مرداد 89


close

ناراحت

 

بعدا" اضافه شده :

هشدار = یه پست ناراحت و بی حوصله و بی کلاس


ای خدا چه حس بدی دارم

ساعت ۶ صبحه و زندگی بی هدف من ادامه داره . از بعدازظهر که بیدار شدم هیج کاری نکردم فقط رفتم حموم و بعد هی جلوی تی وی چرت زدم . هی موهامو ریختم دورم و باهاشون بازی کردم و موخوره قیچی کردم و لوله شون کردم و اتو کردم و حلقه حلقه کردم  ... وای ... من واقعا" دیوونم.

هی زندگی ایرانی های بورژوایی مسخره رو ورق می زنم که تبلیغ یه رستوران ایتالیایی خیلی باحالو پیدا کنم که یه روز با میس مری اینا بریم. چقدر خوشحالم که یه پا مثل خودم ، برای امتحان کردن همه ی رستورانای خوب تهران پیدا کردم. ال اصلا" پایه نبود. فقط وقتی می اومد رستوران گرون که یه پصرم بود و حساب می کرد. اه چقدر من کثیف و پست فطرتم ، همش دارم غیبت ال رو می کنم. اما چون اینجا کسی اونو نمی شناسه پس غیبت محسوب نمی شه.

حتی جرات ندارم گاهی اینجا درددل کنم و یه اپسیلون غر بزنم. چون اون موقع است که همه خوشحال می شن و سیل نصیحت و تیکه ها به سمتم سرازیر می شه.  همه شروع می کنن واسه من درس قانون جذب و راز و اینا رو می دن و ته ته همه ی حرفاشون اینه که من اون قدری که فکر می کنم خوشبخت نیستم ، چون اگه بودم الان ترشیده نبودم و یکی پیدا می شد منو بگیره ، بعدم نسخه بپیچن که اگه چیکارا کنم ممکنه شوهر گیرم بیاد ... وای خدا ببین سر و کارم با چه قشری از جامعه افتاده تو این وبلاگستان . آیم ســـــــو ساری

هرچقد مامانم اینا خواستن ما فقط با آدمای درست حسابی سروکار داشته باشیم ؛ من اومدم تو دنیای مجازی و گند زدم به شخصیت و زندگیم. کم کم خودمم داره باورم می شه ترشیدم و هیشکی منو نمی گیره.


وقتی آمار وبلاگ رفت بالا برای من چیزی نداشت جز انزوا و بدبختی


اول مجبور شدم کامنتامو ببندم و به همین راحتی از خیلی از حرفای انرژی بخش بعضی از دوستام محروم شدم ، خیلی هاشونم از دست دادم ، یا اصلا" هیچ وقت نشد که بشناسمشون.

بعدم که بسته بودن کامنتا افاقه نکرد و تو هر وبلاگی رفتم دیدم دارن بهم تیکه می ندازن  ،  مجبور شدم دیگه هیچ  وبلاگی رو نخونم  و همه ی لینکامو حدف کنم چون بدترین ضربه ها رو از کسایی خوردم که مثلا" دوستام بودن ...

خیلی اعصابم خورده و خیلی دلم گرفته ... از بدجنسی بعضی آدما

می دونم این کارایی که من کردم ، همین بستن کامنت دونی و اینا ،  مثل پاک کردن صورت مسئله بوده. اما آخه تو دنیای مجازی چیکار می شه کرد ؟ دهن به دهن اونا بذارم و بشم یکی مثل همونا ؟ یا اینکه هی بخونم و هیچی نگم و به روی خودم نیارم  ؟ ولی مگه غرور یه دختر ٢٢ ساله می تونه اجازه ی بی تفاوتی به همچین حرفایی رو بده ...


اصلا" به چه امیدی می یام تو وبلاگم ؟


وقتی حتی یه کامنت برای خوندن ندارم ...

وقتی دیگه حتی لینکی برای خوندن ندارم ...

.

وای خیلی ناراحتم


چرا روزا نمی گذره و زودتر جواب ارشد نمی یاد .

اگه قبول شم که تازه اول بدبختیمه چون نمی دونم با این چند واحدی که افتادم باید چیکار کنم و اصلا" ثبت نامم می کنن یا نه . یعنی رسما" هنوز لیسانسم تموم نشده و گولشون زدم  ...

تازه حالم دیگه از رشته م به هم می خوره مخصوصا" این گرایش آشغال . مگه می تونم سه سال دیگه بخونمش ؟ اگرم آزاد قبول شم که دیگه بدتر ، آخه رشته ی آزادمم حالمو به هم می زنه ...

اگه قبول نشمم که دیگه واقعا" بدبخت می شم. چون همه تو دلشون خوشحال می شن که برای اولین بار شکست خوردن درسی منو می بینن . مامان بابام پیش همه تحقیر می شن ، اونم چه تحقیری : رامونا پشت کنکور ارشد مونده ! جواب مردمو می خوان چی بدن ؟ همه ی اون عوضیایی که بدون اینکه اصلا من بهشون بگم دارم واسه ارشد می خونم یا نه ، روز اعلام رتبه ها هی اس ام اس زدن که چیکار کردی ...

وای ال رو بگو که اگه بشنوه چقدر تو دلش بهم می خنده. آخه من پارسال وقتی اون یه سره داشت از ارشد خوندن بد می گفت هی می گفتم نه بابا خیلی خوبه خیلی راحته ، اونم می گفت اوکی حالا اگه تو قبول شی خوبه منم انگیزه می گیرم ... بعد فکر کن من چقدر اسگل می شم. آخه همش یه جوری باهاش رفتار می کردم انگار که اون خیلی وقتشو هدر می ده و در آخر ، این منم که یه چیز بیشتری کسب می کنم و می رم یه پله بالاتر. کاش همون پارسال مرده بودم و کارم به این جاها نمی کشید.

حالا همه ی اینا به کنار ... رشته ی جدیدی که عاشقش شدم ، ٢۵ تا کتاب کلفت فقط منابع اصلیشه ، اونم کتابایی که تا حالا اسمشم به گوش من نخورده. بعد تو کل ایران ۴٠ تا می گیره. تازه اگه یهو وسطاش مثل پارسال بی انگیزگی و افسردگی بگیرم چی ؟

یه لحظه فقط تصور کردم که الان آذره ، بیرون باد می یاد و هوا سرد و ابریه و من افسردگی زمستونیم برگشته و نشستم پشت میزم و سعی می کنم درس بخونم ولی می زنم زیر گریه و می گم اصلا" ک... ننه ش . بعدم می رم پشت پنجره و ساعت ها فقط بیرونو نگاه می کنم و از همه چیز این زندگی متنفر می شم.


همه ی اینا  makes me sick


وای خدا. چقدر ترشیده م


من خیلی فکر کردم ،  به نظر من واژه ی ترشیده توسط زن هایی اختراع شده که متاسفانه شوهرای بدی نصیبشون شده و از زندگی مشترک راضی نیستن و به هر دلیلی امکان طلاق و ازدواج دوباره هم ندارن.

و خب خیلی براشون سخت بوده دخترای مجردی رو ببینن که دارن واسه خودشون می چرخن و آواز می خونن و کر کر می خندن و صدتا پسر دوره شون کردن  ... واسه همین این کلمه رو اختراع کردن که دختر مجردا از ترس ترشیدن ، تن به ازدواج با اولین مرد خل و دیوونه ای که می خوادشون بدن. و این طوری می شن به بدبختی همون زن های اولی ...


فقط یه چیز می تونه زنی که احساس بدبختی می کنه تسلی بده :

اینکه ببینه زن های دیگه هم به همون اندازه بدبخت هستن.


.


پلیـــــــــز ، واسم باز دوباره جوابیه ننویسین. دیگه حالم از این کارا به هم می خوره. اینم از اون چیزاییه که بیمارم می کنه. ای کاش ما خانومای ایرانی گاهی فقط گوش کردنو یاد می گرفتیم. وقتی یه نفر حرف می زنه اصلا" نمی فهمیم که اون بدبخت چی می گه ، فقط بال بال می زنیم یه جوری بپریم وسط حرفش و حرفای تکراری خودمونو هی بگیم تا اون ضایع شده و به غلط کردن بیفته و دیگه هوس نکنه جلوی ما بحث راه بندازه ... درست مثل بحثایی که بین مهمونای نود فردوسی پور پیش می یاد و هیچ کس گوش نمی ده ببین اون یکی چی می گه ...

اصلا" باشه قبول من ترشیدم.  ترشیده در ٢٢ سالگی ، در قرن بیست و یکم.

کجا رو باید امضا کنم ؟

اه اه

 


ساعت شد ٧ ... هوا روشن شد و من همچنان بی هدف رو مبل نشستم.

 احساس می کنم خوندن این همه چرت و پرت منو سطح پایین و کوته فکر و عصبی کرده ، شدم یه آدمی که همش عصبانی و قهره. همه ی دیگران با هم تو یه تیمن و اون تک و تنهاس ... اما سعی نمی کنه دل کسی رو به دست بیاره و بره تو تیمشون ، بلکه با لجبازی سر جاش وایساده و دندوناشو رو هم فشار می ده.

 


پس کی جوابای ارشد می یاد و من از این برزخ خلاص می شم ؟ درسته که بعدش یه برزخ دیگه انتظارمو می کشه اما همه می دونن که یه برزخ جدید ، بهتر از برزخ قبلیه ...

خیلی ناراحتم

ولی گریه م نمی یاد. چون بیشتر ، عصبانیم.

آدمای عصبانی نمی تونن گریه کنن ، فقط باید یه راهی واسه خالی کردنش پیدا کنن ...

آخه ساعت ٧ صبح ، تو هوای تاریک روشن و یه خونه ی ساکت و صدای نحس کلاغا ، چه راهی برای خالی کردن عصبانیت وجود داره وجود داره ؟ اونم وقتی که می دونی تا یکی دو ساعت دیگه باید بخوابی ... اما دوس داشتی مثل آدمای عادی زندگیتو بکنی . اونم وقتی که گرسنه ای اما نمی دونی چی باید بخوری و الان تایم خوردن چه نوع غذاییه که حالتو به هم نزنه ...


   + رامونا ; ٧:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩
ورزش

 

 

ورزش کردن همیشه یکی از نقاط تاریک زندگی من بود.

بعضی وقتا که این پسر بدن ساز عضله ایا رو می بینم که مثلا" وزنه های ۵٠ کیلویی می زنن ، پیش خودم خیلی تحسینشون می کنم. خیلی همت می خواد که انقدر ورزش کنی و بدنت قوی باشه.

می دونم دختر نباید تا این حدم دیگه قوی باشه و باید کلا" نرم و نازک و ضعیف باشه تا همیشه ضعیفه بودنش حفظ بشه . ولی دیگه من شورشو در آوردم ، دستامم که تکون می دم کتفم درد می گیره و می زنه به گردنم و مهره هاش جابجا می شه.

تو مدرسه ، زنگ های ورزش بدترین زنگ بود برام.

وقتی امتحان آمادگی جسمانی داشتیم ، من سر سومین دراز نشست دیگه نمی تونستم ولی مربی بدجنسمون همش تهدید می کرد که نمره مو نمی ده ، از بچگیم کمرم از جلو خم نمی شد ... اگه بسکتبال بازی می کردیم منو هیچ وقت بازی نمی دادن چون از توپ فرار می کردم و ناخونام می شکست ... وقتی وسطی بازی می کردیم نمی تونستم تو تیم توپ انداز ها باشم چون توپم به هیشکی نمی خورد ، وسطم اگه وایمیسادم بهم محکم می زدن و من بازی رو به هم می زدم ... بدمینتونو دیگه نگو که اصلا" از سر جام تکون نمی خوردم ، حالا اگه توپ درست می خورد به راکتم که هیچی ، وگرنه ...

کلاسای تربیت بدنی دانشگاهم که شرحش مفصل تو این وبلاگ بوده ، اگه اون دو دفعه ای که حالم بد بود و تا آخر کلاس رو نیمکت دراز کشیده بودم ، و اون پنج باری که با استاده دعوا کردم ، و اون سه باری که باعث شدم بچه ها اعتصاب کنن حساب نکنیم ، خوب گذروندمش ...

حالا شاید اگه از مهر، تکلیف درسام مشخص شه ، یه کلاس ورزش برم. خیلی خوبه آدم بدن قوی داشته باشه و دستش وقتی می خوره به مبل ، مو بر نداره ...


امروز برای اولین بار ماه عسل نگاه کردم ببینم اجرای حسن جوهرچی چطوریه .  الهی بمیرم براش ، خنگه ؟

متاسفانه فهمیدم که آی کیوی شوهرم زیاد بالا نیست ... از طرز حرف زدنش و کلا" همه چیش معلوم بود.

من از بزرگترایی که تو تابستون ، از بچه ها می پرسن کلاس چندمی ، متنفرم.

هنوز نمی دونن تو تابستون ، کلاسی در کار نیست و اون بچه نمی دونه باید کلاسی که تموم کرده رو بگه یا اونی که می خواد بره.

جوهرچی هم هزار بار از بچه های کوچکترین مدرسه ی جهان پرسید کلاس چندمی و بلافاصله هم یادش می رفت و هزار بار دیگه می پرسید ... اه اه . می دونی ، سرد شدم بهش !

ولی چه مدرسه ی باحالی بود. کلا" ۴ نفر توش بودن. بیشتر از همه از این حرف معلمه خوشم اومد که گفت من نخواستم و نمی خوام که روی فقر مدرسه مون زوم بشه. یعنی همه شون خوشحال بودن و خیلی هم تو این چند سال پیشرفت کرده بودن. نمی خوست مثل این مدرسه هایی باشه که می رن ازشون گزارش تهیه می کنن و یه آهنگ سوزناک می ذارن و نشون می دن که سقف داره می یاد پایین و همه بدبختن و ...

خوشم اومد از این همه وقار و غزت نفسش.


یه مدته عادتم شده وقتی کتاب می خونم ، آرنجامو بذارم رو میز . الان احساس می کنم آرنجام سیاه شده. یه وسواس وحشتناکی روی آرنج و زانو دارم. یعنی اگه ببینم آرنج و زانوی یه دختر سیاه و زمخته ازش متنفر می شم. دیگه از پسرا قطع امید کردم ، چون همشون بدون استثنا همین طورین. می گم حتما به خاطر کروموزوماشونه ...اه اه با اون آرنجاشون

وای یه بار تو استخر داشتم این حرفا رو به دختر ١٨ ساله ی فامیلمون می زدم ، دیدم بیچاره زود داره به آرنجاش نگاه می کنه. بعد دیدم چند تا دختر بغل دستیمونم دارن همین کارو می کنن ! یه لحظه دلم سوخت  شرمنده شدم ...

چه می دونم والا .

امشب دیگه باید این رمانی که از کتابخونه گرفتم تموم کنم ، مهلتش فردا تموم می شه. از منم که جریمه نمی گیرن ! به خاطر همون ۴ تومن کمکی که کردم ... انقدر عذاب وجدان می گیرم که می خوام به همه ی مقرراتشون عمل کرده باشم حداقل .

تازه دارم دسپریت های تکراری هم نگاه می کنم ، ولی این دفعه تو تلویزیون.

دفعه قبل از تو لپ تاپ دیدم و الان دارم می فهمم چقدر تو الی سی دی گنده هه ، کل سریال و قیافه ها و اصلا" همه ی ماجراها فرق داره !

این دفعه همش دارم به خل بازیای سوزان می خندم . دیگه بیری رو دیوونه و گناهکار نمی بینم. به نظرم گبریل جن*ده نمی یاد بلکه فقط خیلی تلاش می کنه زندگیشو شاد نگه داره. دلم حتی برای جولی می سوزه و واقعا" دختر خوب و خانومیه. ایدی هم به نظرم نمی یاد که همش داره لباشو می ده جلو و لینت هم دیگه بو نمی ده ...

یعنی واقعا" من بودم که چند وقت پیش همه ی اینا رو به این بیچاره ها نسبت دادم ؟

ببین افسردگی با آدم چه کارایی که نمی کنه ...







   + رامونا ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩
تکراری

 

 

بعضیا می گن تغییر تو زندگی آدم خیلی خوبه.

وقتی این حرفو شنیدی بدون که حتما" قراره اتفاق بدی بیفته ...


وقتی یه جریانی تو زندگیت هست که خیلی دوسش داری ، چرا نباید بارها و بارها تکرار بشه . من کارای تکراری زیادی انجام می دم که هیچ وقت ازشون سیر نمی شم ،  نمی خوام هیچ وقت هیچ تغییری توش بدم.

هزار بار عکس گل های دی زی رو نگاه کردم و سیر نشدم ، هزار بار بعد از دانشگاه با مینووش و ال رفتیم پاساجمون و خسته نشدیم ، این مسیر پیاده روی محوطه مونو هر روز رفتم و اومدم و خسته نشدم ، فیلمای محبوبمو صد بار نگاه کردم و هنوزم می خوام ببینم ... دوس دارم تا هزار سال دیگه هم بعضی کارا رو انجام بدم ...


زندگی همه ی آدما همین جوریه. یه سری کارا هست که ازشون خسته نمی شیم. ای کاش هیچ تغییری ، اینا رو ازمون نگیره.


با اون پسره قرار گذاشته بودم ، اما چند ساعت مونده بود به قرار کنسلش کردم. نمی خوام الکی بگم ازش خوشم نیومد ولی اون عاشق من بود افتاده بود دنبالم ! من خوشم اومده بود ، وگرنه که شمارمو نمی دادم ... اما از دیشب هر چی فکر کردم نفهمیدم که حالا من این رابطه رو کجای زندگیم باید بذارم ... زندگی این روزای من انقدر کامله که هیچی دیگه توش جا نمی شه.

دیگه حتی مثل سابق از اون احساسای تنهایی و اینا هم بهم دست نمی ده. اصلا" حتی نیم ساعت ... حتی نصفه شبا ...

حالا می فهمم چرا تو کتابای باربارا این همه نوشته بود که قبل از شروع یه رابطه باید زندگی خودتونو کامل کنید ، از روی تنهایی یا احتیاج یا افسردگی یا مسائل مالی یا وابستگی و کلا" هیچ چیز دیگه ای وارد رابطه نشید ...

من الان تازه یکی دو ماهه به خودم اومدم و هنوز زندگیمو کامل کامل نکردم ، اما واقعا" با همه ی وجودم معنی حرفاشو درک کردم ... تفاوتشو احساس کردم !


نمی خوام هیچ چیزی ، این روزامو تغییر بده.


دوس دارم برای خودم آب طالبی درست کنم ، با دو برابر معمول شکر ... شربت آبلیمو درست کنم با سه برابر شکر ... زولبیا بخورم که ازش شیره می چکه و از شدت شیرینی همه جام بلرزه و مورمور شه ... قاطی روزه دارا برم تو صف و حلیم بخرم و شیش قاشق شکر توش بریزم.

می خوام اگه قراره چیزی شیرین باشه ، درست و حسابی شیرین باشه.


می خوام به ادامه ی سیمز بازی کردنم برسم و آنتونی و مری جین که هی می رن دستشویی استفراغ می کنن ، چون یکی دیگه از قرتی بازیای سیمز ٣ اینه که باید هی بری مغازه و براشون مواد غذایی تازه بخری ، وگرنه استفراغ می کنن.


می خوام جلوی تلویزیون ، سودوکوهامو حل کنم و بعدم وسط سریالا چرت بزنم و بابام وقتی وسط چرتاش پا می شه و هی می پرسه چی شد چی شد ببینه منم خواب بودم ...


تغییر چیز زیاد خوبی نیست.

من عاشق زندگی یکنواخت و تکراری خودم هستم ...


اما همه ی چیزای بدی که آزارم می دن ،  تغییر می دم .

به مرور زمان ... به همین زودیا ...

و برای همیشه

 


 

 

 

ویکی ؟ می دونی چقدر خوشحالم لبخند کج و کوله م ، به جز خودم یه نفر دیگه رم خندونده ؟ باورت می شه خودمم با اینکه عکس کاملمو دارم ولی می یام وبلاگمو باز می کنم و هر هر به خودم می خندم ؟


   + رامونا ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩
عقد

 

 

وای فکر کن شوهرت ، امیر حافظ باشه !


 چقدر نفرت انگیزه ، یه پسر تازه بالغ که هیچی از زن داری نمی دونه ، حرفم بلد نیست بزنه ... زشت ایکبیری ... ببین ۴ سال قبل چی بوده که این دختر دسته گل هلو رو بستن به ریشش . نمی دونم چرا یهو از یه آدم تا سر حد مرگ بیزار می شم.

اونجایی که معلوم شد دختره حا*مله س مامان بابای من مثل همیشه گفتن مرده شور این دوران عقدو ببرن !

منم موافقم. عقد یعنی چی ؟ یا ازدواج کنین برین سر خونه زندگیتون ، یا اینکه نامزد باشین  و یه کم خودتونو کنترل کنین.

وای من خودم اصلا" نمی تونم تصور کنم چطور بعضی دخترا زیر بار عقد می رن.

فکر کن تو خونه ی پدریت ، تو اتاق خواب خودت ، تو تختی که همه ی نوجونی و دوران دختریتو گذروندی ، وقتی که مامان بابات و خواهر برادرت تو اتاقای بغلی خوابیدن ، یه مردی بیاد بغل دستت بخوابه و ترتیبتو بده ...

اصلا" برام هضم نمی شه. حالا اینا نامزد باشن و یه مدت ، مثل بقیه ی زندگیشون ، ثکث نداشته باشن نمی شه یعنی ؟

البته می دونم من همه چیزو خیلی گنده می کنم. هر چیز ساده ای واسه من یه مسئله بغرنجه ! آخه دوس دارم همیشه همه چی خوب و درست باشه. اصلا" دوس دارم تو وبلاگ خودم ، نظرمو بنویسم . اه

حالا تو این سریاله که هیچی دیگه ، عقدم نیستن. برداشتن یه صیغه خوندن. اونم چهار سال پیش ! که فکر کنم امیر حافظ سیبیلم نداشته ...

من وقتی از درچه ی پدر مادری به این قضیه نگاه می کنم ، احساس می کنم اون پدر مادر واسه دخترشون یه ذره احترام قائل نشدن . پسری که نه اسمش می یاد تو شناسنامه ، نه خونه زندگی فراهم می کنه ، نه تعهد رسمی می ده ، هیچی ... فقط بیاد و مفت مفت ترتیب دخترمو بده و بره ... صد سال اگه بذارم.

حساب اونایی که تو دوران دوستی با توافق هر دو طرف ثکث دارن جداس . به نظر من این صد شرف داره به صیغه خوندن.

پوف

چقدر حرص خوردم

یکی نیس به من بگه تو چرا انقدر حرص می خوری . من خودمم بخوام با یکی صیغه بخونم بابام سرمو می بره . مجبورم می کنن یه سال دیگه هم باهاش دوس بمونم تا حالا بعدا" یهو ازدواج کنیم !

خب دیگه ، این بود انشای من در مورد دوران عقد.


.

من فکر می کردم مامانم اینا خیلی روشنفکرن و تو مسائل ازدواجی هم همین طوری هستن ، با این سنت های ایرانی زیاد موافق نیستن.

اما چند روز پیش که یکی از همکارای مامانم زنگ زده بود ازش راهنمایی می خواست در مورد ازدواج ، من حرفای مامانمو شنیدم که داشت می گفت آره ، مهریه رم باید بذاری بزرگترا تعیین کنن و خیلی هم باید بالا باشه ! بالاخره موقعیتت خیلی خوبه و اینا ... من انقدر شوکه شدم. فکر نمی کردم مامانم این طوری باشه.

بابامم که ماشالا ، واسه دختر همسایه هم که خواستگار می یاد اخم و تخم می کنه می گه چیه این پسره ، به درد نمی خوره. اصلا" مناسب نیست.

اینا که با غریبه این طورین ، فکر کنم آخرش اون پصر بدبختی که می خواد منو بگیره کچلش کنن ...


خلاصه که این سریالا باعث شدن نتونم درست حسابی نود ببینم و از قافله عقب بیفتم.

/ 0 نظر / 2 بازدید