خرداد 89

... God created

 

۶ تا دی وی دی خریدم و کلی خوشحالم که برنامه ی شب هام از ٨ به بعد مشخص شده !

یکیش اسمش " و خداوند زن را آفرید " هست ، فرانسوی بود خیلی خوشم اومد ... دختره خیــــــلی خوشگله ، اصلا من از بچگیم ل*ز بودم ، بهترین فیلم دنیا رم بهم بدن اگه یه زن خوشگل توش نباشه نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم .



 

مامانم بهم میگه بیا برو موهاتو کراتینه کن خوشگل شه ، من هی میگم نمی خواد آخه ٢٠٠ تومن می شه ! اونم با دهن باز منو نگاه می کنه ، می گه تو از کی انقدر پولکی شدی ؟ راس می گه ، خیلی آدم مادی گرایی هستم ... نمی دونم به کی رفتم این طوری شدم ، نه مامانم نه بابام هیچ وقت دنبال پول درآوردن نبودن ، وگرنه که وضع ما باید خیلی بهتر از این حرفا می بود. یه ژنم خراب شده دیگه م درست نمی شه.

از حالا دارم حرص می خورم که اگه  ارشد شبانه قبول شم چطوری می تونم ٧-٨ ملیون بریزم تو جیب اینا ... وای تا درسم تموم شه فکر کنم دق کنم بمیرم.

.

جزوه های اولین امتحانمو کامل خوندم تموم شد.

یه کمم تنظیم خوندم. وای کلاس تنظیمو هیچ وقت فراموش نمی کنم ، از اول تا آخر داشتیم می خندیدیم ، البته به جز اون موقع هایی که استاده داشت می گفت ثک/ث چقدر کشنده س و حاملگی چقدر خطرناکه و چقدر بیماری های نهفته تو هممون هست الان ، که من و مینووش انگار رو ترن هوایی بودیم از ترس به هم می چسبیدیم و من بهش می گفتم تو رو خدا بیا بریم آزمایش ایدز بدیم و اون می گفت خدا باز این استرسی شد و به ال می گفت تا یه هفته دهنمون سرویسه ، رامونا یه استرس جدید پیدا کرده ... من بدو بدو می یومدم خونه مدارک نخ نما شده ی قدیمی رو بررسی می کردم تا کارت واکسن بچه گیمو پیدا کنم ببینم واکسن سرخجه زدم تا بچه ی آینده م کر و کور و لال و یه دستی نشه یا نه !

وای سر کلاس بچه ها انقدر سوالای احمقانه می پرسیدن که ما غش می کردیم ، فکر کن من با این اطلاعات خفنم در مورد مسایل جنصی که تا چند ماه پیش فکر می کردم منظور از اینکه " اصپرم ها قابلیت حرکت دارن" اینه که می تونن از رو مبل و فرش و شلوار هم رد بشن ، پیش اونا خدا بودم.

یعنی استاده خودشو کشت بتونه زمان طخمک گذاری رو به اینا یاد بده ، بازم گیج می زدن . بعد یه ساعت و نیم تلاش ، یکی گفت یعنی ١۴ رو باید به چی اضافه کنیم بالاخره ؟ ، وای ایشالا یه سوال از این قسمت بده ببینم بچه ها بعد امتحان درباره ش چی می گن ، هوس کردم باز بخندم

چند سال دیگه که ماها می شیم مادرای آینده  و سکان ها رو به دست می گیریم وضع مملکت چی می خواد بشه ؟

.

هوس کردم دوباره فیلم ورونیکا تصمیم می گیرد بمیردو نگاه کنم ... اینجا یه نقد درباره ش نوستن که من خوشم اومد.

  وحشتناک درکش می کنم ، اصلا انگار اون ورونیکا خود منه ... فرقش اینه که آخر اون داستان هپی انده و ورونیکا یهو مهم ترین راز زندگی رو کشف می کنه ، چیزی که من فکر نکنم حالا حالاها بهش برسم.






   + رامونا ; ۳:۱۵ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩

باغ

 

دیشب بیدار موندم و کلی به آرزوهام فکر کردم

و به اینکه چه چیزایی رو واقعا دوس دارم

فعلا فقط یه چیز به ذهنم رسیده

دوس دارم یه باغ داشته باشم ، که همه کارشم خودم انجام بدم ، توش صدجور گل بکارم ... یه جوری هم باشه که همیشه سرسبز باشه و خشک نشه که تو ذوقم بخوره

منظورم یه باغی تو مایه های باغ کنار خونه ی ویرجینیا وولفه

دوس دارم صبحونه مو که خوردم برم تو باغم ، تا ظهر کار کنم ، از وسطشم یه رودخونه رد شه ، ظهر برم زیر آفتاب  بخوابم و گرم شم ، بعدازظهر دوباره توش کار کنم

شبم تو تراس رو به باغم بشینم ، بدون اینکه هیچ کاری بکنم زل بزنم به رو به روم

این کارو خیلی خوب بلدم

خب ، این یکی از آروزهام بود

شک دارم هیچ وقت برآورده شه ، کی می ذاره یه دختر تنها بره تو یه باغ زندگی کنه که آل بیاد ببردش؟



وای اون کرم جادوییه واقعا" جادو کرد ، همه ی جوشام رفت و پیشونیم مثل روز اولش شد ...

اتاقم باز منفجر شده و حوصله ندارم تمیزش کنم ... پر از آشغال و خنزر پنزره هیچ وقت تمیز نمیشه ، می خوام کلی از عروسکهای مسخره ای که دوستام تو این سالها بهم کادو دادن بریزم دور

من خیلی عروسک دوس دارم ، اما نه هر عروسکی

عروسکایی که خودم برای خودم می خرم همشون یه مفهومی دارن ، جوری که باعث شدن جلوی مغازه یهو وایسم و زل بزنم بهشون

مثلا" اون عروسکم که آهنگ می زنه و سرشو آروم تکون می ده و شکل عروسک "دختری به نام نل" ه ... تو بچگیم خیلی از اون کارتون می ترسیدم

یا اونی که موهای سیاه فرشو بالا جمع کرده و شکل خودمه ، اون موقع ها که موهام فر بود

 می خوام اگه پول اضافی داشتم یه باربی اصل هم بخرم ... اصلا پیدا نمی شه که ، این باربی هایی که همه جا هست هیچ کدوم واقعی نیست. هرچقدر بهشون نگاه می کنی اصلا حسی بهشون پیدا نمی کنی

یکی از دوستام که عاشق باربی بود فقط یه دونه از باربی هاش اصل بود ، بدنش نرم بود و موهاشم واقعی و خیلی خوشگل بود ... قشنگ معلوم بود فرق داره ، تا می دیدیش می فهمیدی

 از سن و سالمونم که کلا" خجالت نمی کشیم   ،

من از بچگیم از دخترایی که رفتاراشون مصنوعی بود و سعی می کردن خیلی موجه به نظر بیان بدم می یومد ، حس می کنم این طور دخترا یا دنبال شوهرن یا می خوان همه دوسشون داشته باشن و تاییدشون کنن

من انقدر ناراحتی روحی دارم که نمی تونم به این چیزا هم فکر کنم

آهان حالا می تونم یه چیز دیگه هم به فهرست دوست داشتن هام اضافه کنم : یه عروسک خوشگل واقعی که مفهوم داشته باشه

 

 


   + رامونا ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩

یاوه

 

دلم برای مینووش تنگ شده ، زنگ زدم بهش دو ساعت حرف زدیم ، یهو گفتم دوس داشتم الان شب یه پنجشنبه ای بود و ما از تو سینما دو تایی می یومدیم بیرون و باد گرم یهو می خورد تو صورتمون ...

مینووش از این دختراییه که هیچ وقت تو ذوق کسی نمی زنه و دماغ کسی رو نمی سوزونه.

یه کم فکر کرد ، گفت منم دوس داشتم الان بعد از ظهر بود و ما از تو پاساژ در می یومدیم و من اون لباس شبی که دوس دارم بالاخره پیدا کرده بودم و با هم می رفتیم آب انار می خوردیم.

کاش زودتر امتحانا تموم می شد ، انقدر جایی نرفتیم داریم عقده ای می شیم ...دلمون برای ساده ترین کارا هم تنگ شده

من عاشق هوای گرمم

مخصوصا" هوای گرمی که شب بخوره بهت.

الان دو هفته س از ال هیچ خبری ندارم ، نمی خوام دیگه باهاش صمیمی شم ، اما احساس تنهایی عمیقی می کنم ، ال همیشه برام مثل یه خواهر بود و با اینکه دوستای زیادی داشتم اما می دونستم ته تهش باید همه ی حرفامو به ال بگم ، همیشه اون یه جایگاه دیگه ای داشت

ضربه ای که الان خوردم هیچ وقت از تموم کردن با هیچ کدوم از دوص پصرام نخورده بودم.

گفتم دوص پصر ... بعضی وقتا یاد چارمینگ می افتم و وقتی به یه ماه گذشته برمیگردم هیچی یادم نمی یاد. اصلا نمی فهمم چرا اون کارو کردم و باهاش تموم کردم ... حتی یادم نمی یاد مشکلم سر چی بود.

بعضی شبا که خوابم نمی بره یادش می افتم که چقدر برام از خودگذشتگی کرد و محبت خالصانه نشون داد ، و من چطوری جواب همه شو دادم ، مطمئنم تاثر بدی که تو دید چارمینگ نسبت به رابطه و دخترا گذاشتم همه ی رابطه های بعدیشم تحت اشعاع قرار می ده ... بیچاره اون آخرا می گفت رامونا راس می گی که عشق تو کتاباس ، راس می گی که هرکی می تونه باید بره ، اونی که می مونه از رو ضعفشه ...

در صورتی که من اصلا همچین تفکری ندارم ، یادم نمی یاد برای چی اون حرفا رو زدم

خاک بر سرم

هیچی از یه ماه گذشته یادم نیست ... هیچـــــــــــــــــی ...

میگم نکنه اینم یه نوع بیماریه ، اینکه من عمدا می رم تو رابطه های یه طرفه ، یه نفرو عاشق خودم می کنم ، بعد یهو بدن هیچ دلیلی تموم می کنم و بعدش تا مدت ها خودمو سرزنش می کنم و این طوری ارضا می شم ... چون باید همیشه یه چیزی داشته باشم که در موردش احساس گناه کنم

یه کلینیک مددکاری و روان درمانی هست که امروز می خوام برم ... باید این مسئله رم بهشون بگم حتما

بازم دو کیلو از وزنم کم شد ، دو سه روزه جز شیر و کیک و گوجه سبز هیچی نخوردم. انقدر احساس ضعف می کنم که فقط افتادم رو تخت

درسامم همش مونده ... اصلا مغزم نمی کشه ، همه ی کلمه ها و حروف جلوی چشمم رژه می رن و من نمی تونم بخونمشون

حالا این طوری که نوشتم حتما همه فکر می کنن من چقدر بدبختم و واسه خودشون نسخه می پیچن ... نمی خواد کسی نگران من باشه ، من فقط خودم حق دارم به خودم بگم بدبخت.

بدم می یاد از این آدمایی که همیشه می رن تو نقش والد حمایت کننده

جالبه بعضیا فکر می کنن چون تو وبلاگشونو می خونی یعنی که اونا رو صددرصد قبول داری و بهشون غبطه می خوری و اونا الگوتن ... بعد می یان و با اعتماد به نفس کامل نصیحتت می کنن و می خوان تو رم مثل خودشون کنن

کی گفته زندگی شما انقدر کامله که می تونین برای همه  نسخه بپیچید ؟ کی گفته من می خوام مثل شما باشم ؟

بیشتر وبلاگایی که من می خونم فقط این حسو بهم می ده که چقدر باید قدر زندگی خودمو بدونم ! حتی با اینکه انقدر بدبختم

اونایی که به من میگن تو فکر می کنی عقل کلی ... ببخشید من تا حالا شده یه نفرو نصیحت کنم ؟ یه نفرو اینجا قضاوت کنم ؟ من هرچی گفتم درباره زندگی و عقاید خودم گفتم ، لازم نیست کسی عقل کل باشه تا بتونه چار کلمه از خودش و زندگیش حرف بزنه

راستی یه عوضی حرومزاده (قصد توهین ندارم اسمی که خودش روخودش گذاشته همینه) اون آهنگه که برام گذاشتی اصلا باز نشد ، چی بود ؟

آهان یادم باشه امروز سیزن 5 desprate هم سفارش بدم ... سیزن چهار خیلی کم بود زود تموم شد. دیگه از هیچ کدومشون خوشم نمی یاد ، اون گبریل هم که حرصمو در می یاره خیلی ج ... بازی در می یاره ، کلا" از زن هایی که ک و ن شونو می دن عقب و راه می رن خیلی بدم می یاد

از لینت هم بدم می یاد ، تو خونه همیش پیژامه و پیرن مردونه تنشه و من حتی از توی تلویزیون حس می کنم بوی عرق می ده

از سوزانم بدم می یاد از سنش خجالت نمی کشه انقدر اسگل بازی در کی یاره ؟ همسن مامان منه

از بیری هم متنفرم کاملا" روان پریشه

از ایدی هم بدم می یاد چون لباشو می ده جلو و حرف می زنه که بزرگ به نظر بیاد ، فکر می کنه ما نمی فهمیم ...

از جولی هم بدم می یاد بچه ی 17 ساله س ی ن ه هاش قد یه گاو شیرده س

از مایک هم بدم می یاد ، همش یه جوری رفتار می کنه انگار خیلی مرموزه و گذشته ی خیلی خفنی داشته که روش تاثیر گذاشته و برای همین همه باید ملاحظه شو بکنن

وای اصلا من واسه چی این سریالو نگاه می کنم ؟

ولش کن سیزن پنجشم سفارش نمی دم





   + رامونا ; ۴:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩

گریز از سرزمین امن

 

بهم از اون شرکتی که حتی فکرشم نمی کردم زنگ زدن ، برم برای مصاحبه

برام مثل یه نشونه بود که از طرف خدا فرستاده شده

خیلی فکر کردم چه مانتویی بپوشم که جلف نباشه ، همه ی مانتوهام عجق وجق و ضایع س ، آخر سر همون کمر کشیه رو پوشیدم ، چون حداقل تا زانوئه

حتی مقنعه هم سر کردم ، که فکر نکنن می خوام بیام اونجا دنبال قر و فر ، یه کمی هم زهر مانتوئه گرفته شه

وقتی رسیدم منشی های اونجا و دو سه تا دیگه از دختر پسرایی که اونجا کار می کردن منو تا دم اتاق رئیسه بدرقه کردن و همشون گفتن ایشالا موفق شی بیای اینجا

بنا به دلائلی کلا" اوکی نشد هیچی که البته به نفع خودمم هست و خودم قبول کردم

اما حرفای خانومه که مصاحبه می کرد و جوابای خودم داره دیوونم می کنه

ازم پرسید تو زندگیت چه کاری کردی که می تونی بهش افتخار کنی ؟ من هیچی نداشتم که بگم

پرسید وقتتو چطور می گذرونی ؟ گفتم  می رم دانشگاه و می یام ... تمام این چهار سال

گفت خب فکر نمی کنی دانشگاهو تقریبا همه ی دخترا می رن ؟

گفت به نظرت آدم موفقی هستی ؟ گفتم بله . گفت چند موردشو نام می بری ؟ گفتم دانشگاه قبول شدم . گفت خب به جز اون ؟

دیگه هیچی نداشتم بگم

گفت بیشتر وقتا در مورد خودت و زندگیت احساس خوبی داری ؟

گفتم بله ... این بزرگترین دروغ زندگیم بود

گفت وقت آزادتو چیکار می کنی ؟ گفتم گاهی کتاب می خونم. گفت خب به جز اون ؟

گفت تو چه گروه هایی بودی تو دوران دانشجوییت ؟ چه فعالیت هایی کردی ؟

گفت تعجب می کنم یه دختر تو این سن باید خیلی فعالتر از این حرفا باشه

گفت هدفت برای زندگیت چیه ؟

من هیچی نگفتم. آخه من چه هدفی دارم ؟

گفت برنامه ی آینده ت برای زندگی چیه ؟

گفت چیزایی که خیلی دوس داری چیه ؟

من هیچی نگفتم. من هیچی دوس ندارم. من دیروز یه ربع جلوی یخچال سوپریمون وای ساده بودم تا بلکه فقط یه قلم کالا پیدا کنم که دوس داشته باشم بخورمش

گفت یه ویژگی خیلی مثبت در مورد خودت می تونی نام ببری ؟

من الکی گفتم خیلی وقت شناسم ... قبر بابام ... آخه اینم شد ویژگی که بشه بهش افتخار کرد ؟

گفت فکر می کنی آدم با پشتکاری هستی ؟ من گفتم بله ولی حتی خودمم خندم گرفت. من حتی انقدر وجود نداشتم که یه ماه قبل کنکور بشینم اون چهار تا کتابو کامل بخونم

گفت فکر می کنی چه جیزی تو رو از دیگران متمایز می کنه ؟

من چی می تونستم بگم ؟

من یه دختری ام که تو کل زندگیم هیچ کاری نکردم که با ابتکار خودم باشه ، هیچ ویژگی خاصی ندارم ، هیچ کار پر افتخاری نکردم ، هیچ فعالیت خارج از برنامه ای نداشتم ، هیچ چیز خاصی رو حتی دوس ندارم ،

فقط رفتم دانشگاه و اومدم ... دختری هم هست که دانشگاه نرفته باشه ؟

کاش می مردم

.

از اونجا که اومدم بیرون از همه چی متنفر بودم. حرفایی که خانومه زد همون چیزایی بود که همیشه سعی داشتم بهشون فکر نکنم . سعی کردم انقدر ایگنورشون کنم تا مجبور نشم از سرزمین امن خودم بیرون بیام.

بعد یه مسافت خیلی طولانی رو پیاده رفتم ، اصلا نمی فهمیدم چطوری دارم انقدر راه می رم . همش فکر کردم و فکر کردم

تا اینکه گشنه م شد و مجبور شدم برم یه فست فود ساندویچ بخورم. یه انسان تنها که نشسته و داره ساندویچ گاز می زنه. یعنی همون صحنه ای که همیشه برام پر از کابوس بود

تو یه دنیای دیگه بودم ، حواسم نبود زدم سینی غذامو با همه ی مخلفاتش یعنی چیزایی که همیشه از ساندویچم جدا می کنم ریختم زمین. دلم برای پیشخدمته سوخت که باید اون گندو تمیز می کرد ، یواشکی بهش گفتم ببخشید

.

مامانم می گه همین که انقدر ناراحتی جای امیدواری هست یعنی که توقعت از خودت خیلی زیاده که به این چیزا قانع نیستی ... ولی به خدا من توقعم از خودم زیاد نیست

من فقط می خوام بفهمم کجای این زندگی لعنتی قرار گرفتم ، من هیچی نیستم ... من حتی نمی تونم یه نوشیدنی از سوپری انتخاب کنم که واقعا دوسش داشته باشم ...

دیشب تا 3 صبح بیدار موندم و گریه کردم ، درست نمی دونم واسه چی

فکر کنم بیشتر از همه واسه خودم ... که بعد از 22 سال زندگی هنوز هیچی نیستم

حالم خیلی افتضاحه ... حتی افتضاح تر از دی 88

 


   + رامونا ; ۴:۴۴ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩

پیـــــــــــر

 

همیشه لحظه هایی که چیزی به پایان نمونده و دیگه کار از کار گذشته رو خیلی دوس داشتم ...

سال هاست  همه ی سختی روزای قبل امتحانا رو تحمل می کنم فقط به امید اون یه ساعت قبل امتحان ... که با بچه ها پشت در می شینیم و جزوه ها رو می ندازیم کنار ... و از اون باحالتر ، اون لحظه هایی که رو صندلیامون قرار گرفتیم و یکی یهو یه نکته ای می پرسه و هیچ کس هیچی نمیگه ، چون دیگه حتی جزوه ای هم در کار نیست

دیگه وقت تموم شده و هیچ کاری نمی شه کرد ... دیگه نمی شه حسرت خورد

عاشق اینم که تو این جور موقعیت ها قرار بگیرم

شاید برای همینه که برعکس بقیه دخترا اصلا از پیر شدن بدم نمی یاد ، اتفاقا" خیلیم منتظرشم

اون سال های آخر ... که دیگه هر کاری باید می کردی کردی ، و اگرم هیچ کاری نکردی ، خب به درک ... چون دیگه وقتی باقی نمونده

لازم نیست هول چیزی رو بزنی ، لازم نیست واسه هدر دادن لحظه های زندگیت استرس داشته باشی ، لازم نیست برای آینده برنامه ریزی کنی و هدف داشته باشی

می تونی فقط بشینی تو پارک و آدم ها رو نگاه کنی ، یا یه بافتنی بگیری دستت ، یا تمام بعدازظهرت رو صرف شام پختن کنی ...

.

وای خدا

این چیزایی که گفتم چقدر شبیه زندگی الان خودمه ...

زندگی من مثل یه پیرزن ۶٠ ساله س

.

این وبلاگ تنها جاییه که می تونم خود واقعی بدبختمو نشون بدم ، بدون اینکه کسی سرزنشم کنه ، یا بگه نه عزیزم این طوری نیست یا حتی خیلی ساده فقط نظرشو بگه ...

کاش می شد همه ی ظواهرو کنار زد و نشون داد زیر این ظاهر قشنگ و همه ی چیزایی که روی کاغذ خیلی خوب هستن ، یه پیرزن ۶٠ ساله وجود داره ، که هیچ آرزویی جز گذشتن ساعتها نداره

.

حتی از این غر زدن های کلیشه ای هم خسته م.

از این دور باطل لعنتی خسته شدم

 

 

هفته ی پیش یه گوشی خریدم ، امروز بردم فروختمش ، حالم ازش به هم خورد ، گوشی خودم خیلی بهتره

این وسط ٧٠ تومن ضرر کردم ...فروشنده ی اصلی چون نمایندگی بود فکر کنم ١٠ تومن رو این گوشی سود می کرد ، فروشنده ای هم که من بهش فروختم فقط ده تومن گرونتر می تونه بعدا بفروشه به دیگران ...

یعنی از ٧٠ تومن ضرر ، فقط بیس تومنش تکلیفش معلومه

تمام شب داشتم به این فکر می کردم که اون پنجاه تومن باقی مونده چی شده ...

.

یه نفر تنها کامنت دونی باز منو پیدا کرده هی میگه دروغگو چرا یه عکس گذاشتی به عوان عکس چشمای خودت ... وای فکر کن . حالا مگه چشمم شبیه چشمای هیفا وهبیه ؟ مگه آبی و شهلاس ؟ دو تا چشم سیاه معمولی افسرده ، فقط واسه اینکه دلم خواست بذارمش تو وبلاگ خودم

مردم دیوونه شدن هر گهی بخوری یه چیزی بارت می کنن


   + رامونا ; ٩:٢۵ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩

/ 0 نظر / 2 بازدید