فروردین 89

گروه من

 

این ترافیک صبح بیمارم می کنه ...

همش سرمو تکیه می دم به صندلی و دعا می کنم تو تاکسی مردم بالا نیارم و هی روی اون تابلو ها رو می خونم :

چمران - سنگین

حکیم - سنگین

همت - سنگین

همه جا سنگینه خدا دیوونه می شم ...

.

انقدر از گروه بندی و کارای گروهی بدم می یاد . چون هیچ وقت نمی تونم یه گروه درست حسابی پیدا کنم ، ما ایرانیام که کلا تو کارای گروهی ضعیفیم.

سر یکی از درسامم همین طور شد ، تا اومدم به خودم بجنبم دیدم کل بچه ها گروه دارن جز من و خراب ترین پسر دانشگاه !

اونم که از خدا خواسته من و خودشو کرد یه گروه ... یعنی فقط شانس بیارم و تا آخر ترم این عوضی منو ن ک ن ه ! همین ...

.

دیروز جو دانشگاه واقعا داشت روانیم می کرد ، زنگ زدم چارمینگ و صدامو نازک کردم و یه سوز و گدازی راه انداختم در حد حضرت زینب (بعد از واقعه عاشورا)

اونم سریع گوله کرد اومد دنبالم. چند ساعت تا تموم شدن ساعت کاریش مونده بود خدا کنه بد نشه حالا واسش

وقتی داره می پیچه ، یه جوری با سرعت این کارو می کنه و من جیغ می زنم و دودستی می چسبم به کمر بندم و می افتم روش ... به روش نمی یارم که پررو نشه اما خیلی دوس دارم این اخلاقشو که اصلا حرفی از تماس فیزیکی به هیچ شکلیش نمی زنه ...

عین این مرد سنتی های قدیم می مونه ... تازه بیشتر وقتا به من می گه رامونا خانوم !


   + رامونا ; ٩:٠۵ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩

دختر وحشیا

 

افتضاح شد !

شیده و مینووش به هم فحش دادن ، ال یه حرکتی از مینووش دید و وقتی به من گفت منم با چیزایی که از قبل دیده بودم تحلیل کردم دیدم این دختره هم مهره سوخته شد ، دوس*پسر فرناز واسه اینکه لجشو در بیاره اومد وایساد با من و شیده هروکر کرد چون فرناز چشم دیدن منو نداره ،

همون موقع چارمینگ زنگ زد بهم و داد زد این پسره ی جلف کیه صداش می یاد ؟ اه اه چه صدای احمقانه ای هم داره  (دقیقا عین شخصیت رضا گلزاره تو آتش بس !) ...

فرناز خانوم یه پشت چشم به سوی بی نهایت و فراتر از آن واسم نازک کرد ، من جواب دوس پصرشو دیگه ندادم و گفتم بعضیا انگار شعور ندارن چطوری با دوص دخترشو رفتار کنن ... نازنین و مریم هم که مثلا دوس جون جونی مینووش شدن خبر مرگشون ، دیگه من و ال رو تحویل نمی گیرن چون ما با مینووش خانوم قهریم  و یه دختر سال دومی که بهش کتاب دادم حتی یه مرسی هم نگفت و من همون موقع گفتم بده بهم اصلا لازم دارم کتابمو ...

وای یعنی افتضـــــــــــــــــاحا !

تمام این ۴ سال تحمل کردیم انگار ! بعد یهو به مرز انفجار رسیدیم ... خدا می دونه چقدر از دانشگاه و بچه هاش بیزار شدم ...

فقط یه کم ممکنه دلم واسه مینووش تنگ شه ... این همه با هم گفتیم و خندیدیم و پاساج رفتیم. حالا چطوری بیخیال همش شم ؟

ولی خب چاره ای هم نیست ... ثابت کرد که نمی شه با هم دوس بمونیم. حس می کنم خودشم زیاد مایل نیست. دیگه همینم مونده که بیام خا.یه.ما.لی دخترا رو بکنم ...

خیلی خسته م. این همه دعوا از آدم خیلی انرژی می بره. مخصوصا که بعد از هر کدوم باید با آدمایی که تو اون دعوای به خصوص ، باهات تو یه گروه هستن کلی بحث و غیبت کنی

خدا به خیر بگذرونه این دو ماهو . کاش بدون دعوا تموم شه همه چی

خوب شد دیگه به جهان آخرت ایمان ندارم وگرنه با این کارایی که امروز کردم کلی استرس می گرفتم که قراره برم تو جهنم ...

.

اعصاب پروجه های مزخرفمو ندارم ، همش از بچه هایی که درسای منو پاس کردن دارم می پرسم مثلا اگه فلان کار و فلان کارو بکنی دهو می ده دیگه ؟

الانم دارم دوباره من گنجیشک نیستم رو می خونم و پفک نمکی می خورم ، آخ بمیرم الهی برای راوی داستان ... کاش منم می بردن تو اون آسایشگاهه




   + رامونا ; ۶:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩

مغرور

 

 

اکثر کلاسام با دوستای خودم نیست . ولی تو همشون یکی رو پیدا کردم که همیشه پیشش می شینم و روانشو شاد می کنم ... یعنی از اول تا آخر کلاس ... وقتی بیچاره تمرکز کرده یا داره جزوه می نویسه عین یه هشت پای عقده ای خودمو می ندازم روش و ور می زنم ...

از همین حرفای موج منفی مثل خب که چی ؟ آخرش که باید آشپزی کنیم ... این همه زور می زنیم اینا رو بفهمیم که چی ؟ کمکی می کنه به اینکه کهنه ی بچه تو درست عوض کنی ؟ این همه جزوه رو کجا می خوایم بذاریم آخرش ؟

خلاصه هی ور می زنم و اون بدبختی که قربانی شده می خنده

فکر کنم آخه از بس نزار و مردنی هستم هیشکی دلش نمی یاد باهام بد رفتار کنه

.

وای از دست چارمینگ انقدر می خندم ... من هیچ وقت دوس.پسر غیرتی نداشتم. همشون اپن مایند بودن خبر مرگشون ... هرچی چارمینگ از این حرفای مدل غیرتی ای می زنه من دلمو می گیرم از خنده فکر می کنم داره شوخی می کنه بعد می بینم خیلی جدی زل زده بهم !

حالا نمی دونم بعدا ممکنه برام مشکل ساز شه یا نه ... دیروز که گفت مقنه تو بکش جلو. منم انقدر کشیدم که گوشام بره تو. گفت یه کم بیشتر. منم گفت ساری دیگه بیشتر نمی تونم. اونم دیگه هیچی نگفت

چه می دونم

تو دانشگاه عین مرغ پرکنده م. همش دعا می کنم زودتر کارش تموم شه بیاد دمبالم بریم بیرون. از اون خراب شده متنفرم. عین برج زهر مار پهن می شم بین بچه ها. هر نیم ساعت یه عده می رن یه عده می یان ... مام همچنان اونجا پهنیم .. ساعتها ...اه

یه سری دعواهای زنجیره ای و خفن بین بچه ها اتفاق افتاده ... من و ال هم با اینکه بیگناه بودیم اما وسط دعوا هستیم. خلاصه از وقتی وارد اون خراب شده می شیم مدام باید واسه این و اون پشت چشم نازک کنیم ...همه با هم قهرن اما همچنان با هم حرف می زنن که بتونن تیکه هاشونو به هم بندازن ... ما کی می خوایم بزرگ شیم خدایی؟

.

روحیه م که خوب شده خوابمم منظم شده ... باعث شده پوستمم خیلی خوب شه ! خودمو تو آینه می بینم تعجب می کنم دیگه هم مثل قبل از خودم چندشم نمی شه ... مامانمم از مامان بزرگم یاد گرفته هرجا می ریم از من تعریف می کنن سریع می یاد برام اسفند دود می کنه !

.

چند تا از بچه عوضی های دانشگاه تا چشم منو دور می بینن پشت سرم با ال غیبت می کنن می گن این رامونا هنوزم افسرده س؟ ال هم خیلی خوب می ذاره تو کاسه شون می گه رامونا شخصیتش این جوریه وگرنه مطمئن باشین وضع زندگیش از من و شماها خیلی بهتره ... آهان یکی از دعوا زنجیره ای ها سر همین حرف ال بود ...

خنگا ! خیلی بدم می یاد از کسایی که زندگیشون داغونه اما همش خوشحالن !

بگذریم. هرکس زندگی خودشو داره.

عالم و آدم می یان خودشو صد و هشتاد درجه متفاوت و البته بهتر از اون چیزی که هستن نشون می دن. اون وقت من می یام می رینم به خودم و زندگی و خونوادم در حالیکه از همشون بهترم. دیگه نمی خوام جلوی هیچکس ضعف نشون بدم. دیگه می خوام قدر همه چیمو بدونم و حتی بزنمشون تو سر دیگران ...بسه هرچی واسم دلسوزی کردن و البته دلشون خنک شد از افسردگی من ...

دیگه می خوام  پز همه چیمو بدم ... فوقش بعدش مامانم به اسفندی چیزی دود می کنه دیگه !

.


دختر بیس ساله ی ۲۳ ساله ی خیلی عزیزم : تولدت مبارک !



   + رامونا ; ۱۱:۴٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩

یه روز خوب اومد ...

 

فکر کردم مخم زده شد ...

فکر کردم باز دارم اسگل می شم ...

هی گفتم نه . نه ... حتی سرمو نمی یاوردم بالا

همش همون منفی بافی های مسخره ی خودمو تو ذهنم تکرار میکردم. همش اون صحنه های مزخرفی که همیشه مثل فیلم جلوی چشمم بود تکرار می کردم

یه کم گذشت . خودم منتظر تلفنش بودم. یه کم گذشت و دیدم هی دلم براش تنگ می شه

.

بعد از یک هفته بالاخره سرمو بالا آوردم و پرده های سیاه منفی بافی رو زدم کنار

پسری رو دیدم که رفتاراش و عکس العملاش همون چیزیه که دوس دارم. مدل حرف زدنش ... غیرتی بودنش ... گنده بودنش ... خشن بودنش ... خوشگل بودنش ... مستقل بودنش ... مهربون بودن کاملا غیرمستقیمش

حالا می فهمم تعمیم دادن چقدر مسخره س

به جای اینکه مثل بعضیا همون اول حرف ثکث بزنه گفت حتی اگه راحت نیستی دست همم نمی گیریم ... من یه حرفی زدم که یه اشاره ی خیلی خیلی مختصری به ثکث داشت. قاط زد گفت تو لازم نیست به این چیزا فکر کنی !

فکر کن این اخلاقشم همونیه که دوس دارم ! هاها

وای حالا لحظه اولی که دیدمش یادم می یاد. وقتی تکیه داده بود به ماشینش و یه لحظه عینکشو برداشت. یاد پرنس چارمینگ افتادم

یواشکی به ال گفتم حس می کنم حتی اون از من سرتر هم هست ! خدا رو شکر ال اون روز رو فرم بود و بهم گفت تو خودتم همه چی تمومی ...

من ۵-۶ ماهه تنهام. خیلی افسردگی کشیدم

هیچ وقتم حس دوس داشتن رو به کسی نداشتم

فکر می کنم استحقاق یه مدت شاد بودنو دارم

.

وقتی شبا گوشیم از دستم نمی افته و دلمون نمی یاد از هم خدافظی کنیم ، وقتی همش آهنگای آروم عاشقانه گوش می دم و با یه حال خیلی خوب چشمامو می بندم ، وقتی شبا فوری خوابم می بره و اصلا هم نصفه شب بیدار نمی شم ، وقتی دوس دارم ببرمش دانشگاه و پزشو به اون خنگا بدم  ، وقتی حس می کنم بهم زل زده و داره زیر لب می گه این حرف نداره ... اون وقته که می فهمم چقدر همه چی خوبه !

.

وای چقدر خوب شد که هیچ وقت با مرده قرار نذاشتم .

برم که هزار تا میان ترم و پروجه ریخته سرم ... هرچند که فعلا رفتم تو هپروت ! نه ترمه هم بشم برام مهم نیست




   + رامونا ; ٧:۴٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۵ فروردین ۱۳۸٩

منگول ها

 

 

آخ آخ یعنی این حس همدردی آدما منو کشته ...

وقتی خیلی سعی می کنن وانمود کنن برات ناراحتن اما هوش زیادی لازم نیست که بفهمی از ناراحتی و ضعف تو چه حالی دارن می برن

یا اینکه همون موردی که سعی می کنن ازش یه مصیبت واست بسازن  دقیقا همون چیزیه که خودشون آرزوشو دارن و الان دارن می میرن از حسودی.

خوبی دنیای واقعی اینه که می تونی تو چشمای طرف زل بزنی و یه کم تو اون حالت بمونی بعد اون حد خودشو می فهمه و لال می شه ...

اما وای از این دنیای مجازی ...

نمونه هاش کم نیست

دختر عاشقی که همه حسرت عشقش و جوجوی خوشگلشو دارن اما هزاران کامنت داره که اه اه ول کن این پسره رو ! اینکه معلومه دوست نداره ! و به کوری چشم همه ایشالا که تا ابد با هم می مونن ...

مردی که یه روزی عاشق همسرش بوده اما حالا می یاد و چیزایی که درباره ی اون دوس نداره و آزارش می ده رو می نویسه اما هزاران زن کرکثیف که معلومه از بس به خودشون نرسیدن شوهراشون بهشون خیانت کردن می رن کامنت می ذارن که تو به چه حقی از زنت ایراد می گیری یه سوزن اول به خودت بزن ! خودت فلانی خودت بیساری زن بیچاره ت چه گناهی کرده !

دختری که فقط یه جمله می نویسه حس می کنم اون با یکی دیگه هم هست و یهو کامنت دونیش پر می شه از جمله های قصار : وای وقتی بهش شک داری یعنی دیگه تمومه ... وای چرا داری عمرتو هدر می دی ؟ و جالبه که اون اصلا با کسی هم نبوده

زنی که از ازدواجش راضی نیست اما دیگه نه در اون حد ! می یان و فحشو می کشن به جون شوهر بیچاره ش تا مثلا دلداریش بدن . جوری که خودش می یاد می گه احترامتونو نگه دارین اینی که شما این جوری درباره ش می گین شوهرمه !

خودمو که دیگه فاکتور می گیرم ... سر قضیه مانی چقدر دهنم اینجا صاف شد جوری که حتی رفتم یه مدت ! هر ننه قمری اومد یه چیزی بهش انداخت و رفت . کسایی که مانی حتی به عنوان خدمتکارشم قبولشون نداشت .

شماها لطف کنید دلداری ندید ...

ما آدما همیشه کاری رو انجام می دیم که خودمون فکر می کنیم درسته و چقدر خوار و سبک هستن کسایی که بدون اینکه ازشون درخواست شه نظر می دن و شخصیتی برای خودشون باقی نمی ذارن

نمی دونم ما کی می خوایم بفهمیم خودمون و نظراتمون زیادم واسه دیگران جالب نیست ...

.

دلیل این پست این بود که با اینکه کامنتم بسته س و فقط یکی دوتا اون وسطا بازه کلی کامنت خصوصی داشتم درباره ی مرده

اینجا ایرانه ! چقدر خنده داره خدا !

کسی که حتی باهاش دوستم نشدم ... کسی که حتی سر قرار باهاش نرفتم ... کسی که حتی حالا خودمم زیاد یادم نمی یاد کی بود . یعنی انقدر تو زندگیم بی اهمیت بود

متاسفم واقعا

سعی کنین یه کم رو شخصیتتون کار کنین ...

برای خودتون می گم ... وگرنه از من که چیزی کم نمی شه منگولا !







   + رامونا ; ٩:۴۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩

دانشگاه

 

کل امروز هیچ گهی نخوردم

یکی از کتابامو از دانشگاه آورده بودم خونه که بخونم اما حتی نتونستم چشمامو باز نگه دارم ... کمد دانشگام افتضاح شده دیگه هرچی توش میذارم می ریزه بیرون ، پر شده کامل ، حقم داره تمام آشغالای این ۴ سالو توش چپوندم ، از ته تهش بوی عفونت می یاد

خدایا واسه اون روزی لحظه شماری می کنم که با یه کیسه ی گنده وای میسم جلوش و خالیش می کنم و کلیدشو تحویل امور دانشجویی می دم

تا بدنش به یه دختر ١٨ ساله ی اسگل دیگه

یه دختر شاد و سرمست از قبولی دانشگاه ! با چشمایی که به خاطر یه سال تست زدن ریز شده ... یه دختر که حتما واسه اول مهر رفته یه مانتوی نو خریده ، یه کلاسور هم همین طور ( حالا انگار که چه زرهای مفیدی می خوان بزنن استاداش) ، یه دختر با هزار تا آرزو ، با هزار تا رویا

کاش می تونستم بهش بگم چقدر احمقه ... و هیچی اینجا انتظارشو نمی کشه ...

بگم منتظر یه ناامیدی و افسردگی خیلی بزرگ باشه

طبق آمار خود دانشگاه ، ٨٠ درصد بچه های اینجا افسردگی دارن

حالا گیرم که قهقهه می زنن ، تو کلاسا تیکه می ندازن ؛ قند بازی می کنن ، واسه همه ی دانشگاهای کره زمین ریز نمرات می فرستن ، مسابقه ی تف کردن هسته آلبالو خشکه می ذارن ، تو دسشویی ها واسه اینکه نویتشون شه و بتونن برن جلوی آینه رژ بزنن صف می کشن ،  تند تند پارتنر عوض می کنن و تو بطری آب معدنی مش*روب می یارن دانشگاه و

می خندن و می خندن و می خندن ...

.

اما نه

حتی اگه می تونستم هم به اون دختر چیزی نمی گفتم

شاید اون ، همون کسی باشه که دانشگاه می تونه مسیر زندگیشو عوض کنه ... شاید باعث شه اون یه آدم دیگه بشه و به همه ی رویاهاش برسه، شاید دانشگاه واسه اون یه نفرم که شده همه چیز داشته باشه

برعکس من که برام هیچی نداشت جز یه کاغذپاره به اسم مدرک و هزارتا خاطره ی بد و لحظه های پر از استرس و ناامیدی ، پر از نفرت از استادهای کثیف ، نفرت از یه سیستم پر از دروغ ، آدمای تنبل هیچی ندار

ولش کن

بذار هرکی هر غلطی دلش می خواد بکنه


من فقط آرزوی روز فارغ التحصیلیمو دارم

وقتی که اون ردا مشکی ها رو می پوشیم و یه عکس دسته جمعی می ندازیم یه لبخند گشاد می زنیم انگار نه انگار که از همه ی آدمای تو عکس متنفریم ، بعد با هم  کلاهامونو می ندازیم هوا


و اون لحظه س که یه نفس عمیق می کشم و  با خیال راحت ، از ته دلم می گم :

... ی خواهر دانشگاه تهران

 

.

.

نمی دونم چرا به جز یه شکلک دیگه هیچی نمی تونم تو کامنتام بذارم ٍ امیدوارم کسی فکر نکنه من اسگل شدم و هی شکلک می ذارم !!

پ ! یه کار واجب باهات دارم ولی نمی تونم برات کامنت بذارم

انرژی های مثبتتو دریافت کردم ! انتظار معجزه ندارم ٍ همین که به فکر خودکشی نیستم خودش کلیه ...





   + رامونا ; ۱۱:۵٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٩

یه یانگ من

 

آخه یه یانگ ، من چقدر تو رو دوس دارم ؟

این روزا که خودم افسرده م اصلا نمی تونم گریه ها و افسردگی یه یانگو تحمل کنم ! کل افسانه ی افسونگرو فقط واسه یه لحظه دیدن موهای خوشگل و دماغ قلمی و هیکل ناز و باربی یه یانگ تحمل می کنم ...

عاشق لوس بازی و بی تفاوتی و غرورشم.

بگذریم ...

باز دختر ١٧ ساله فامیلمون باهام درددل کرد ، مدرسه ی جدیدشو دوس نداره و احتمالا همین وسط سال می خوان مدرسه شو عوض کنن ... البته حقم دارن ... می گه دختراش خیلی روانی و ل.ز هستن ... می گه معلم داره درس می ده اینا دستشون تو شو*رت همه !

یا اینکه واسه هم نامه های عاشقانه می نویسن ... تو گوش هم " ها " می کنن !!! وای فکر کن !

مام دبیرستان که بودیم خیلی از دخترا عاشق هم بودن اما فقط در حد بغل کردن بیش از حد و نفرت انگیز بود ، شایدم چون بیچاره ها بلد نبودن ل*ز بازی چطوریه آخه این همه فیلم و این چیزا که نبود ... ایمکانات نبود دیگه

چه می دونم

من نمی تونم سرزنششون کنم ... کلا تو این مملکت خیلی راحتتری اگه به جنس مخالف گرایش

/ 0 نظر / 2 بازدید