مرداد 1388

 

وقتی به کارایی که باید انجام بدم و کلی کار که تو دنیا هست و انجام ندادم فکر می کنم ، مغزم می خواد بترکه ... امروز چند بار این طوری شدم و افتادم رو تخت گریه کردم ... حالا خوبه همچین بیزی هم نیستم وگرنه چطوری می خواستم کارامو هماهنگ کنم ... اصلا" آمادگی هیچی رو ندارم انگار ... اه ! چقدرم لوسم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اشکان برای ناهار دعوتم کرده خونه ش ! قراره برام ماکارونی درست کنه ... استرس دارم می خوام خیلی خوب براش جلوه کنم ...البته " خیلی خوب براش جلوه کنم " استعاره  هست از اینکه یعنی می خوام تو کف هیکلم بمونه !!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلی فیلم دانلود کردم (داداشم کرده) که تو روزای آتی می بینم ... گیر دادم به آهنگای قدیمی شادمهر و کلی دارم باهشون حال می کنم ...

ماه رمضون هم چقدر بد موقع یهو افتاد وسط زندگیمون ... هیچ جا دیگه نمی شه رفت . اه !

خیلی ناراحتم که مسافران تموم شده فعلا" ... عاشق ۶١ بودم من ...

ماموریت این پست ... FERT .... !!!!!!!!!

 

   + رامونا ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ امرداد ،۱۳۸۸

چه برقی می زنه ... !

 

وای چقدر دلم برای تهران تنگ شده بود . تو شهرای خلوت و خنک و بدون آلودگی آدم دپرس می شه ! ... امروز رفتم الو دیدم و بعد رفتیم تیراژه ... من اگه دو هفته تیراژه نرم دق می کنم چقدر ناز و خوشگله این مکان ! دیوونه ی اون نخلاشم یعنی

... خلاصه ... ال دوباره ناراحت و افسرده هست و همش دندونپزشکیه و درب و داغون شده ... دوباره لاغر شده و استخوناش زده بیرون. شده 42 کیلو. یعنی حتی از منم کمتر ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاش هرفصل یه ماه و نیم بود ! من الان از تابستون خسته شدم دلم می خواد پاییز باشه هی بارون بیاد و باد بزنه تو صورتمون و من و ال زیر یه چتر بازوی همو بچسبیم و عین ل*ز ها کرکر بخندیم و از سرما بلرزیم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  اشکان ارشد برق هست و کل پسر دخترای فامیلشونم همین طور ... بهش می گم تو رو خدا به مامانت اینا بگو رامونا هم ارشد می خونه ، قول می دم امسال حتما" قبول شم ... ولی اون گفت آخه شصت و هفتیا هنوز لیسانسم ندارن چرا همچین دروغ تابلویی بگیم ... هنوز خودم تو شوکم که یهو چی شد که منو اون به هم رسیدیم ولی سر در نمی یارم. گفتم که ، زندگی پیچیده تر از این حرفاس ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وای akon با ملیسا خانوم آهنگ خونده ؟ ایش  اصلا" فکر نمی کردم اکان همچین کاری بکنه. مردم سایز سی*نه و با*سنشونو می کنن هزار و چه تیریپایی که ورنمی دارن ... من عاشق آهنگ دنجرس اکانم ... دختره خیلی هاته بی شرف !!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



   + رامونا ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸۸

آیا تو آن گمشده ام هستی ؟

 

برگشتم !!!

همه چی خیلی باحال بود و خیلی خوش گذشت و هوا خیلی خوب بود و تقریبا" نصف آب بوگندوی دریا تو معده ی منه الان و کلی سیاه و زشت شدم (من رنگ خودمو دوس داشتم! )

خلاصه که الان که برگشتم هم خیلی خوشحالم ... وای دوباره تو تخت نرم و خوشبوی خودم می خوابم ( آخه من عطرای گرون مامانمو برمیدارم می زنم به بالشم! ) وای چقدر دلم برای کتابایی که رو میزم قطار شده تنگ شده بود ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیلی فکر کردم که چطور این مدتو توصیف کنم اما بعضی حسا رو نمی شه وصف کرد ... بعضیاشم که سیکرته ...

انقدر تو این مدت رابطه های الکی پلکی داشتم (تو این مدت که چه عرض کنم ، همیشه رابطه هام الکی و برای گذروندن وقت بود ) که فکر می کردم هیچ وقت نمی تونم فرق این جور رابطه ها رو با یه رابطه ی واقعی بدونم ... اما انگار این خاصیت عشقه ، که وقتی می یاد یهو می فهمی ! همه چی برات معلوم می شه ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  

وقتی رو ماسه ها اسم اشکانو می نوشتم و تنها کنار ساحل میشستم و یه لحظه گوشی از دستم نمی افتاد ، حسابی خودمو تابلو کردم !

همه ی مغزم شده اشکان ... اشکان

وای راستی بابای اشکان هم منو دید و انقدر گرم باهام سلام علیک کرد که جفتمون خندیدیم یهو ... یه لحظه احساس کردم الان لپمو می کشه . ولی نکشید ... یه روزم قراره مامانش برای ناهار دعوتم کنه ... خیلی خوشحالم که انقدر روشنفکرن و با دوس دختر بچه شون این جوری رفتار می کنن ...

هرکی قضیه ی منو می فهمه به اشکان می گه مواظب باش رامونا رو دیگه از دست نده ... بعد برامون دعای خیر می کنه ...

بهش می گم یعنی قیافه ی من انقدر به کیس مناسب ازدواج می خوره ؟ من هنوز اینفنت هستم !!! (تیریپ جدیدمون با ال اینه که کلمه های اینگیلیسی می پرونیم یهو ، کلی می خندیم بعدش از این خزبازی جدیدمون ) این ایرانیا چرا این جورین ؟ همش می خوان همه چی به ازدواج ختم شه ...

البته منو که می شناسین ... دو روز دیگه می یام اینجا می نویسم که با همه شون دعوا کردم و از همه چی متنفرم و می خوام بمیرم و حوصله ی زندگی رو ندارم ! چیزی که مهمه اینه که فعلا" خیلی خوشحالم و برنامه ها رواله !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چقدر دلم برای ال تنگ شده ... 10 روزه ندیدمش ... می دونین یعنی چی ؟

سحر جون که یه سوالی از من پرسیده بودی ... آدرسی که می ذاری فیلتره! چطوری جواب بدم ؟

 

 

   + رامونا ; ۱٠:۱۴ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۸

معجزه

 


  چند روز نیستم .با چند تا از فامیلامون می ریم مسافرت . شاید تنها چیزی که خیلی بهش نیاز داشتم همراهی 24 ساعته با یه دختر قرتی 17 ساله س که دم به دقه بهم بچسبه و با آب و تاب از عشقش حرف بزنه و شبها تو گوش هم پچ پچ کنیم و بخندیم و اون یهو بزنه زیر گریه و افسرده شه و وقتی می خوایم بریم بیرون از هزار ساعت قبل موهای منو درست کنه و از دوهزار ساعت قبل هم به موهای خودش ور بره و دست همو بگیریم و شلپ شلپ تو ماسه ها بدویم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو وبلاگ پیچ و مهره همش می خوندم که مهره می گفت امسال سال معجزه س . حالا منم بهش ایمان آوردم ... تو این یکی دو هفته اتفاقایی برام افتاد که هوز وقت نکردم حتی واسه خودم جمع بندیشون کنم و بهشون فکر کنم ...

فقط می دونم زندگیم داره عوض می شه و یهو انگار چند سال بزرگ شدم ... فقط می دونم که خوشبختم !!! می دونم که قلبم تند تند می زنه ...

وای شاید وقتی برگشتم بتونم توضیح بدم ...

من اصلا" کاری به قرآن و اسلام و دین و اینا ندارم ولی می دونستم که خدا ( یا حالا هر قدرت برتری که مال هرکسی هم مخصوص خودشه) این مدلی هست که اگه یه قدم به سمتش بری اون ده قدم به سمت تو می یاد .

حالا من اینو با تمام وجودم احساس کردم ، وقتی بعد چند سال دوباره ازش کمک خواستم هزار برابر بیشتر از اونی که می خواستم رو بهم داد ... اینم یه جورایی همون قانون جذب و راز و ایناس .

یعنی در نهایت وجود خود آدم باعث جذب چیزی که می خواد می شه ... خدا فقط یه اسمه که واسه اون گذاشتیم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وای بچه ها مرسی به خاطر پست قبل . راستش خیلی از نظراتون تقریبا" درست بود مثلا" اینکه هوز تکلیفم با خودم معلوم نست خودمم بارها ایجا گفتم که شدیدا" بحران هویت دارم ...

و اینکه هم یه جورایی کولم هم یه جورایی استرسی و عصبی و به قول داداشم گرگینه  هستم ... یعنی بعضی ئقتا واسه چیزی که دیگران می میرن از استرس من عین خیالم نیست و برعکس ! 

و اینکه خیلی رکم ، واقعا" تو زندگی واقعی هم همین جوریم و مامانم همیشه بهم سرکوفت می زنه که آبروشونو  می برم !!!

و اینکه واقعا" آدم متعهدی هستم نمی تونم از بعضی چیزا بگذرم به خاطر بعضی خوشی های زود گذر ، به نظرم نمی شه اسم اینو ترس گذاشت ...

و اینکه واقعا" بین دوستام بهم حس خوبی دست می ده و همه چی رو فراموش می کنم  (به شرط اینکه هیچ کدوم از من خوشگلتر نباشن !!! دی)

ولی بعضیاشم زیاد درست نبود مثلا" من هیچ وقت کوله پشتی نمی ندازم وای متنفرم ازش !!! (حالا چه چیزی رم پیدا کردم که گیر بدم بهش !!!) و اینکه فکر کنم قدم متوسط رو به بالا باشه (168 ام!) و اینکه اعتماد به نفسم زیادم کم نیست بعضی وقتا حتی خیلی مغرور و گند دماغ می شم ........

دوس دارم زودتر  4شنبه شه و برگردم .... وای کاش بتونم همه چی رو تعریف کنم ...

 


 

   + رامونا ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ امرداد ،۱۳۸۸

تولدم ! و یه درخواست کوچولو ...

 

امروز تولد وبلاگمه !

می دونید ، اصلا" پشیمون نیستم که یک ساله چند وقت یه بار می یام و چند ساعتو پشت مانیتور قوز می کنم و هی می خونم و می نویسم ...

هیچ وقت یادم نمی رو اون روزای بارونی پاییز رو که تازه وبلاگ اتی جون رو کشف کرده بودم و هی کلاسو می پیچوندم می یومدم تو سایت دانشگاه آرشیوشو می خوندم ...

یا وقتی با ال درباره ی یه دختری حرف می زدم که تنها تو آمریکاس ...

یا وقتی وبلاگ وروونیکا رو باز می کردم و سه ساعت به آهنگش گوش می دادم ...

یا وقتی خاطرات دختر ٢٠ساله رو واسه مینووش اینا تعریف می کردم و میگفتم ببینین ازدواج همچین چیز بدی هم نیست ! ...

یا وقتی تیکه های سیب من رو براشون می یومدم و غش غش می خندیدیم ...

یا وقتی کتی جون شد یه دوست خوب برام ... یا وقتی عشق آفتاب به نظرم آسمونی و مقدس اومد ...

یا وقتی همش منتظر روز خواستگاری سانیا بودم ... یا وقتی نقطه انگار خود من بود ...

یا وقتی ذوق دیدن عکسای نونوشو داشتم ...

یا وقتی از همون روز اول کفرم از دست پیپ  در می یومد ولی خب دیگه ...

وای اگه الان بخوام بگم تا صبح طول می کشه چون واقعا" کلی حس خوب به همه ی پیوندام دارم و شک ندارم باحال ترین بکس وبلاگستان هستن همشون ...

خیلی دوس دارم بدونم دوستایی که تو این مدت داشتم چی در موردم فکر می کنن ... خیلی خوشحالم می کنین اگه نظرتونو راجع به من بگین ، از همه نظر ! روحی روانی باطنی ظاهری و ... !!!!

خواننده های بدون وبلاگم دعوتنااااا

 

   + رامونا ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۸

عادت های من

 

هی می خواستم از این بازی عادتها فرار کنم ولی چون سیب من به صورت  اسپشیال دعوتم کرده دیگه نمی تونم بگذرم که !

اینم عادتهای گند من :

١ ٠ نمی تونم عادت ناخون خوردنو ترک کنم . البته بعضی وقتا ورژنش عوض می شه و پوست لبمو می خورم یا لپمو از تو می کنم می خورم یا گوشتای انگشتامو یا موهامو ... ولی خب ، لب از همش خوشمزه تره !

٢ ٠ وقتی یه دختر خوشگلتر از خودم می بینم سریع افسرده می شم. اصلا" حسودیم نمی شه ها که بگم وای چرا اون خوشگلتره !!! فقط افسرده می شم می خوام بمیرم ، زندگی کردن تو دنیایی که دخترای خوشگلتر از منم توش وجود دارن برام بی معنی می شه ...

٣ ٠ وقتی یه بچه ی "توله سگ" می بینم نمی تونم از نشون دادن اشمئزازم خودداری کنم(حتی جلوی ماماناشون) فکر کنم نیازی نباشه این جور بچه ها رو توصیف کرد چون هرکسی با دیدن یه بچه ی "توله" بلافاصله می فهمه که این "توله" س ! اگه خونه ی ما اومده باشن هم می برمشون تو اتاقم کتکشون می زنم ...

۴ ٠ وقتی دارم درس می خونم اگه یه قسمتو نفهمم گریه می کنم و موهامو می کنم ! البته این عادتم بیشتر مال دوران کنکور و دبیرستان بود که درس برام مهم بود. الان بهتر شدم یه کم .

۵ ٠ وقتی خسته هستم کل قیافه و هیکلم عوض می شه اصلا" هم نمی تونم خودمو جمع و جور کنم یه جوری می شم انگار دارم گریه می کنم یا بوی بدی به مشامم خورده ... چند بار که خسته از دانشگاه بر می گشتم چند نفر گفتن اوه اوه چی می کشی تو ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن : من حتی جرئت ندارم وقتی می برم تو خیابون ، لباس زیر سبز بپوشم یعنی تا این حد از کماندوها می ترسم اون وقت شما فکر کردین می خواستم تو خیابون برمودا بپوشم ؟ برای مهمونی می خواستم ...

پ.ن ٢: برای مخاطب خاص : ببخشید که پسرای دانشگاه ما برای تیکه انداختن به دخترا از شما اجازه نمی گیرن ... بعدشم اگه پسرای دانشگاه تهران انقدر کثافتن (به نظر شما) پس پسرای اون دارقوزآبادایی که شما درس می خونین و اسمشم گذاشتین دانشگاه دیگه چی هستن ... کاش یاد می گرفتیم اول یه سوزن به خودمون بزنیم بعد یه جوالدوز به دیگران


 

 

   + رامونا ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۸

علافی

 

می رم آموزشگاه ال اینا ، یک ساعت و نیم می شینم به در و دیوارش زل می زنم تا کلاس ال تموم شه . از دیدن من کپ می کنه و از دوستی با من کلی احساس افتخار می کنه میگه خیلی دلش برام تنگ شده بود و کلی قربون صدقم می ره ...

می گم خب حالا باید با من بیای خرید ! با همه ی خستگیش مجبوره بیاد ... تو عمل انجام شده قرار گرفت !

هیچ مغازه ای دیگه شلوار برمودا نداره ... اصلا" تا می گی برمودا می ترسن انگار.

ال می ره خونه شون منم سوار یه ماشین می شم ، مسافرکش نیست ... یه مرد مسن خوش تیپه یهو شروع می کنه می گه حالا تو به عنوان یه جوون نظرت چیه ؟

می گه وای اصلا" شماها نمی فهمین الان چه خبره چقدر وحشتناکه ... اگه موقعیتشو داری از ایران بری سریع برو الان جوونا هیچی ندارن الان تو داری می ری دانشگاه؟ فکر کردی درست تموم شه چی می ه ؟ ...

می خوام بگم که می دونم همه چی چقدر بده. می خوام بگم هممون افسرده ایم و خودمونو به خوشحالی می زنیم ... می خوام بگم دیگه نمی خوام صدای  شماهایی که جوونی کردین حسابی و  درد ما رو نمی فهمین بشنوم ...

ولی رسیدیم و پیاده شدم ... اه یعنی مرده حسابی مغزمو گ ا ی ی د

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوست جدید ال ظاهرا" دوستشم برای من در نظر گرفته یه ترمه ما رو زیر نظر داشتن و از آب خوردنمونم خبر داشتن ! وای انقدر اعصابم خورد شد ، بعد از گندکاری های پارسالمون دیگه ما قید پسرای دانشگاهو زده بودیم ... به ال می گم آره همینم مونده با پسری که ماری جوانا می کشه هم دوس شم ...

ولی واقعیتش اینه که نمی تونم مانی رو فراموش کنم ... عشق اول خیلی دیر از یاد آدم می ره ... وای خدا کاش از کارش اخراجش کنن که حداقل یه ساعت وقت داشته باشه بیاد منو ببینه ...

دوست ال با کمال صداقت و معصومیت داشت اعتراف می کرد که چه حرفایی پشت سرمون می زدن می گفت وقتی شما دوتا رد می شدین ما می گفتیم اگه با اینا ثکث کنیم استخوناشون می شکنه هه هه و کلی چیز دیگه که خیلی بی تربیتیه ... وای یعنی متنفرم از پسرایی که از این حرفا پشت سر دخترا می زنن ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان دور روز گذشته ... پس چرا خوب نمی شم ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گلکسی من نفهمیدم وبت کدومه !

طبق شواهدی که تو ای میلمه اون سایت دعاهه اینه ! ولی اون موقع که من رفتم اصلا" این شکلی نبود. نمی دونم اصلا" هیچی یادم نیست ...


خدا دیوونه شدم

   + رامونا ; ٢:۴۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۸

در جست و جوی امید از دست رفته

 

خستگی مزمن ...

شاید بهترین کلمه برای توصیف من باشه ...

از خستگی دارم جون می کنم . حوصله هیچی رو ندارم ، زندگی کردن خیلی از آدم انرژی می بره ...

مامانم امروز داشت باهام حرف می زد و هر گزینه ای که برای بهتر شدن زندگی من به ذهنش می رسید می گفت ...

میگه اصلا" چی می خوای ؟

فقط می گم تنهام بذار ..........

اگه می دونستم چی می خوام که دیگه مشکلی نداشتم .

آخه این کارای مسخره ای که این آدما اسمشو گذاشتن زندگی یعنی چی ؟ صبح پاشی یه کم این ور اون ور کنی تا شب شه بعد بخوابی و اگه خیلی خوش شانس باشی و سرطان ریه و ایدز نگیری 70 سال این روندو ادامه بدی و بعد بری تو دو متر جا ...

وای حالم یعنی دیگه داره به هم می خوره ...

حالا دیگه واقعا" با ایمان کامل این جمله رو میگم : از این نمی ترسم که زندگیم تموم شه ، از این می ترسم که هیچ وقت شروع نشه ...

 

حالا دیگه هزارتا شاخه دیزی سفید با وسط زرد هم نمی تونه حالمو خوب کنه ... از اینکه بهم بگن مودی هستی و رفتی رو نمودار سینوسی و دو روز دیگه خوب می شه هم بدم می یاد ...

 

 

   + رامونا ; ۸:۵۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۶ امرداد ،۱۳۸۸

a handsome guy

 

تفریح جدید ما شده badoo !  وای یعنی آن می شم ، نیم ساعت صبر می کنم تا مسیج ها جمع شه ، بعد مثل این عقده ای های خود کم بین می شمارم ببینم چند نفر تو پی ام هاشون می گن که ته قیافم به آنجلینا می زنه ... امروز 25 نفر ... دیروز 31 نفر ... یعنی یه عقده ای به تمام معنا هستم ...

بعد تو قسمت معرفی و اینا هم برداشتم نوشتم  just leave me alone ... (آخه ننر اگه می خوای تنهات بذارن واسه چی اومدی تو همچین سایتی هی هم آن می شی؟ ) خلاصه یه آدم نفرت انگیزی هستم که خدا می دونه ...

یه مرد زشت گیر داده بود امروز که تو چرا این چیزا رو نوشتی تو که همه چیز تمومی بذار کمکت کنم من روانپزشکم ! هی من می گفتم مرسی ولی نه ! اما این ول نمیکرد یعنی 1 ساعت داشت زر می زد آخر سر بهش گفتم  ف ا ک یو ... بعد سریع عکسامو برداشتم که اگه عصبانی شده ازشون سو استفاده نکنه ...

کار و کاسبیم کساد شد خلاصه !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خلاصه ی اون کتابه اینه که یه دختر 14 ساله هست که مرد همسایه ی زشت شکم گنده شون بهش تجاوز می کنه بعدم بدنشو تیکه تیکه می کنه ...

بعد بقیه ی داستان از دید دختره از تو بهشته، که می بینه زندگی هر کدوم از اعضای خونوادش چطوری تحت تاثیر این اتفاق عوض می شه ... پدرمادرش از هم دور می شن برادرش اسگل می شه خواهرش زن می شه (یعنی بزرگ می شه!) ...

من آخرشو خیلی دوس دارم که دختره یه لحظه تو بدن دوس دختر جدید دوست پسرش حلول می کنه که بتونه یه بار دیگه باهاش رابطه

/ 9 نظر / 2 بازدید
Miss.Mary !!

[نگران]چرا اینجا اینجوری شده ؟!

نازی

akharesh inja ham khosusi shod??[گریه] ye fekri vase maha ke weblog nadarim ham bokon , manam man mikham bekhunam neveshteatoo[گریه][دلشکسته]

اُلیــــــــــــو!

اینجــا چــه خبــره آیــا؟؟ من پست آخــرتو بــا گوگل ریدر خوندم امــا الان اومدم واسه نظــر دادن دیدم نیست..یعنی چــی آیــا؟؟؟ [نیشخند]

عسل

چه خبره اینجا رامونا؟؟ [رویا]

JAY-Rch

سلام دوست من خوشحال ميشم به وب ما هم سري بزني و وب ما هم در لينکستان شما جايي داشته باشه اگه موافق بوديد ما را با نام قالب هاي JAY-Rch يا قالب هاي نفرين شده لينک کنيد منتظريم تا بعد بدروود

مدوسا

خیلی وقت نیس با نوشته هات آشنا شدم....با گودر بیشتر آرشیوتو خوندم....میدونی به نظرم هر کی که نخواد تو این دنیا سرشو بندازه پایین و معمولی باشه و معمولی زندگی کنه دغدغه هاش میشه مث مال تو....بعضی وقت ها تظاهر به شاد بودن خیلی سخته...بهم حس حماقت میده... چاره ای هم نیست... محکومیم به زندگی...کاش حداقل راه تغییر زندگیمونو پیدا کنیم.

مدوسا

خوشحالم که نظرات اینجا بازه....[چشمک]