شهریور 88

 

دوباره یه آهنگ جدید دارم که عاشقشم : ترس شادمهر ، دوباره شبا هوا خنکه و بارون می یاد ، دوباره می شینم لبه ی پنجره و در اتاقمو قفل می کنم که مامانم یهو نیاد بترسه که الان از پنجره می افتم پایین و مغزم منفجر می شه ، دوباره تا کمر دولا می شم بیرون و موهامو تاب می دم ، همش به اون پاکت مارلبورویی که تو کمد دانشگاه ال گذاشتیم فکر می کنم ، فکر کنم هنوز چهارتا توش داره ...

تنهایی رو دوس ندارم ، اما باید این طوری وانمود کنم که خیلی حال می ده . ال می گه کل زندگیمون همین طوره ، همش وانموده ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزشماری می کنم که دانشگاه باز شه و برم پیش روانپزشک روشنفکر دانشگامون.

می دونم مثل همیشه که می خوام با یکی درددل کنم اشک تو چشمام جمع می شه . می دونم صدام می لرزه

می خوام بهش بگم چقدر تحت فشارم ، چقدر از تنهایی متنفرم و همیشه ی خدا هم تنهام ، چقدر درمونده شدم و هرچی بیشتر دست و پا می زنم بیشتر تو باتلاقی که واسه خودم ساختم فرو می رم ، می خوام بهش بگم پدرمادرم انگار دارن نفسمو می گیرن و خفم می کنن با اینکه حتی گاهی یه کلمه هم با هم حرف نمی زنیم و کاری به کارم ندارن ،

می خوام بگم می فهمم که چقدر روش تربیتی شون افتضاح بوده و چقدر بهم استرس وارد کردن ، از وقتی یه بچه ی ده یازده ساله بودم و وضع و حالم همین بود ... می خوام از ترسام بگم ، بگم که چقدر از اون زن قوی ای که می خواستم بشم فاصله گرفتم ...

می خوام بگم به اندازه ی یه زن هفتاد ساله خسته م ...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  تو این چند وقت خیلی درباره مسائل ج/ن/س/ی خوندم و الان اطلاعاتم در حد یه متخصص زنان زایمانه ... فهمیدم با اون رابطه ای که داشتم احتمال حا/مله شدنم در این حده که مثلا" الان احمدی ن/ژاد بیاد جلوی دوربین و از همه معذرت خواهی کنه و بگه رئیس جمهور نیست ...

اما یه مرضی دارم که توهماتمو برام واقعی جلوه می ده ... بیچاره اشلی!روزی دو سه بار هر تغییری که تو بدنم اتفاق می افته بهش گزارش می دم و می گم زنهای حا/مله این جوری می شن نه؟ اونم می گه نه دخترای ١٢ ساله هم این جوری می شن. سوال بعد!

تازه مجبوره آرومم حرف بزنه که آبروش تو شرکت نره !

آهان یه روز رفتم شرکتشون. بعدش اشلی کلی ازم تعریف کرد که چقدر اجتماعی و با شخصیت رفتار کردی ، در آینده حسابی تو شغلت موفق می شی و اینا. در صورتیکه من همش نشسته بودم و واسه دختر مدیرعاملشون که خودشو چس کرده بود هی پشت چشم نازک می کردم ...

خب دیگه کم کم برم رو پنجره بشینم. دیگه همه خوابن فکر کنم ، لازم نیست پرده رو بکشم رو پر و پاچه م ...

 


 


   + رامونا ; ۱۱:۴۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۶ شهریور ،۱۳۸۸

ساندویچ خوردن مرد تنها

 

نمی دونم واقعا" راهش چیه که آدم به آرامش واقعی برسه و استرس نداشته باشه. البته می دونم راهشو از نظر تئوری ! همش برمی گرده به : attitude

ولی عوض کردن طرز فکر خیلی سخته. من 21 سالمه حداقل 21 سال دیگه طول می کشه که بخوام عوضش کنم ...

امروز حالم خیلی بد بود ، زده بود بالا . دلیل اصلیش این بود که ظهر یه مرد تنها رو دیدم که یه گوشه داشت ساندویچ می خورد. وای این صحنه کافیه که روز منو خراب کنه : یه مرد تنها در حال گاز زدن ساندویچ !!! چیزی غم انگیزتر از این صحنه وجود داره ؟وای حتی اگه تو بهترین رستوران شهر باشه ...

بعد با اشلی بودیم و شروع کردم به نق زدن و اشک ریختن. می گه حالا مثلا" اگه یه دختر تنها ساندویچ بخوره غم انگیز نیست ؟ منم می گم معلومه که نه یعنی تو فرق این دو تا رو متوجه نمی شی ؟

بعد پرسید کجا بریم که روحیه ت عوض شه. منم گفتم چه فرقی می کنه هرجا بریم بلاخره ایرانه دیگه !!!

بعد تا سه ساعت داشتم از این حرفم می خندیدم ... وای امروز یه دیوونه ای شده بودما. خیلی وحشتناکه آدم احساس می کنه راه فراری نداره و همه طرفشو ایران احاطه کرده ...

بعد رفتیم جلسه دفاعیه یکی از دوستای اشلی من تمام مدت بق کرده بودم و می گفتم که چی حالا مثلا" ؟ من می خوام برم خونه مون ...

بعد گفتم هیشکی حق نداره واسه دفاع من بیاد خوشم نمی یاد از این کارا. بعد به اشلی گفتم فکر نکن اجازه می دم کسی واسه دفاع تو بیادا ! بیچاره می گفت از همین الان 30 نفر قراره بیان چی می گی تو ... منم گفتم همینه که هس!

خیلی اذیتش کردم امروز ... الان یکی دوساعته برگشتم به حال عادی ...

به خدا موندم که پس فردا چطور می خوام یه زندگی رو اداره کنم با این اخلاقم

زندگی واقعا" پیچیده س ....



 

   + رامونا ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۵ شهریور ،۱۳۸۸

این ایرانیای نفرت انگیز ....

 

چندتا از دوستای اشلی نشستن زیر پاش که مبادا زیر بار تعهد و ازدواج و اینا بریا !!! بهش گفتن تو الان موقعیت خیلی خوبی داری ولی صبر کن ببین اگه ٣٠ سالت شه چقدر بهتر می شه وضعت (الان ٢۵ سالشه اشلی)

بهش گفتن اون موقع هر کسی رو بخوای می تونی اوکی کنی ... خودشون طلاق گرفتن ، گه خورده به زندگیشون

اشلی که اینا رو بهم گفت یهو قاط زدم رفتم تو فاز رامونای هیستیریک ، گفتم خوش ندارم اینا دیگه از این گهای زیادی بخورن (تا حالا جلوش فحش نداده بودم ! )

آخه قشنگ معلومه که به اشلی حسودی کردن و چشم ندارن ببینن یه دختر درست حسابی گیرش اومده ... همونی که طلاق گرفته ، زنش زشت و بیسواد و داهاتی بوده ، الانم با ۴ تا ج/نده دوسته خبر مرگش ، افتخارم می کنه ... چقدر این ایرانیا کثافتن خدایی . چرا نمی تونین خوشی بقیه رو ببینین؟

راستش از این نظر بهم برخورد که بهش گفتن صبر کن واسه کیس های بهتر ! آخه تو که فقط با ج/نده منده گشتی چه می فهمی که کیس خوب و بهتر چیه ؟ من خیلی زودرنجم ، بی نهایت ! اشلی بیچاره کلی جوابشونو داده بودا ولی من خیلی عصبانی شدم ...

 اگه اون قراره تو سی سالگی تو اوجش باشه خب منم الان یه بچه ی بیس ساله م معلومه که ٢۵ سالگی شرایطم خیلی بهتره ! برا خودم کار و موقعیت اجتماعی دارم حتی شاید مشغول phd باشم !!!

می دونین در کل نظرم اینه که وقتی دو نفر از هم خوششون اومد و البته باید از یه حداقل سنی هم گذشته باشن ! دلیلی نداره صبر کنن و حرص بزنن واسه موردهای بهتر ، می تونن در کنار هم پیشرفت کنن .

یعنی جوری پیش برن که پنج سال بعد ، هرکدوم واسه همدیگه هنوزم بهترین کیس باشن !!!


البته این ایرانیا انقدر حذب بادن که فرداشون با امروزشون هزار درجه فرق می کنه و پنج سال بعد به کل یه آدم داغون و افتضاح دیگه می شن ... یعنی به تنها چیزی که فکر نمی کنن خودشناسی و بهتر شدن و ایناس . منم یکی از همین ایرانیای نفرت انگیز ....

همین ایرانیا آخرش رابطه ما رو به هم می زنن ...

از اینا هیچی بعید نیس

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چون تند تند آپ می کنم کامنت دونی رو می بندم که تو رو در واسی مجبور نشین کامنت بذارین. اینکه تند تند آپ می کنم واسه اینه که اشلی رو فرستادن شهرستان ماموریت (تو این وضعیت خراب اعصاب من! فک کن) همه ی این اتفاقا هم تلفنی افتاد ...

ال هم همش امتحان داره . (آخه همه ی استادامون که مثل مرتیکه نیستن ! گاهی مجبوریم درس بخونیم و این خیلی بی انصافیه!) راستی مرتیکه به من 6-7 تا رو بیشتر جواب نداد آخه زیاد تلاش نکردم نمره برام مهم نیس دیگه ، هیچ وقت هم نتونستم بدن اخم و تخم با استادا حرف بزنم ، حس می کنم دست همشون تو یه کاسه س !...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه عطر بوگندو خریدم انقدر اعصابم خورده . بین این و mango شک داشتم. کاش همون منگو رو می خریدم ... مارکش نمی دونم مونت بلنک ، همچین چیزیه. اه اه خدا ازتون نگذره که همچین چیزایی می سازین ...

وقتی آدم گوشی برای حرف زدن نداشته باشه نتیجه ش این می شه که هزار خط تو وبلاگش می نویسه ... البته من به همین قصد اینجا رو ساختم ، که خودمو خالی کنم ...

   + رامونا ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۴ شهریور ،۱۳۸۸

پیتزا با طعم اذان

 

وقتی می فهمی ماه رمضونم می تونه قشنگ باشه که تا ساعت 7 توی تیراژه بچرخی و حرف بزنی و از استرسات بگی و بخندی و به دلیل فقرت نتونی اون بی کی نی 90 هزار تومنی نایکو بخری و  حسابی خسته و گشنه باشی ،

 بعد ساعت نزدیک هفت و نیم شه و تو کروک و به بسته دلی مانجی بخری و تا اذانو دادن همه رو بلمبونی و زبونت از داغی کرم وسطش تاول بزنه

 و بعد بری تو یه فست فود و یه پیتزا هم بخوری .بعدشم یه سوپ و آش مجانی از طرف فست فود بهت بدن و اونم بلمبونی  

و  هی ذوق کنی از همه چی ...

 حتی از اینکه شبه و هوا تاریک شده ... حتی با اینکه یه ساعت بیشتر واسه این همه کیف کردن وقت نداری و باید هشت و نیم خونه باشی ...

 حتی وقتی هشت و بیست و پنج دقیقه جلوی خونه تون کسی که دوسش داری صددفعه دستاتو بوس کنه و انقدر نگاهت کنه تا محو شی ...

   + رامونا ; ۶:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۸

مرتیکه ...

 

امتحان امروز خیلی حساس بود. درسی که با مرتیکه داشتیم ! مرتیکه یه ترم چشم همه رو دراورده بود و یعنی آخر هیز بود ... هر ترم هم فکر کنم به چند نفر پیشنهاد غیر اخلاقی می ده ترم قبل که به مینووش هم داده بود ... خلاصه صبح زود شروع کردیم به آرایش کردن. وای فکر کن ۶ صبح یه خروار رژ بزنی چقدر زننده س واقعا". عق !

بعد رفتیم سر جلسه که همش تستی بود (آهان راستی مرتیکه اهل درس دادن هم نیست و من نمی دونم پسرا و دخترای زشت و چادری چطوری این درسو پاس کردن )بعد دونه دونه سوالا رو با لبای آنجلینا جولی ای ازش می پرسیدیم و اونم همه رو بهمون جواب می داد ...

بعد امتحان با بقیه چک می کردیم که به هرکی چندتا رو جواب داده و شیمای بیچاره آخر شد و کلی احساس زشتی بهش دست داد. (فقط سه تا رو بهش گفته بود ) ال خوشگل خودمم اول شد (٩ تا رو بهش گفته بود !!!!) دانشگاه نیس که !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد از اینکه اشلی بیچاره کلی رو مغزم کار کرده بود و یه کم آروم شده بودم (عین این روانیا، که یه مدت آروم می گیرن !!!) رفتم بهش گفتم چند نفر تو اینترنت بهم گفتن ممکنه حامله ها پ/ریود هم بشن و دوباره بساط آیه یاس و گریه راه انداختم که دیگه اشلی قاط زد و گفت تو حرف متخصص زنانو قبول نداری می ری با چند تا بچه ی ساده تر و بی تجربه تر از خودت چت می کنی ؟

منم گفتم نخیر چت نمی کنم ... اونم گفت آدرس وبلاگتو بده اصلا" ... منم ندادم ... اونم گفت همه ی اینا رو می ذاره به حساب سادگی من و گفت به خاطر خودمم که شده دیگه این حرفا رو جایی نگم چون همه بهم می خندن که راه های حا/مله شدنم بلد نیستم با این سنم ... بعدم گفت با مامانم صحبت می کنه ... آخه تو همین چند روز دوباره سه کیلو کم کردم هیچی از گلوم پایین نمی ره ...

حالا قرار شده اشلی و خانوم خانوما (مامانم!!!) بعد رمضون برن بیرون شام ! می بینین وضعیت منو ؟ ال می گه نذار تنها برن یهو دیدی از مامانت خوشش اومد مثل فیلم شام آخر !!! نمی دونم چیکار کنم حالا ... فکر کنم باهاشون برم که مامان خانومم زیرابمو نزنه یهو ... اشلی هم نگه این دیوونه س ............

 

   + رامونا ; ۸:۵٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸۸

من ـ استرسی

 

یه کم با اشلی حرفمون شده ...

بهم می گه رامونا خیلی دختر محشری هستی ، اما تو بعضی جنبه های زندگی هنوز بالغ نشدی و خیلی بچه موندی ...

میگه مثلا" وقتی یه نفر تو خیابون بهت اون طوری فحش می ده و تو به جای اینکه شماره ماشینشو برداری یا حداقل جوابشو بدی ، می زنی زیر گریه ...

یا وقتی من دستم می خوره به بدنت  تو توهم حا/مله شدن می زنی و سه روز گریه می کنی و دیوونمون می کنی و می ری به هزار نفر قضیه رو می گی تا مطمئن شی و حتی علم پزشکی رم زیر سوال می بری که پری/ود شدن مساویه با حا/مله نبودن ...

یا وقتی با مامان بابات اون طوری لج بازی می کنی و بهشون فحش می دی ...

یا وقتی این همه بابا مامان من ازت تعریف می کنن یهو پیش خودت فکر می کنی حتما" تحقیر شدی که اومدی خونمون و دیدیشون ....

می گه از این همه استرس من واقعا" غمگین می شه و براش جای سواله که چرا من این جوریم ... می گه با این همه غصه ای که می ریزم تو خودم آخر سرطان می گیرم.

بعد یه کم که می گذره برای خودش نتیجه گیری می کنه که خونواده ی من ، با همه ی خوب بودنشون ، حتما" یه جای کار اشتباهی داشتن که یه دختر ، که به قول همه هیچ کمبودی نداره ، تا این حد استرسی و داغونه ...

بعد یه کم که می گذره میگه با هم بودنمون باید جوری باشه که همه ی استرسات تموم شه ... می گه من حالتو بهتر می کنم ...

بعد یه کم دیگه هم می گذره و می گه آخیش الان چه حس خوبی دارم ... دوست دارم ... رامونا تو هم همین طوری آرامش داری الان مثل من ؟

بعد من در حالی که دستام یخ زده و از صبح هیچی نخوردم با یه صدای لرزون برای هزارمین بار می پرسم مطمئنی اگه کسی پر/یود بشه یعنی حا/مله نیست ؟

و اون آه می کشه و می دونه راه درازی رو در پیش داره ...

 

   + رامونا ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۸

I love p !!!!

 

بلاخره به مامانم قضیه ی اشلی رو گفتم. زیادم سخت نبود. ولی خب خیلی سخت بود برام که بالغانه حرف بزنم و پررو بازی در نیارم ...

عمدا" به خاطر اینکه می دونستم مامانم به چیزایی خیلی اهمیت می ده ، روی واژه های ارشد ، مهندسی ، قدبلند و خونواده ی روشنفکر تاکید می کردم . آخر سر مامانم گفت حالا تو هم دقیقا" حساسیتای منو فهمیدی این جوری می گی !!! (این مامانا چطور همه چیزو می فهمن؟)

بعد رسیدیم به اوجاییش که گفتم رفتم خونه ش و مامان باباشم اونجا بودن و همو دیدیم. گفت وای رامونا چطور روت شد ! منم گفتم وا چیه مگه !

بعد بهش گفتم خیلی رفتارشون اوکی بود ، با اینکه شهرستانی هم هستن ،اون وقت خدایی تو اگه ش (برادرم!) دوس دخترشو بیاره خونه می تونی باهاش این طوری رفتار کنی؟ اونم یه کم فکر کرد و گفت نه عمرا" !!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیروز  داشتم تو خیابون راه می رفتم واسه خودم. بعد یهو یه مرد کثافت شروع کرد به داد زدن که شماها ج ن د ه این. این جوری می خواین جلب توجه کنین مردای بدبخت س/ی/خ می کنن شب خوابشون نمی بره. کثافتا . شماها شیطانین. باید همتونو کشت !!!

من همین جوری مونده بودم همه زل زده بودن بهم و اون مرده و دوستاش همین جوری داد می زدن شیطان ... ج.ن.د.ه .... یعنی از این دیوونه هایی بودن که ممکنه یهو اسید بپاشن تو صورت دخترای مردم

وای بعد شروع کردم به گریه وسط خیابون ...

حالم داشت به هم می خورد. آخه من چه نیازی دارم توجه شما بوگندوهای پشمالو رو جلب کنم. چرا این مردا فکر می کنن انریکه هستن؟ تازه واقعا" من اگه بخوام توجه مردی رو تا این حد جلب کنم که س/ی/خ کنه ، واقعا" با مقنعه این کارو می کنم بی شعورا؟

من خیلی ساده بودم .من حتی موهامم رنگ نکردم. تازه داشتم از امتحان بر می گشتم و رژلبمم همشو خورده بودم از استرس.

یه حال وحشتناکی بود وقتی یارو این چیزا رو داد می زد و همه عین بز فقط نگاه می کردن ...

هر روزی که می گذره از ایران بیشتر متنفر می شم. عقم می گیره از همش . همه جاش... همه ی آدماش ...

وای یعنی روزی که از اینجا برم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینم می نویسم که یادم بمونه چند روز چه استرسای وحشتناکی رو تحمل کردم ... هی ! کی بود تو پست قبل که دلش نمی خواست پ.ر.ی.ود شه ؟

 

هزار بار مرسی از پریسای عزیزم که اسم اون فیلمو بهم گفت :

in the mood for love

 

   + رامونا ; ۱٠:۴۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۸

smelly students

 

پست ندا و حسینو پاک کردم همون بهتر که بالا نمی یومد ... دیدم یه بسیجی اومده تو وبلاگم انقدر اعصابم خورد شد نمی دونم اینا چی دارن که حتی وبلاگشونم بو می ده ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز امتحانامون شروع شد ، یکی از بدترین تجربه های زندگیمه که بعد دو ماه تعطیلی پاشم برم امتحان بدم ... تو دانشگاه همه بو می دادن ، کلا" انگار ارکاندیشنر هم قطع بود ... بوی گه می یومد همه جا . من که یه سره مقنعه مو گرفته بودم جلوی دماغم ، یه دستی امتحان دادم ، می دونم آبروم رفت همه فکر کردن مرضی چیزی دارم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حس می کنم انگلیسیم داره خیلی پیشرفت می کنه ! یه هفته دیگه لغات تافل بارنزو تموم می کنم ، بعدش می خوام آیلتس کمبریجو شروع کنم ... فعلا" که واسه این یه کار انگیزه دارم ، تا ببینم چی می شه ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فیلم NOTEBOOK رو دیدم خیلی عاشقانه و ناز بود البته GEM گذاشته بود قبلا" . من خنگم دیده بودم ولی یادم رفته بود و دوباره خریدمش ...

تو عید GEM یه فیلم چینی داد که یه آهنگ خیلی معروف و قشنگ داشت و صد دفعه تو فیلم اون آهنگو گذاشت ... خیلی باحال بود ، این ایرانیای عقده ای یه مدت آهنگشو گذاشته بودن رو یه تبلیغی ...

خودمو کشتم تا بفهمم اسم فیلمه چی بوده اما هیچ نشونه ای ندارم ازش و مجبورم به سرچ های احمقانه ای که تو گوگل می کنم ادامه بدم  : " فیلم چینی ، جم ، توی عید ، آهنگ معروف ، فیلمای عید GEM  ، عاشقانه چینی " !!!!!!!!

کسی این فیلمو دیده ، پلیز ؟


 

   + رامونا ; ٧:۴٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۵ شهریور ،۱۳۸۸

اعصاب داغون من

 

اه خدا کی این ماه رمضون تموم می شه ... کی پاییز می شه که ساعت ٨ که مجبوری خونه باشی ، تازه دم غروب که بیرون بودن حال می ده نباشه ... اه

نه می شه کافی شاپی چیزی رفت نه چیزی کوفت کرد ، همزمان با غروب خورشیدم که باید خونه باشی ...نه می تونی اونی که دوسش داری بوس کنی ... واسه یه بوس ساده باید بری خونه ش ... آخه اسم اینو می شه گذاشت زندگی ؟!

امروز یه لحظه احساس کردیم گشت ارشاد اومده دوباره ، یعنی اشلی  بهم اشاره کرد ... یهو ترسیدم و شالمو گرفتم کشیدم جلو تمام موهام گند خورد بهش بعد دیدم طرح انضباط اجتماعی بوده نه امنیت اجتماعی ... تا نیم ساعت به خاطر موهام عصبی بودم آخرش همونجا تو خیابون شالمو برداشتم موهامو از اول درست کردم !!!

بعد چند دقیقه گذشت و داشتیم راه می رفتیم و به آدمایی که از روبه رو می یومدن زل زدم و دیدم یکی از یکی کج و کوله تر و زشت ترن حالم واقعا" بد شد و یهو با سرعت رسیدم ته افسردگی و تو خیابون گریه کردم (البته نه اینکه عر بزنم عین این غربتیا !! خیلی با کلاس فقط اشکام می ریخت!!)

سرمو تکیه می دم به شیشه ی ماشینو و صدای این همه بوق و ماشین و موتور مغزمو سوراخ می کنه ... یه آمبولانسم رد می شه و صدای آژیرش تا نیم ساعت رو مخمه ...

بعد دم خیابون یه پیرزنه اومده می گه دستمو بگیرین منم رد شم ، منم خودمو زدم به کری انگار نه انگار ... اشلی دست پیرزنه رو گرفت ... وای من همچین اخمی کرده بودم و لب و لوچه م آویزون بود الان که یادم می یاد خجالت می کشم ! عین این دبستانیا ... واسه خودم با حرص داشتم راه می رفتم و به زمین و زمان فحش می دادم ... پیرزنه به اشلی گفت دست اونم بگیر الان می ره زیر ماشین ...

اشلی می خنده و دستمو می گیره ...

نمی تونم اخمامو باز کنم یا حتی یه لبخند زورکی براش بزنم ...

بعد زغال اخته و پسته تازه و زندگی ایرانی می خرم و می یام خونه ... سر ساعت٨

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

/ 0 نظر / 4 بازدید