آبان

بوی نارنگی رو با هیچی حاضر نیستم عوض کنم.....

بویی که هر زمانی از روز وقتی بهم می خوره ؛ یاد غروبای پاییز می افتم.پاییز چند سال پیش... حول و حوش ساعت 6. وقتی من و داداشم بعد مدرسه یه چرت خوابیده بودیم و یه کم از مشقامونو نوشته بودیم و حالا واسه استراحت می شستیم جلوی تلویزیون.... سیمای نوجوان یا نیم رخ نگاه می کردیم.....چه برنامه های چرتی بودن اما یه قسمتشم از دست نمی دادیم......
با اینکه مامانم هیچ وقت اون موقع روز خونه نبود اما اون رو هم می بینم.....تو آشپزخونه داره شام درست می کنه.....بعضی وقتا می رفتیم و بخار شیشه رو پاک می کردیم.اگه می دیدیم داره ریز ریز برف می یاد که دیگه هیچی.....می مردیم!!!

چه حسی بهتر از این؟
یه بشقاب پر از نارنگی.....یه مامان در حال شام پختن..... مشقای که نصفش نوشته شده و چند تا برنامه مزخرف مخصوص نوجوانان!!!! تو یه غروب سرد تقریبا" برفی......
عاشق بوی نارنگی ام.....وقتی که پوستشو می کنم.....

هی....کی می تونه نیم کیلو نارنگی رو یه دفعه ببلعه؟!!!!



نکته ی اساسی: نارنگی سبزا رو دوس ندارم.....تقلبیه!

+ تاریخ دوشنبه 27 آبان1387ساعت 3 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

خسته نباشید....
به د که می رسه من دیگه جلوی در کلاسم.....کلاس آخر....گرومب گرومب از پله ها می پرم پایین.... خیلی دیره.حتی چراغای دانشگاهم دارن خاموش می کنن.... حمله می کنم طرف کمدم و هزارتا کتابو می چپونم توش.....بعد می یام بیرون و یه نفس عمیق می کشم.....خدا مرسی! .... مثل وحشیا راه می رم.حتی یه خط در میون می دوم.جوری که انگار زندگیم بهش بسته س! تاریکه و اهمیتی نمی دم وقتی می دوم چند نفر از پشت بهم نگاه می کنن......
تو این مسیر که شاید یه ربع هم نشه و نصفشم دارم می دوم و موهام از بارون خیس می شه و زیر چشمام سیاه.....لا به لای نفس زدنام.........انگار دوباره متولد می شم
فیلمای مورد علاقه م می یاد جلوی چشمم.....یه صحنه از ساعت ها.....قیافه ی شان پن 21 گرم..........با آهنگ بابل که مو رو به تنم سیخ می کنه
بعد شخصیتای کتابایی که می خوندم
فکرکن تو شلوغی و کثیفی غروب تهران هولدن و گتسبی بیاد جلوی چشت.......بعدم مصطفی مستور!
بعد کل دوران مدرسه تو ذهنم مرور می شه
وقتی تا زنگ تفریح می خورد جیغ می کشیدیم کتابا رو شترق می بستیم و می کوبیدیم رو میز.....کاری نداشتیم معلمه هنوز هست یا رفته.......حتی مونا می رقصید تو اون هیری ویری
بعد یاد اون روزی که گذروندم می افتم که چه حالی می ده همش درس و کتابخونه........و ساعتهای بی نهایتی ! که به آرایش کردن می گذرونیم......مثل دخترای سه ساله هی پاک می کنیم از اول!!!!
و هزارتا  چیز دیگه......
همش تو اون یه ربع.می دونم مسخره س!
شاید برای همینه که یهو به خودم می یام می بینم ملت با تعجب بهم زل زدن
یه دیوونه ی خیس که داره با خودش می خنده و مثل وحشیا راه می ره

تمام زندگی من در یک روز.......یک ربع احمقانه ی بعد از کلاس آخر


بعدالتحریر
1-خیلی وقته دیگه وقتی به کسی تنه می زنم(یعنی اون به من تنه می زنه! چون همیشه منم که باد می بردم.....شوت می شم) واسه ببخشید گفتن سرمو بر نمی گردونم.....
چون تا حالا نشنیدم کسی در جوابم بگه خواهش می کنم
آخرش من یه حیوون بوگندو می شم تو این جامعه!!!!!

2- چهار ماهه گریه نکردم.......!!!!!!!!!!!!!!!!!دوست دارم ت ت........تو فوق العاده ای!


+ تاریخ پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 6 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

این روزا با ال زیاد در مورد آینده حرف می زنیم. از آرزوهامون.....! هرچند زیاد رویایی و غیر قابل دسترس نیستن. اما حس خوبی بهم دست میده. وقتی می بینم یه آدم بدون رویا حالا به اینجا رسیده که هزار تا کار داره واسه انجام دادن!!!!هزار تا برنامه داره.......وای خیلی حس خوبیه!!!!!
حالا که خودم این جوری شدم یعنی شخصیتم عوض شده ؛ کفرم در می یاد وقتی آدمایی رو می بینم که هنوز تو فاز ناامیدین..... دیوونه می شم از دستشون..... زندگی خیلی ساده تر از این حرفاس!!!! اسگلااااااا


ال بالاخره با دوست پسرش تموم کرد....خوشحالم که بالاخره عقلش اومد سر جاش. یه چیزی رو هم جدیدا" کشف کردم . اونم اینه که ال خیلی از من تاثیر می گیره. نه تو این مورد خاص!!! خیلی اتفاقا باعث شد اینو بفهمم...مامانم همیشه بهم می گه تو بیشتر تاثیر گذاری تا تاثیر پذیر!!! خوشم می یاد که جدیدا" داره اعتماد به نفسم می ره بالا و قدر خودمو کم کم دارم می فهمم...میم با چند تا از پسرای گروهشون داشت حرف می زد. پرسیده بود از دخترا کیا بودن که تو دانشگاه به چشم می یومدن و این حرفا (فکر کن از یه پسر همچین سوالی بپرسی!!! خیلی رو داره این میم) اونام چند تا اسم گفته بودن (که مسلما" میم و ال هم جزئشون بودن!!!!! ) بعدم گفته بودن ت ت!!!! گفت همه از اون اول می شناختنش. انقدر حرصم درومد! آخه من چرا باید اینو الان که داره درسم تموم میشه بفهمم؟ چقدر اون موقع ها اعتماد به نفسم پایین بود خدا. فکر می کردم اسگلترین دختر دانشگام..... فکر می کردم همه حالشون ازم بهم می خوره.
ولی خب این موضوع یه چیز مهمی بهم یاد داد: خب خنگه همین حالا اعتماد به نفس داشته باشه. الانم می تونه واسه سالهای بعد؛ گذشته باشه...پس کاری نکن باز حرصت در بیاد!!!!

پ . ن:فیلم زندگی پنهان زنبورها ساخته شد!!!!!!!!!!!!! فکر کن کی توش بازی کرده!!!! داکوتا......... عشق من چقدر هم خانوم و بزرگ شده......اوپرا هم که ماشالا همیشه در صحنه! زودی دعوتشون کرد!

پ . ن: از این سریال جدید GEM  خوشم می یاد. همون LOVE OR MONEY . هرچند حرص خیلیا درومده که یعنی چی. واسه چی دخترا رو انقدر ضایع کرده که واسه یه مرد دارن این طوری می کنن و این حرفا. اما من به این ویژگی دخترا کاملا" ایمان دارم. چون دیدم چطوری واسه یه پسر زشت و کوتوله و هیچی ندار چیکار می کنن و فقط می خوان حتی شده یه کلمه حرف بزنن!!!! چه برسه که طرف خوشگل و قدبلند و پولدارم باشه.....واسه همین با خیال راحت لم می دم و لواشکمو لیس میزنم و سریاله رو نگاه می کنم و حال می کنم!!!!!!!! (چقدرم زشتن همشون!!!!)

پ . ن: چقدر حال می ده حتی یه ضدآفتاب و لاک جدید خریدن هم انقدر روحیه ی آدمو عوض می کنه!!!! بیچاره پسرا چیکار می کنن...... همه چیشون خیلی تکراریه...... سه چار سالی هست که از دختر بودنم خیلی راضیم! (البته نه به خاطر لاکااااااا!!!! سوء تفاهم نشه)

پ .ن:برای خلاص شدن از مترو و این راه طولانی ؛ روزشماری شروع می شه!!!! یوووووهوووووو



+ تاریخ چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 12 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

اوضاع خوبه...
4 روز در هفته می رم دانشگاه. صبح کله ی سحر ساعت 6 می زنم بیرون. با ال کلی تو را غر می زنیم و می خندیم و می خوریم!!! از آرزوهامون حرف می زنیم. بعد تا ظهر همش کلاسم. که خدایی کلشون رو با اشتیاق! می شینم به درس گوش می دم... بعد ناهار می خوریم و بازم کلی تو سلف جیغ و داد می کنیم. البته این دفعه میم و شین هم اضافه می شن.... خلاصه که وقتی از سلف می یایم بیرون هممون گلومون گرفته.صدامون در نمی یاد
بعد اکثر روزها یکی دو ساعت می رم تو کتابخونه درس می خونم!!! بعضی از خرخونا خیلی بهم تیکه می ندازن که ت ت چی شده انقدر خر خون شدی و اینا. ولی به هیچ کدوم گوش نمی کنم.یه لبخند می زنم و دوباره مشغول خوندن می شم.
بعد دوباره می رم سر کلاس تا غروب.
وقتی بر می گردم خونه خوشحالم! چشام این سه چهار هفته خیلی خسته شده حتی حس میکنم ریز شده! اما وقتی دارم از دانشگاه بر می گردم از این همه درس خوندن خوشحالم. جدی میگم. یه قسمتایی از مسیر ، اگه خلوت باشه ، می دوم!!! یا الکی هی خندم میگیره... کسی بهم تیکه بندازه هیچی نمی گم یا اینکه می خندم واسه خودم... به ماشینایی که بوق می زنن و راننده شون دستش اونجاشه اصلا" نگاهم نمی کنم. مثل قدیما هی حرص نمی خورم و فحش نمی دم. صبر می کنم تاکسی بیاد
بعد واسه خودم بستنی می خرم....اگه اول هفته باشه مجله هم میخرم. سوار مترو که می شم وقتی همه هل می دن دیگه غر نمی زنم. منم هل می دم که حداقل نیفتم اون وسط!!!
سه روز آخر هفته هم تو خونه م. بیشتر درس می خونم. به جای اینکه هشت ساعت آهنگ نگاه کنم بیشترشو mbc4 میبینم که زبانم قوی شه!!! عاشق  oprah م. (یه جورایی الگومه) تازگیا دیگه قشنگ موضوع بحث دستم می یاد. و کلا" تایم خندیدنم خیلی بیشتر شده....خیلی خیلی
هفته ای یه بارم می رم نمایشگاه کتاب. همین که بوی کتاب می خوره بهم ارضام می کنه. بیشتر وقتا چیزی نمی خرم. با این همه درس وقت نمی کنم...

شبا تا سرمو می ذارم رو بالش خوابم می بره. مثل قدیما تا 4 صبح فکر و خیال منفی نمی کنم.

خدایا مرسی که می تونم یه کاری انجام بدم.... و به خاطرش خوشحال باشم.....همین!
+ تاریخ جمعه 3 آبان1387ساعت 11 AM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات

یه چیزی هست که کفرمو در می یاره...
نمی دونم شاید من زیادی حساس شدم که هر جا می رم از این برخوردا می بینم! اونم اینه که بعضیا یادشون می ره که واسه چی دارن پول می گیرن!!!
یعنی طرف واسه خاطر انجام کاری که وظیفه شه و داره واسش پول می گیره و مثلا" شغلشه ، کلی واست ناز می کنه و خلاصه خودشو می کشه تا بلاخره برات انجامش بده....

صبح رفتم روان نویس بخرم. فروشنده هه از اون زنای کثیف و داغون بود که واسه کار ساده ای مثل باز کردندهنشم یه نیم ساعتی زور می زد. خانوم کلی به من افتخار دادن که از جاشون بلند شن ، برن دو تا روان نویس بردارن بندازن جلوی من ! اونم بعد از هفت هشت ساعتی که براش رنگها رو توضیح دادم!!! فکر کن فرق سورمه ای رو با سبز چمنی ندونی...

مثال دیگه ش منشیا هستن.همچین پشت چشمی برات نازک می کنن که شک دارم سوفیا لورنم تا این حد ناز داشته باشه! جواب سلامتو که عمرا" نمی دن. یه وقتم که می خوان برات بذارن به معنای واقعی کلمه جون می کنن!!! تلفن جواب دادنشونم که دیگه هیچی. می خوای از خجالت بمیری که چرا همچین کار زشتی کردی و به مطب یه دکتر زنگ زدی!!! آخه خپله مگه تو واسه همین وقت دادن و تلفن جواب دادن پول نمیگیری؟

یا مثلا" مسئولای آموزش دانشکده ها... آخه بابا شما کارتون اینه که به مسائل دانشجوا رسیدگی کنین. نه جدی بگین پس کار شما چیه؟ هرکی تو آموزش کار داره باید صد ساعت یه لنگه پا وایسه اونجا و کلی التماس کنه تا این ایکبیریا کارشو را بندازن.تازه بعدشم هزار بار تشکر می کنن...

تشکر مال وقتیه که یه نفر با تو با احترام رفتار کنه ( تازه با اینکه اون کاری که واست انجام داده وظیفشه و اجباری نداری که یه میلیون بار تشکر کنی و به پاش بیفتی)

خلاصه که بدجوری ناراحتم. از اینکه مجبورم سگ باشم! اینجا اگه خودت اول پاچه نگیری ، دیگران پاچه تو می گیرن. هر وقت مثل سگ رفتار کردم و کارامو به حالت دستوری گفتم خیلی زودتر انجام شده نسبت به مواقعی که با سلام...ببخشید...لطفا" ...مرسی... شروع کردم!

بعدالتحریر : خدایا نذار هیولا شم.........

+ تاریخ چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 5 PM نویسنده ت ت | آرشیو نظرات
/ 1 نظر / 2 بازدید
بادوم

رامونا این پست آخرتو که خوندم،احساس کردم که چقدر منم شبیه توام. چی کار کردم که بهش افتخار کنم؟ تو چی موفق بودم؟ روزامو چطوری می گذرونم. همه جواب هام مثل تو بود. نمی دونم چی بگم. مگه بقیه دخترهای 22 ساله جز قبولی کنکور چی موفقیت دیگه داشتن؟ مگه چی دارن که بهشون افتخار کنن. نمی دونم شاید هم من خیلی عقبم[ناراحت]