انقدر سرده فکر کنم اونام دیگه بیرون نیان !

مرده شور ببره این هوا رو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تابستون ...

یه چیزای  ازش یادمه ، یادمه از روزای طولانی که تو خونه حبس بودیم و همش غصه می خوردیم ، عصرا که واسه خودم می رفتم پیاده روی و کتاب خونه ی فسقلی اون پیرزنه ،

ساعتهای طولانی که می نشستم پای نت و اون آهنگ پیانوی وبمو گوش می دادم ، صبحا که زبان می خوندم و چقدرم دلم خوش بود الکی ، افسردگی که اون موقع هم یهو اومد سراغم و بعد با اشلی دوس شدم و فکر کنم یه ماهی حالم خوب بود ... پوففف ... اینه زندگی من

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این ولنتاین رو اعصابمه ، باز همه ی ویترینا پر از قلب و چیزای قرمز شده ... 

باز من به این فکر می کنم که چرا هیچ وقت عاشق نبودم ؟

می گن عاشق شدن آسونه عاشق موندن سخت ... واسه من همون شدنش هم از محالاته ...

خیلی ناراحتم ، تو روز عشق من تک و تنهام ، از همه بدم می یاد ، خیلی احساس زشتی و بدبختی می کنم ...

از اینکه چتری هامو کوتاه کردم هم پشیمونم ، همه چیمو از دست دادم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فکر کنم فردا بازم برم کتابخونه ی خانوم پیره ، حالا که یادش افتادم بازم دلم خواست !

دلم هوس رمانای عشقی آبکی کهنه شو کرده ،

که دراز بکشم رو تخت و چند ساعتی به هیچی فکر نکنم و فقط بخونم .

زمان بگذره

 




   + رامونا ; ۸:۴۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
روانیا

 

حوصله م داره سر می ره ، این سریاله ، دسپیریت هوس وایوز ! رو دیدم تموم شد ، فقط سیزن یکشو خریده بودم آخه ... باز برگشتم سر لاست ...

رسیدم به آخراش دیگه کم کم ، اه حالا این کیت رو اعصابمه ، من اصلا" نمی فهمم معنی این کاراش چیه که یه دقه پیش جک موس موس می کنه بعد قل می خوره می ره تو بغل سویر ! خیلی ج ن د ه است .. من همیشه سعی می کنم خودمو بذارم جای آدما و درکشون کنم ، حتی یه قاتل رو هم می تونم درک کنم ، اما ج ن د ه ها ... حرفشم نزن !!!

نمی دونم دلیلش چیه ، یعنی واسه خوشگلیه ؟ شنن خیلی از کیت خوشگلتر بود ، خوش هیکل تر هم بود ، اما کجا این هول بازیا رو در می یاورد ؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد از روز ها تلاش ، بلاخره کار اتاقم تموم شد ... فکر کنم من تنها کسی هستم که خونه تکونی اتاقشو تموم کرده ! امسال حتی از زن های خونه دار کدبانو و وسواسی هم جلو زدم ... هاها

ته کمدم ، کارت پستال های دوستای مدرسه مو پیدا کردم ، همونا که توش می نوشتیم فلانی عزیزم هیچ وقت فراموشت نخواهم کرد ! ... خدا رو شکر که مریم و شرمینو پیدا کردم

یاد کارایی افتادم که با شرمین می کردیم ، اون موقع ها که پنجم دبستان بودیم ، بعضی وقتا درباره ی سی*نه و پر*یود و اینا  حرف می زدیم  ، خب بچه بودیم دیگه این چیزا برامون خیلی وحشتاک و عجیب بود نیاز داشتیم درباره ش حرف بزنیم ، اما تو مدرسه هر کی درباره این چیزا حرف می زد می بردنش دفتر ! فک کن ...

مامانامون که تو این موارد لال بودن کلا" ، بروشورهای آموزشی هم که نبود ، اینترنت هم که اون موقع مثل ماهواره هوا کردن بود ... یعنی یه بچه تو اون سن فقط می تونست با دوستاش در این موارد حرف بزنه که اونم نتیجه ش دفتر رفتن بود ...

بعد ما واسه اینا اسم رمز گذاشته بودیم که ناظم نفهمه ، ما شاگرد اول و شاخای مدرسه بودیم خیلی برامون افت داشت ببرنمون دفتر ، بعد یکی از بچه های نخاله ، رمزامونو یاد گرفته بود ، ما رو تهدید می کرد که به ناظم می گه ، خیلی دوس داشت تو گروه ما باشه ولی ما همش هولش می دادیم !

بعد یادمه تا چند ماه مجبور بودیم بهش رشوه بدیم ، نصف مسیر خونه رو با ما می یومد ، یه روز در میون باید براش شیرین عسل می خریدیم ، جالب اینجا بود که حتی با هم حرفم نمی زدیم ، فقط کنار ما راه می یومد و ما دیگه نمی تونستیم هولش بدیم.

دختره ی آشغال ، حالا که فکرشو می کنم می بینم بعضی دخترا از همون سن کم چقدر ج ن د ه هستن !

ولی واقعا" یه سوال دارم از نظام آموزش پرورش و این معلم بهداشتا که تنها کارشون این بود که ببینن یه موقع یه اپسیلون لاک رو ناخونای فسقلی ما نباشه :

بهتر نیست بعضی چیزا رو درست حسابی به بچه ها آموزش بدین ؟ به جای اینکه ازشون تابو بسازین و حرف زدن در موردشون رو قدغن کنین ؟ اونم چه چیزایی ...

وای خــــــــــدا ... تو کشورای دیگه می یان درباره صکص هم آموزش می دن اون وقت اینجا تو مدرسه نمی تونستی اسم پر*یود رو بیاری ، حتی وقتی می شدی ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اون خاطره ی قبلی که مال دبستان بود ، تو اون شهرستان خراب شده ای که اون موقع ها مجبور بودیم زندگی کنیم و تاثیرات وحشتناکی رو من گذاشت ،

اما حالا یادم افتاد راهنماییمونم که تازه مثلا" خیلی باکلاس بود به زور می بردنمون نمازخونه ،

بعد مدیر وحشیمون می گفت اونایی که نمی تونن نماز بخونن هم باید بیان ته صف به حالت نمازگزارا بشینن و حرکات نماز رو انجام بدن که یه وقت امام جماعت نفهمه اونا نماز نمی خونن !

فکر کن اعتراضم که می کردیم می گفت یعنی شما می خواین بذارین آقا بفهمه شماها قا*عده این ؟ ( از کلمه ی قا*عدگی عقم می گیره)

ته اون نمازخونه ی تاریک ، وقتی بو گند پا خفه کننده س و یه چادر میکروبی هی رو سرت جا به جا می شه ، و مدیر وحشی از جلو با چشمای تیزش زل زده ، ما مجبور بودیم مثل دلقک ها هی بشینیم و پاشیم و زل می زدیم به تاریخ مدنی که بغل مهرمون گذاشته بودیم و تند تند حفظ می کردیم و مجبور بودیم تو هر سجده جورابای نفرت انگیز جلویی رو تحمل کنیم که می رفت تو دهنمون ، تند تند حفظ می کردیم و معدل نوزده و هفتاد و پنج می آوردیم و مامان باباهامون بهمون افتخار می کردن و ما ذوق می کردیم و بیشتر می خوندیم و همش امید داشتیم که با این همه درس خوندن همه چی قراره درست شه ...

همه ی عمر منتظر این بودیم که یه روزی همه چی درست می شه ...




 



   + رامونا ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
همه چی داغونه

 

 

یهو دلم برای مانتو شلوار مدرسه تنگ شد !

همونا که گل و گشاد و زشت بودن ، می شد راحت باهاشون بشینی رو زمین و خودتو خاک مال کنی ، میشد حتی وقتی سه چهار تا از دکمه هاش افتاده و حتی درزش هم شکافته باز بپوشیش و عین خیالت نباشه ، شلوارا رو که دیگه نگو ، گشاد و داغون ، اون موقع ها فکر کنم از بالا تا پایین گشاد مد بود ...

مانتوی مدرسه خیلی زشت بود ، اما هیچ کدوم از ماها تو اون مانتو ها زشت نمی شدیم ، الانم که من دختر مدرسه ایا رو نگاه می کنم اصلا" حس نمی کنم مانتوهاشون خیلی به تنشون زار می

/ 0 نظر / 2 بازدید